قیصر امین پور

مستندی درباره ی قیصر امین پور

[ دوشنبه پانزدهم آبان 1391 ] [ 0:9 ] [ Monire Rajabi ] [ ]

شعرخوانی قیصر امین پور

[ دوشنبه پانزدهم آبان 1391 ] [ 0:8 ] [ Monire Rajabi ] [ ]

مستندی درباره ی قیصر امین پور

مستندی درباره ی قیصر امین پور


دانلود قسمت اول


دانلود قسمت دوم


دانلود قسمت سوم

[ یکشنبه چهاردهم آبان 1391 ] [ 22:19 ] [ Monire Rajabi ] [ ]

شعر خوانی قیصر امین پور

شعر خوانی قیصر امین پور


دانلود

[ یکشنبه چهاردهم آبان 1391 ] [ 22:18 ] [ Monire Rajabi ] [ ]

«لاله پرپر» با صدای حسام الدین سراج

«لاله پرپر» با صدای حسام الدین سراج


بیا ای دل از اینجا پر بگیریم

ره کاشانه دیگر بگیریم

بیا گمگشته دیرین خود را

سراغ از لاله پرپر بگیریم

بیا ای دل از اینجا پر بگیریم

ره کاشانه دیگر بگیریم

بیا گمگشته دیرین خود را

سراغ از لاله پرپر بگیریم

زمین گویی غمی بنهفته داره

سخن هار در دهان ناگفته داره

ز هر چشمش هزاران چشمه جوشه

که در دل صد شهید خفته داره

بیا ای دل از اینجا پر بگیریم

ره کاشانه دیگر بگیریم


دانلود این ترانه

[ یکشنبه چهاردهم آبان 1391 ] [ 22:16 ] [ Monire Rajabi ] [ ]

«بوی باران» با صدای محمد اصفهانی

«بوی باران» با صدای محمد اصفهانی


ای که بوی باران شکفته در هوایت

یاد از آن بهاران که شد خزان به پایت

شد خزان به پایت بهار باور من

سایه بان مهرت نمانده بر سر من

جز غمت ندارم به حال دل گواهی

ای که نور چشمم در این شب سیاهی

چشم من به راهت همیشه تا بیایی

باغ من بهارم بهشت من کجایی؟

جان من کجایی

کجایی

که بی تو دل شکسته ام

سر به زانوی غم نهاده ام ، به گوشه ای نشسته ام

آتشم به جان و خموشم چو نای مانده از نوا

مانده با نگاهی به راهی که می رود به ناکجا

ای گل آشنا بیا

بیقرارم بیا

وای از این غم جدایی

وای از این غم جدایی

وای از این غم جدایی

وای از این غم جدایی


دانلود این ترانه

[ یکشنبه چهاردهم آبان 1391 ] [ 22:15 ] [ Monire Rajabi ] [ ]

«شبان عاشق» با صدای علیرضا افتخاری

«شبان عاشق» با صدای علیرضا افتخاری


ه وای دل دیوانه ام زین دشمن همخانه ام

همسایه با بیگانه ام ویرانتر از ویرانه ام

رین پس درون خانه ام یا جای دل یا جای من

ای وای دل، ای وای دل، ای وای من، ای وای من

دل پرده پرده خون شود تا پرده دیگرگون شود

چون مرغ حق خون می چكد از نغمه های نای من

ای وای دل، ای وای دل، ای وای من، ای وای من

شاید نسیمی آید و بویی ز باغت آورد

تا در هوایت گل كند خاكستر پرهای من

داغ دلم بی گفتگو از تو گرفته رنگ و بو

دلتنگ یك لبخند تو چون غنچه سرتا پای من

از من به جز این های و هو آداب و ترتیبی مجو

من آن شبان عاشقم هوهوی من هیهای من

من آن شبان عاشقم هوهوی من هیهای من

من آن شبان عاشقم هوهوی من هیهای من


دانلود این ترانه

[ یکشنبه چهاردهم آبان 1391 ] [ 22:15 ] [ Monire Rajabi ] [ ]

«به یادت» با صدای محمد اصفهانی

«به یادت» با صدای محمد اصفهانی


دو دستم ساقه سبز دعایت
گـل اشـکم نثـار خاک پایـت
دلم در شاخه یاد تو پیچیـد
چو نیلوفر شکفتـم در هوایت
به یادت داغ بـر دل مـی نشانـم
زدیده خون به دامن می فشانم
چو نــی گر نالم از سوز جـدایـی
نیستان را به آتش می کشانم
به یادت ای چـراغ روشـن مـن
ز داغ دل بسوزد دامـن مـن
ز بس در دل گل یادت شکوفاست
گرفتـه بـوی گـل پیــراهن مـن
همه شب خواب بینم خواب دیدار
دلـی دارم دلـی بـی تـاب دیدار
و خورشیدی و من شبنم چه سازم
نه تـاب دوری و نه تاب دیــدار
سـری داریـم و سـودای غـم تـو
پـری داریـم و پــروای غم تـو
غمت از هر چه شادی دلگشاتـر
دلـی داریـم و دریــای غم تـو



[ یکشنبه چهاردهم آبان 1391 ] [ 22:14 ] [ Monire Rajabi ] [ ]

11

[ یکشنبه چهاردهم آبان 1391 ] [ 21:52 ] [ Monire Rajabi ] [ ]

تصاویر خبرگزاری مهر از مراسم تشييع پيكر قيصر امین پور

[ یکشنبه چهاردهم آبان 1391 ] [ 0:25 ] [ Monire Rajabi ] [ ]

تصاویر خبرگزاری فارس از مراسم تشييع پيكر قيصر امین پور در تهران

[ یکشنبه چهاردهم آبان 1391 ] [ 0:21 ] [ Monire Rajabi ] [ ]

تصاویر خبرگزاری فارس از خانه شاعران پس از در گذشت قيصر امین پور

[ یکشنبه چهاردهم آبان 1391 ] [ 0:17 ] [ Monire Rajabi ] [ ]

تصاویر خبرگزاری فارس از تشيع پيكر قيصر امین پور در گتوند

[ یکشنبه چهاردهم آبان 1391 ] [ 0:13 ] [ Monire Rajabi ] [ ]

آخرین عکس‌های مهر از زنده یاد قیصر امین پور

[ یکشنبه چهاردهم آبان 1391 ] [ 0:9 ] [ Monire Rajabi ] [ ]

یادداشت هایی درباره قیصر امین پور (8)

ناگهان چه زود دیر می‌شود، محمدعلی بهمنی


محمدعلی بهمنی، اعتماد ملی:

شگفتا! و یا به روایت شاعر عزیز و گرامی عبدالملکیان: خدای من!

عصر دوشنبه 7/8/86 در سالن... دانشگاه اصفهان با دانشجویان و اهل کلمه از قیصر امین‌پور می‌گفتم. گپی صمیمی که اگر دلشوره نرسیده به پرواز اصفهان- بندر را نداشتم، بیشتر از همیشه شور گفتن از او با من بود، حتی در هواپیما جذبه دیدار با دانشجویانی که دوست داشتند هرچه بیشتر از قیصر و شعرش بدانند، با من پرواز می‌کرد. ‌

ساعت 5/7 صبح سه‌شنبه 8/8/86 همسرم به من که تازه از خواب چند شب بی‌خوابی در سفر چشم باز کرده‌ام می‌گوید: از قیصر چه خبر!

می‌گویم: خوشبختانه حریف خوبی برای دردهایش هست.

می‌گوید: آیه دخترمان تلفن زده که قیصر در بیمارستان بستری است.

می‌گویم: نه، فکر نمی‌کنم. دیشب که با سهیل صحبت می‌کردیم، اگر خبری داشت می‌گفت.

حالا‌ت همسرم را می‌شناسم. وقتی همراه خاموشم را روشن می‌کردم، ترس در چهره‌اش محسوس بود و با خواندن اولین پیامک، )صبحانه اشک( برای من و خانواده‌ام فراهم شد.


حدود ساعت 11، یکی از خبرگزاری‌ها تماس می‌گیرد که می‌خواهیم از جایگاه قیصر در شعر امروز برایمان بگویید. با مکث پاسخ می‌‌دهم: شما خبرنگار هستید و باید بهتر بدانید که هر پرسشی را در موقع خودش جویا باشید. عزیز من! حالا‌ که وقت پرسیدن از جایگاه شعری قیصر نیست. دیگر خیلی دیر شده و به راستی و به قول خودش: <ناگهان چه زود دیر می‌شود.> می‌گویم: به آنها که تا امروز جایگاه او را نشناخته‌اند بگو، فردا برای آخرین دیدار و خداحافظی بیایند و ابتدا جایگاه او را در ذهن و زبان و دل دوستداران بی‌شمارش ببینند. همین برایشان کافی است.


نشانه‌هایی از خیالا‌ت شبه‌روشنفکری رایج، اسماعیل‌امینی


واکنش به دو نوشته در روزنامه اعتماد ملی درباره قیصر امین‌پور؛ 

نشانه‌هایی از خیالا‌ت شبه‌روشنفکری رایج

اسماعیل‌امینی، اعتماد ملی:

دو یادداشت از علی‌اصغر سیدآبادی درباره شاعر فقید زنده‌یاد قیصر امین‌پور خواندم و چون در این یادداشت‌ها نشانه‌هایی از خیالا‌ت شبه‌روشنفکری رایج دوران دیدم به نظرم رسید که داوری درباره آثار و اندیشه قیصر امین‌پور با این مایه پیشداوری و سطحی‌نگری نوعی جفاکاری است. سر آن ندارم که به شیوه بازیگران عرصه قدرت به یارکشی و جدال بپردازم بلکه تنها می‌خواهم درباره آن خیالا‌ت و توهمات شبه‌روشنفکری که این روزها بازار پررونقی هم دارد چند نکته را یادآوری کنم.

1- انتقاد از سیاستمداران آنها را به مقابله با دین سوق داده است و چون شرایط را برای اعلا‌م این مقابله مهیا نمی‌بینند نام این کار را ستیز با ایدئولوژی گذاشته‌اند.

2- خیال می‌کنند که دفاع از آرمان‌های انقلا‌ب و دفاع مقدس به معنای تسلیم در برابر سیاستمداران است و از آن ساده‌لوحانه‌تر اینکه خیال می‌کنند، دین، انقلا‌ب اسلا‌می، شهیدان، جنگ و ارزش‌های اخلا‌قی و ملی، متعلق به گروه خاصی است که اغلب حاشیه‌نشینان قدرتمندند و اصلا‌ این اعتقادات متعلق به سال‌های دور و دهه 60 بوده است و ربطی به امروز و مردم امروز و نسل امروز ندارد.

3- می‌پندارند که سخن گفتن از انسان و عواطف انسانی از جمله )عشق( نقطه مقابل ایمان دینی است. حال آنکه عاشقانه‌ترین شعرهای قیصر امین‌پور و سیدحسن حسینی و یارانشان در مدح و منقبت و مرثیه ائمه معصوم(ع) و شهیدان انقلا‌ب و دفاع مقدس است. شگفتا بی‌سروسامانی عشق/ به روی نیزه سرگردانی عشق

4- تصور می‌کنند که دین وارزش‌های دینی رویدادهای روزمره‌اند که پرداختن به آنها، ماندگاری و جاودانگی اثر هنری را مخدوش می‌کند. خیال می‌کنند تعلق خاطر به ائمه اطهار(ع) و شهیدان یعنی دولتی و سفارشی شدن و حفظ استقلا‌ل شخصیت یعنی بی‌اعتقادی و اباحه‌گری.

5- هنگام انتشار مجموعه گل‌ها همه آفتابگردانند (تقریبا پنج سال پیش) یکی از همین شتابزدگان و ناآشنایان با زبان شعر از آن طرف بام فریاد برآورده بود که قیصر امین‌پور سال‌هاست که شعری در دفاع از ارزش‌های دینی و انقلا‌بی نسروده است، همان زمان در پاسخ ایشان نوشتم که به جای هیاهو بهتر است که شعر مطالعه بفرمایید. امروز نیز در پاسخ این شتابزدگی ناشیانه عرض می‌کنم که اگر خیالا‌ت و توهمات مجالی داد به جای نوشتن یادداشت‌های سطحی، شعرهای قیصر امین‌پور را با تامل و حوصله بخوانید. برای خوانندگانی که آن دو یادداشت علی‌اصغر سیدآبادی را نخوانده‌اند چند جمله از نوشته‌های ایشان را می‌آورم تا نشانه‌های ناشی‌گری و شعرناشناسی را دریابند. )حتی شعرهای اولیه وی نیز که به مضامین رایج در آن دوره می‌پردازد با بقیه همگنانش تفاوت دارد و در آن نگاه انسانی فارغ از دسته‌بندی‌های ایدئولوژیک موج می‌زند.( اما رفته رفته نگاهشان به هنر و ادبیات نیز تغییر کرد و نوبت عاشقی فرا رسید و در سال‌های پایانی زندگی‌اش او بیش از هر چیزی از عشق گفت و به جای تامل در رویدادهایی که رنگ روز دارد به موضوع‌هایی اندیشید که روز رنگشان را نمی‌برد.)امین‌پور از جنگ گفته است و شاید بهترین شعرها را گفته باشد. از انقلا‌ب هم گفته است و شاید بهترین شعرها را گفته باشد. این شعرها بخشی از زندگی و کارنامه شعری اوست که انکارشدنی نیستند، اما او در سال‌های اخیر هم چند مجموعه شعر منتشر کرده است که نشانه‌های پررنگی از تحول شعری دارد، از این تحول نه در تصویر صدا و سیما و نه در تصویری که دیروز از او ارائه شد، خبری نبود. قیصری که دیروز معرفی شد، قیصر امروز نبود، قابی بود از قیصر در دهه 60 و این یعنی تحریف شاعر.(


نه یک، نه دو، بل که بارها، سیمین بهبهانی

سیمین بهبهانی، اعتماد:
هر شاخه که از درختی برومند بخشکد دریغی ست بر باغ و دریغ تر آن که شاخه یی نودمیده و پرجوانه باشد.
قیصر امین پور شاعری جوان و مستعد و آگاه به رموز کلام بود. در جوانی از قامت درخت افتاد تا در سینه خاک اقامت کند. شعرش را خواند و آفرین گفته بودم. می گفتند مذهبی است می گفتم چه بهتر، مذهب اگر سبب برکناری از فریب و ریا و کشتار و ستم باشد بی گمان به صافی بی دل شاعر و لطافت احساس او یاری خواهد کرد و اگر چنین نباشد مذهب نیست.
قیصر جوان مرد و من از ماندن شرم دارم و از خود می پرسم که این مصیبت تا کی ادامه خواهد گرفت.
نه یک نه دو بل که بارها
به سوگ یاران نشسته ام
ز روی مژگان به پشت دست
سرشک خونین سترده ام
نه خضر بل چون کلاغ پیر
به گرم و سرد و به سبز و زرد
گذشتن چار فصل را...
قریب سیصد شمرده ام.

هفت نما از شریف‌ترین مردی که دیده‌ام، حمیدرضا حسن‌پور

حمیدرضا حسن‌پور، مجله اینترنتی هفت‌سنگ:
اول:
استاد پیش از انقلاب فرهنگی و پیش از آن‌که در رشته ادبیات تحصیل کند، مدتی دامپزشکی خوانده بود. یک‌بار از حضرت ایشان پرسیدم:
- چرا سراغ دامپزشکی رفتید؟
- برای خودشناسی!
- پس چرا رهایش کردید؟
- چون در سال اول موش و مار تشریح می‌کردند. سال دوم رفتند سراغ چلچله و کبوتر... نتوانستم ادامه بدهم.

دوم:
یکی از دوستان وبلاگی دارد با عنوان بغض بیقرار. می‌گفت که الهام‌بخش عنوانش این بیت قیصر بوده که:
تا آمدم که با تو خداحافظی کنم
بغضم امان نداد و ... خدا در گلو شکست!
روزی از من خواست که اگر امکان دارد، از قیصر خواهش کنم که این شعر را با دست‌خط خودش برایش بنویسد. به حضور استاد که رسیدم، درخواست کردم که این شعر را در ابتدای آیینه‌های ناگهان بنویسد و به یادگار امضا کند. استاد نام آن دوست را پرسید و گفتم: "مریم". لحظه‌ای تامل کرد و با لبخند گفت: «من برای یک خانم این شعر را نمی‌نویسم، تو هم هیچ‌وقت از این چیزها برای خانم‌ها ننویس!» بعد امضا کرد و نوشت: 
سراپا اگر زرد و پژمرده‌ایم
ولی دل به پاییز نسپرده‌ایم...

سوم:
حامد تعریف می‌کرد که روزی دکتر مظاهر مصفا –کهازستون‌هایدانشکدهادبیاتوروزگاریاستادقیصردردانشگاهتهرانبودهاست.- درکلاسدکترقیصرامین‌پوررابازمی‌کندودرحضوردانشجویانازاستادمی‌خواهدکهدرانتهایکلاسبنشیندتاویشعریرابرایدانشجویانشبخواند. شعری که در مناقب قیصر و فضائل ایشان نوشته بود. از استاد درباره موضوع پرسیدم، گفت: متنی بود که از بزرگی‌های استاد مصفا و نگاه مهربانانه‌اش حکایت داشت. 
راستی کسی از دانشجویان آن روز استاد هست که چیزی از آن متن را به یاد داشته باشد؟


چهارم:
روز دفاع از پایان‌نامه دکترای ادبیات آقای شادرومنش در دانشکده ادبیات و علوم انسانی بود. موضوعی پیرامون طنز و استاد راهنما آقای دکتر شفیعی کدکنی و سه‌شنبه روزی بود به گمانم. تا جایی که یادم هست آقایان دکتر جلیل تجلیل، دکتر پورنامداریان و دکتر امین‌پور از داوران بودند. جلسه طولانی شد و هرکس بیانی مختصر و مطول داشت و تنها قیصر بود که تا انتها سکوت کرده بود تا این‌که دکتر شفیعی از ایشان خواستند و به اصرار خواستند که نظر بدهند. پیش از آن‌که استاد با حجب و حیای همیشگی‌اش و به آرامی شروع کند به صحبت، هیچ‌کس باورش نمی‌شد که قیصر سطر به سطر و کلمه به کلمه تمام آن پایان‌نامه قطور و حجیم را خوانده باشد و در اغلب صفحاتش حاشیه‌هایی قابل تامل نوشته باشد.
کاش کسی سراغ فیلم آن جلسه برود و دقائق و ظرائفی را که قیصر از طنز گفته بود منتشر کند تا همه مدعیان جانب کاری گیرند.

پنجم:
کسی نقدی نوشته بود بر شعرهای قیصر با تمرکز بر شعرهای سپید ایشان و چند نمونه را با شعرهای سپید دیگران مقایسه کرده بود. نقد بی‌غرض نبود و خلاصه این حاصل شده بود که قیصر امین‌پور در شعر سپید چندان قوتی ندارد.
مقاله را که خواندم، دیدم که اغلب مثال‌هایی که از اشعار قیصر آورده، نیمایی هستند و شعر سپید محسوب نمی‌شوند. موضوع را با استاد در میان گذاشتم، خندید و گفت: درست فهمیده‌ای، این‌ها شعر سپید نیستند و من اصولا شعر سپید ندارم و همه‌ی شعرهای نوی من نیمایی هستند!
از استاد اجازه خواستم که این موضوع را بنویسم و در جوابیه بفرستم تا پاسخی به نقد نامنصفانه داده باشم. اجازه نداد.

ششم:
استاد تعریف می‌کرد که موسیقی شب، سکوت، کویر را به ایشان داده بودند تا ترانه‌ای برای آن بگوید. بیماری و تبعات آن تصادفِ لعنتی اجازه کار را نمی‌دهد و کار به استاد علی معلم سپرده می‌شود. قیصر می‌گفت تمام آن مدت فکر می‌کردم که ترانه‌ی این کار باید از شعرهای محلی سود ببرد و نوایی مطنطن داشته باشد. چیزی که علی معلم به خوبی دریافته و ارائه نموده و صدای شجریان هم داد انصاف را خوب ادا کرده است.
روز وداع خیلی‌ها نیلوفرانه را زمزمه می‌کردند و من این که:
ببار اي بارون ببار...
با دلم گريه کن خون ببار...
دلم خون شد خون ببار...
به ياد عاشقاي اين ديار...



هفتم:
تشییع جنازه: اشک...
خانه شاعران: گریه...
دانشگاه تهران: بغض...
بهشت زهرا: سکوت...
گتوند: ... خدا در گلو شکست!

هنگامی که شاعر می‌میرد...، مرتضی کاخی

مرتضی کاخی، اعتماد ملی:
به‌گمانم چند دقیقه پس از درگذشت قیصر امین‌پور بود که من‌داشتم، در آن سحرگاه، از خانه خارج می‌شدم، برای مسافرتی کوتاه. ناگهان تلفن زنگ زد و دوستی خبر داد که قیصر امین‌پور در بیمارستان دی فوت شده.
من باید به این مسافرت می‌رفتم و همراهانم در مقابل در خروجی ساختمان، در اتومبیل، منتظر من بودند. پیش از دریافت این خبر، خوشحال بودم که در این سفر کوتاه، بار من فقط یک ساک کوچک است، اما ناگهان جهانی به آن افزوده شد، مالا‌مال از ملا‌ل و اندوه و درد.
سکوتم را به حساب این گذاشتم که هنوز سحرگاه است و من خواب آلوده‌ام، اما بیدار و هوشیار بودم و غمی بزرگ و سنگین سینه‌ام را می‌فشرد. کسی نبود که با او <شرح این هجران و این خون جگر> را در میان بگذارم؛ همراهان من اهل شعر و شاعری نبودند و من هم پر بودم و ساکت، سرشار از خاطره و گفتنی. بغض کرده بودم و باید این چند روزی را که پیش رو داشتم، آن تخته سنگ ناهموار را، لحظه به لحظه، با نگاه و حالتی فروخفته و فروخورده بلع کنم و دم برنیاورم.
شنبه بعدازظهر، شنبه همین هفته در دانشکده درس داشتم که رفتم. در اتاق استادان، در سکوت کم پچپچه حاکم، صدای یکی از استادان بلند شد که:
- راستی این کیه که مرده، این شاعر؟ اسمش امین؟... امین‌زاده؟... امین...
تقریبا تمامی استادان گفتند: امین‌پور بود... قیصر امین‌پور... شاعر مشهوری بود.
از اتاق استادان بیرون آمدم و وارد صحن دانشکده شدم و در فکر آن استادی بودم که اسم امین‌پور را درست نمی‌دانست، اما او را شماطت نمی‌کردم، چون مردی سالمند بود و مدرس ریاضیات محض. و بارها به من گفته بود که از عالم شعر و شاعری و شاعران نه خبری دارد، نه می‌خواهد خبری داشته باشد و اظهار تاسف کرده بودم که چرا با من که به شعر و شاعری علا‌قه‌مندم، نمی‌تواند گفت‌وگو کند و از دریای...
باری، در چند لحظه‌ای که گذشت، احتمالا‌ ده‌ها دانشجو دور من جمع شدند و مرا در مرگ ناباورانه قیصر تسلا‌ی خاطر می‌دادند و آرزو می‌کردند که بقای عمر من باشد و من فقط تشکر کردم، یک بار هم گفتم: حیف شد، خیلی حیف؛ شعر فارسی، سخن فارسی معاصر، این پدیده کمیاب و باشکوه را نیاز داشت که سال‌های سال بماند، مردی 48 ساله که تقریبا 40 سال از این مدت را به آموختن و درست‌آموختن و در راه دست‌یافتن به مرکز جریان سخن اصیل، عمر گذرانده بود. بایستی در کنار این زبان، این  )قیمتی در لفظ دری( همچون پرستاری غمخوار بماند. (همین جا بگویم که او بی‌همتا نبود، اما کمیاب بود.)
در این فرصت کوتاه و مجال اندک، جای بیشتر گفتن از این مقولا‌ت نیست، اما این چند جمله را باید بگویم:
قیصر، این ترکیب )ساده( و )پیچیده( از )خیر( و )زیبایی(، این تضاد مشخص که رسیدن به مرکز دایره شعر و هندسه ترکیب دو نامتجانس )خیال( و )اندیشه( در حوزه )زبان فشرده و آهنگین(، از پدیده‌هایی بود که به‌راحتی و سادگی ظهورنمی‌کند. شاید همین امر بود که در مرگ او محیط اندیشه و خیال و شعر و شعور پارسی دچار این تلا‌طم عظیم شد. شگفتا که در این احوال، هر گروه و دسته‌ای به چالا‌کی سعی می‌کرد که سهم خود را در او و از او بیشتر کند و از کنار این جاری و این جریان، بخشی بیشتر را به خود اختصاص دهد. به قول نعمت میرزازاده (م. آزرم:)
هر آنکه دامن آلوده خواست پاک کند
با آبروی تو زد دامنش، که دریایی
قیصر دو روی تجزیه‌ناپذیر یک سکه بود که این سکه، خود، او بود و خود او بود. او باطل‌السحر این خیال بود که یا )خیر( یا ‌)زیبایی( او ترکیب ساده و پیچیده‌ای از این دو متضاد بود.
قیصر، موسیقی شعر را دریافت؛ خوب و خوش و هموار و همواره در شعرش جای گرفت.
قیصر به زبانی راحت و روان در شعرش دست یافت. گرفتار )آرکائیسم( نشد. از کهن‌گویی و واژه‌بارگی در شعرش چیزی نمی‌دیدی و اگر به آیین سخن می‌گفت، این امر ناشی از )صنعت‌کردن( او در زبان شعر و سخن نبود؛ این در ذات زبان او بود.
من در شعر قیصر همیشه به دنبال رسیدن به گره‌ای می‌گشتم که نقطه شعر او را تشکیل می‌داد و شعرش همچون پروانه‌ای بر گرد آن گره می‌گشت.
یکی از تفاوت‌های یک شاعر بزرگ و یک شاعر )غیربزرگ( این است که اولی یعنی شاعر بزرگ، با مرگ این جهانی خود هر لحظه بزرگ‌تر می‌شود؛ به گور فردوسی و خیام و مولا‌نا و حافظ فقط نگاه کنید. همین بس است، اما شاعر غیربزرگ، به گفته گذشتگان به گمانم تاریخ بخار اشعرهایی هستند که پیش از خداوند خود می‌میرند. قیصر از شاعران دسته اول بود.
مرگ او، زندگی باطنی و بی‌مرگ او را در همین چندروزه نشان داد. دکتر شفیعی کدکنی، دوست عزیزم، می‌گفت: در تمام طول عمر دانشگاه تهران هرگز چنین غوغایی را بر مرگ کسی ندیده است و نشنیده و من هم که سالیانی دانشجوی آن دانشگاه بوده‌ام، چنین چیزی را سراغ ندارم. در دانشکده ما همان روز شنبه مشاهده کردم که در و دیوار حیاط دانشکده مملو از شعرهای قیصر بود.
قیصر کمیاب بود، قیصر حیف شد، زود رفت، تلخ رفت.

[ یکشنبه چهاردهم آبان 1391 ] [ 0:3 ] [ Monire Rajabi ] [ ]

یادداشت هایی درباره قیصر امین پور (7)

قیصر؛ قیصر نازنین، موسی بیدج


موسی بیدج، اعتماد ملی:

آخرین دیدار من با او سیزده روز پیش، روی پله‌های ورودی خانه هنرمندان اتفاق افتاد. مراسم افتتاح کنگره شعر جوان در تالا‌ر برپا بود و قیصر بیرون، روی پله‌ها نشسته بود. گفتم: برویم داخل؟ گفت: دیر نمی‌شود.

کنارش روی پله‌ها نشستم، پرسیدم: این روزها چه می‌کنی؟ گفت: میان دیالیز و دانشگاه رفت و آمد می‌کنم. استخوانی‌تر شده بود، اما مثل همیشه، یک هرگز بزرگ بر لب داشت. در جمله‌ای تکراری به او گفتم: )من از مقاومت تو روحیه می‌گیرم، قیصر.(   لبخندی بر لب روشن کرد که می‌شد ده گونه‌ترجمه شود. پرسید: کتاب جدید درآورده‌ای؟ گفتم: نه. گفت: چرا! تو که همیشه دستت پر است! به خنده گفتم: ولی این بار دلم پر است و اضافه کردم: کتاب تو را دیدم؛ )دستور زبان عشق را.( گفت: یکی از من طلب‌داری. گفتم: شرمنده می‌کنی. گفت: پس ما چقدر شرمنده‌ایم که کتابدار توایم؟! قیصر، بی‌پیرایه و سرشار از آرایه سخن می‌گفت؛ همیشه. اما دو خصلت مهم‌ترش این بود که )شعر( را و )انسان( را یعنی در واقع دستور زبان عشق را رعایت می‌کرد. هیچ‌وقت ندیده بودم که برای دیده شدن بر بلندایی بایستد یا جار بزند. اما هر جا که می‌رفت کانون نگاه بود. او نه اهل تعلق بود نه اهل تملق. یک کل بود و به کل می‌اندیشید. آرامگاهش و سخنگاهش نیز قلب ادبیات ایران زمین است. ‌ دلم می‌خواست از من بپرسد که ترجمه شعرهایش را به کجا رسانده‌ام. اما حجب و تواضع او اجازه نمی‌داد. خودم گفتم: تعدادی از شعرهایت را که به عربی ترجمه کرده‌ام باید یک روز بنشینیم برایت بخوانم تا با هم اصلا‌ح کنیم. گفت: ما که از بیخ عربیم! هرجور که ترجمه کرده‌ای درست است. ‌ افسوس که آن یک روز برای با هم نشستن نرسید. و قیصر، قیصر نازنین به ابدیت پیوست و اکنون من باید هر چه زودتر گزیده شعرهای او را به موسسه )مرکزالحضاره( در بیروت تحویل دهم تا افزون بر هوای ایران، در فضای زبان و ادبیات عرب نیز نفس بکشد.


گریه‌ام ولی امان نمی‌دهد، احمد مسجدجامعی

احمد مسجدجامعی، اعتماد ملی:
)دریغا که مردم در بند آن نیستند که چیزی بدانند 
بلکه در بند آن‌اند که خلق در ایشان اعتماد کند که عالم‌اند(
عین‌القضات
سال‌هاست که قیصر امین‌پور و شعرهایش را می‌شناسم، او شباهت زیادی به شعرهایش داشت. همان زلا‌لی و فروتنی و وارستگی که در شعرش موج می‌زد، در شخصیتش هم موج می‌زد.
بسیاری از لطافت طبع و ذوق ادبی برخوردارند، اما از میان آنان کسانی که این ذوق را به سواد ادبی دانشگاهی آمیخته باشند، بسیار نیستند و قیصر امین‌پور یکی از آنان بود. درباره تسلط او به ادبیات و تاریخ ادبیات و سواد ادبی‌اش باید کسان دیگری سخن بگویند، اما من می‌توانم از وارستگی ادبی او بگویم و با تجربه‌ای که دارم گواهی بدهم که او از تعریف‌های رایج در باب دولتی بودن و نبودن فراتر رفته بود. او هرگز شعرش را به نام و نان نفروخت و چنان قناعتی داشت که هرگز به یاد ندارم در سخت‌ترین شرایط بیماری‌اش از بلندی طبعش حتی اندکی کاسته شود، حتی می‌توانم حکایت‌هایی از دست رد زدن‌های او به پیشنهادهایی باز گویم که با قناعت او و مناعت طبعش سازگار نبود. در این ماجرا البته نباید نقش همسر فرهیخته او خانم اشراقی را نادیده بگیریم. او نیز زنی فرهنگی با طبع بلند و قناعت بسیار است و امید داریم که این مصیبت بزرگ را تاب بیاورد. ‌
خلق و خوی پسندیده قیصر امین‌پور همه جا ورد زبان بود و هر جایی او را می‌شناختند، حکایت‌ها از اخلا‌ق نیکوی او، شخصیت دوست‌داشتنی‌اش و متانتش داشتند. روز نخست کوچیدن قیصر، توفیق حضور در میان گروهی از دانشجویان و استادان دانشگاه تهران را داشتم و آنجا حال و هوایی بود که گفتنی نیست. استاد فرزانه و ماندگار ادبیات فارسی آقای دکتر شفیعی‌کدکنی می‌گفت: )در این سال‌ها هرگز دانشکده ادبیات برای از دست دادن کسی اینقدر منقلب نشده بود.( ‌
دانشجویان گریان بودند. دانشکده سیاهپوش بود و هر کس سطری از شعر امین‌پور را که حفظ بود نوشته بود و شعرهای او در فضا منتشر بود. ‌
آنجا بود که آدم در می‌یافت، شعر امین‌پور چقدر در قالب اصطلا‌حات و تکیه‌کلا‌م فراگیر شده و حتی گاهی بدون اینکه از نام شاعر اطلا‌عی داشته باشند، شعرهای او را تکرار می‌کنند و از شعرهایش ضرب‌المثل می‌سازند.
قیصر امین‌پور شخصیتی دوست‌داشتنی بود. این را هر کس که به دانشکده ادبیات دانشگاه تهران پا می‌گذاشت می‌توانست در چهره تک‌تک دانشجویان و استادان و در چشم‌های از گریه سرخ‌شده و از زمزمه‌های آنان ببیند و بشنود. در دفتر آقای دکتر شیخ‌الا‌سلا‌می رئیس محترم دانشکده نیز در میان استادان زن و مرد حرف از شخصیت اخلا‌قی قیصر امین‌پور در میان بود و هرکدام حکایتی از خلق و خوی نیکوی او بازمی‌گفت. حکایت آقای دکتر شفیعی‌کدکنی اما با همه متفاوت بود. او از صبح جلوی بیمارستان دی بود و هر بار که می‌خواست سخنی درباره قیصر بگوید )گریه‌اش ولی امان نمی‌داد(و گریس هر که کنار او بود.
از احترام متقابل این دو چهره فرهیخته ماجراهای زیادی گفته‌اند، خانم فاطمه راکعی از جلسه پایان‌نامه دکتر قیصر امین‌پور می‌گفت و از دفاعی که در مقابل برخی ایرادات از او کرده بود و از عتابی که از قیصر شنیده بود که چرا با حضور استاد شفیعی‌کدکنی باید از من دفاع کرد.
دیگری داوری استاد درباره پایان‌نامه قیصر را به یاد می‌آورد که )این بهترین پایان‌نامه‌ای است که در دانشکده ادبیات دفاع شده است( و پاسخ فی‌البداهه قیصر را که (بهترین پایان‌نامه صور خیال در شعر فارسی بود.(
تاثر او در فقدان قیصر تامل‌برانگیز است. او بیش از همه ما جای خالی قیصر را در دانشگاه تهران حس می‌کند و با تمام جانش در می‌یابد که دانشجویان چه کسی را از دست داده‌اند.
او از صبح زود که جلوی بیمارستان بود و تا غروب که در دانشگاه بود و بعد که به همراه گروهی از دوستان هنرمند قیصر برای عرض سپاس به خانه‌اش رفتیم، مدام از قیصر می‌گفت و چند جمله نگفته گریه‌اش امان نمی‌داد و گریه ما نیز و گریه همه نیز.استاد هم از سلا‌مت و صداقت غریب قیصر می‌گفت که در این روزگار کیمیاست و به درستی تذکر می‌داد که نباید بگذاریم چهره علمی قیصر مغفول بماند! ‌
انتقال پیکر قیصر از خانه شاعران به دانشگاه و تشییع در دانشکده ادبیات و همچنین اعلا‌م برگزاری مراسم ختم ویژه‌ای به دعوت استادان دانشگاه پاسخی اولیه به این تذکر بود. امیدواریم که دوستان فرهیخته قیصر این تذکر را جدی‌تر بگیرند و نگذارند چهره علمی قیصر امین‌پور از یادها برود. ‌
او شاعری بزرگ و مردمی بود. این را شاعران بزرگ گواهی می‌دهند و مردمی که از آخرین کتاب او استقبال کرده‌اند و با گذشت کمتر از سه ماه از انتشارش دو بار چاپ شده است و باید برای بار سوم چاپ شود. او یکی از بهترین‌استادان ادبیات فارسی بود. این بار استادان بزرگ و فرهیخته می‌گویند و همه دانشجویان که در سوگ او می‌گریستند و عزادار بودند. ‌ و او پیش از اینکه شاعر و استاد باشد، انسانی بزرگ و شخصیتی وارسته و کریم و مهربان بود و این را همه کسانی گواهی می‌کردند که او را می‌شناسند.
این نوشته را با شعری از قیصر به پایان می‌برم که در یکی از روزهای ماه مبارک رمضان در مراسم اهدای جوایز در جشنواره اخلا‌ق و نیایش خواند که خود به همراه محمد احصایی و مجید مجیدی داورش بود و جوایزش را آقای خاتمی هدیه کرد: ‌
این حنجره این باغ صدا را نفروشید/ این پنجره این خاطره‌ها را نفروشید
در شهر شما باری اگر عشق فروشی است/ هم غیرت آبادی ما را نفروشید
تنها به خدا دلخوشی ما به دل ماست/ صندوقچه راز خدا را نفروشید
سرمایه دل نیست به جز اشک و به جز آیینه/ پس دست‌کم این آب و هوا را نفروشید
در دست خدا آینه‌ای جز دل ما نیست/ آینه شمایید، شما را نفروشید
در پیله پروانه به جز کرم نلولد/ پروانه پرواز رها را نفروشید
یک عمر دویدیم و لب چشمه رسیدیم/ این هروله سعی و صفا را نفروشید
دور از نظر ماست اگر منزل این راه/ این منظره دیرنما را نفروشید


 بر اساس مصراعی از قیصر )گریه‌ام ولی امان نمی‌دهد(

لبخندهای لاغر، علی اکبر زین‌ العابدین همدانی


علی اکبر زین العابدین همدانی، اعتماد:

چرا تا شکفتم /چرا تا تو را داغ بودم نگفتم /چرا بی هوا سرد شد باد /چرا از دهن /حرفهای من /افتاد1

نوشتن و گفتن از قیصر امین پور، کار سختی نیست. آدمی بود خلاصه خود. آشنایی با او ساده اتفاق می افتاد و ساده پیش می رفت. او نه خیلی پیچیده سخن می گفت نه شعر. نه در تدریس کلاف سردرگمی دست دانشجو می داد نه سر دبیر پرافاده یی بود. حتی کمپوزیسیون رنگ لبا س هایش هم دشواری نداشت. او شاعر و نویسنده و سردبیر مجله و عضو فرهنگستان و استاد دانشگاه و... بود، اما هیچ کدام اینها «قیصر» نبود. غراستی چه جالب که همه او را به نام کوچکش صدا می زنند،ف قیصر مثل خودش بود.

شکوفاترین دوره زندگی امین پور در ماهنامه «سروش نوجوان» سپری شد. (82-66) و در حدود نیمی از کتاب های او در حیطه ادبیات کودک و نوجوان پدید آمد. اصلاً کلاس های انشا بدون نثر ها و شعرهای قیصر خمیازه می کشد. سروش نوجوان، مجله یی بود که توسط او و برخی از دوستانش- پس از جدایی از حوزه هنری که خود از موسسانش بودند - به راه افتاد و به تاریخ زندگی هزاران نوجوان که امروز جوان شده اند، پیوند خورد. او به همراه فریدون عموزاده خلیلی و بیوک ملکی2 شورای سردبیری تشکیل داد. قیصر با اتکا به همین مجله نسلی را تربیت کرد. غبه همین سیاق اضافه کنید؛ نقی سلیمانی، مهرداد غفارزاده - تا میانه راه- شهرام شفیعی، مژگان کلهر، آتوسا صالحی، مهدیه نظری و دیگرانف قیصر با وجود بر دوش کشیدن مدال های رنگارنگ افتخارات علمی و فرهنگی و گاهی سیاسی، همواره یک معلم بالذات بود. یک معلم با همان مختصاتی که آرمان نوع بشر می خواهد. معلمی بود که لزوماً به تخته سیاه و نیمکت و خط کش و زنگ تفریح نیازی نداشت. علاقه وصف نا شدنی او به بچه ها، فعالیت فرهنگی از برایشان را ناگزیر ساخته بود. اما فلز این علقه از جنس سخت و آلیاژی نبود. «و اما حرف اصلی ما، همان حرف اصلی شما است. که ته دلتان احساس می کنید از حرف های تکراری و معمولی خیلی زود خسته می شوید، از مطالب خیلی خشک و بی روح زیاد خوشتان نمی آید، دوست ندارید کسی همیشه مثل سایه دنبال شما باشد و بر سر شما فریاد بزند؛ این کار را بکن، آن کار را نکن، این طور نفس بکش، آن طور...» 3 کافی بود یک نوجوان یا جوانکی راه سروش نوجوان را پی بگیرد. دکمه آسانسور را فشار دهد، چشمان هراسانش را روی جا پای شماره های بالای در آسانسور روان کند، راهنمای طبقات را بخواند و خود را به دفتر مجله برساند. نمی دانم چندین نفر این راه را بارها و بارها رفته اند؟ لحظه دیدار فرا می رسید. قیصر را ساده و صمیمی پشت میز و در پشت یک لبخند می یافتند. و در کوتاه ترین زمان ارتباط شکل می گرفت....

شعرت ، قصه ات، چه می دانم گزارشت را می دادی، او می خواند و بحث و نظر شروع می شد. او خط می زد، دایره می کشید، حاشیه می زد، پیشنهاد می داد، شاید چند کتابی هم به امانت بدرقه ات می کرد و وعده دیدار بعدی را می داد. شاید هنوز هم در کتابخانه بعضی ها، آن کتاب های به امانت گرفته شده، جا مانده باشد، و «تویی» که تا پیش از آن، حتی نمی دانستی در چه قالبی نوشته ات را عرضه کرده یی و هنوز یادت نیامده بود که این نخستین اثرت بوده یا دومی، وقتی دکمه آسانسور را می زدی که برگردی و چشمانت شماره انداز های صفحه بالای در را پی می گرفت دیگر خودت را یک نویسنده یا شاعر تمام عیار می انگاشتی که اندک فرصتی دارد تا دنیا را از ظرافت و ژرفای افکارش لبریز کند، انگار بلند ای روح قیصر در وجودت رسوخ کرده باشد. چندی بعد ممکن بود، دلت بگیرد، از دست خیلی چیز ها عصبانی باشی (روزگار است دیگر) کلید حل معما را در دست قیصر می یافتی. چون تو دیگر نمی توانی با هر کسی مشورت کنی. او توقع ات را بالا برده بود. دوباره بدون وقت قبلی، خود را جلوی آسانسور می بینی و باید دکمه را بزنی و... سردبیر تا تو را می بیند، بلند می شود، دست می دهد، تعارفت می کند «سلام آقا یا خانم فلان (کمتر هم اسامی را اشتباه می کند) چه خبر از درس ها؟ کار جدید؟» اما تو این بار برای خودت آمده یی. نمی دانم چرا هیچ وقت فکر نکرده یی که مامن غصه های نوجوانی تو یک شاعر و سر دبیر و استاد نمی تواند باشد؟ معلم هایت؟ هم کلاسی ها یا نزدیکانت؟ نه حتی، انگار فکرشان را هم نکرده یی ؟ اتاق سر دبیر بزرگ نیست. اتاق سر دبیر خلوت هم نیست. چون سردبیر باید مطالب مجله اش را سامان دهد. شاید باید «حرف های خودمانی» بنویسد، او شاعر است باید برای چاپ شعرش با این نا شر و آن نشریه مذاکره کند، دوستان شاعرش، پشت خط تلفن حرف ها دارند، سردبیر دارد پایان نامه دکترا می نویسد، سردبیر سفارش «ترانه» دارد. سردبیر یک عالم دوست و همکار همفکر و غیرهمفکر حرفه یی دارد که باید دردشان را چاره کند، او باید صفحه بندی مجله اش را ببیند و با رندی شیرینش مهر تغییرات مورد نظر خود را پای آنها حک کند، سردبیر شاید در جلسه هیات تحریریه باشد، شاید نماز می خواند، ممکن است در را بسته دارد شعر می گوید، اصلاً شاید دارد با بیماری هایش کلنجار می رود...سردبیر تنهایی را دوست دارد، اما کمتر تنهایش می گذارند. می گویند سردبیر مهمان دارد. مهمان سردبیر وزیر و مدیر کل نیست. مهمان سردبیر احتمالاً یکی از همین «تو»ها است. از یک «تو»ی ابتدایی تا یک «تو»ی حرفه یی. خوبی اش این است که سردبیر هیچ وقت از دیدار «تو»هایی که هر روز به دیدنش می آیید، یا برایش نامه می نویسید خسته نمی شود.

استاد در دانشگاه قبل از کلاس و بعد از کلاس (که یکی از پرجمعیت ترین شهرهای دنیا است) در اتاق اساتید گم نمی شود. او همیشه حاضر است. این استاد، مثل بقیه استاد هایت نیست. نه کردارش، نه کلامش و نه موهایش. به کلاس که وارد می شوی قامت بلند استاد در کنار پنجره نقش بسته است. استاد قبل از گفتن هر کلامی، چشم چپش را کمی تنگ می کند، دستی به موهای خوش حالت خاکستری اش می کشد، لبان کبودش را کمی به طرف جلو هل می دهد و به قاب دائمی درخت های قدیمی دانشگاه خیره می شود، سکوت می کند (یعنی خوب فکر می کند) بعد گرمی هوای گتوند4 در صدای قیصر نفس می کشد. استاد در گفتن عجله یی ندارد. کلاس استاد تجدید چاپ ترم پیشین نیست. ترم به ترم بزرگ می شود. نام این استاد جوانت را در میان درس استادان ترم های قبل زیاد شنیده یی. شعرهای او در واحدهای تاریخ ادبیات و آرایه ها و غیره زیاد تکرار می شود. استاد در واپسین دقایق کلاس، از دانشجویان می خواهد «هر کس شعری، قصه یی دارد بخواند تا خستگی مان دربرود». نگران نباشید. آنهایی که خودشان آمده اند، شعرشان را بخوانند یا مشورتی بکنند، ساعتی است پشت در منتظرند. شاید هم لابه لای نیمکت های شما نشسته اند. چقدر «حرف های درگوشی» انتظار استاد را می کشد؟ تا لحظه یی که در خیابان انقلاب سوار تاکسی بشود، طرح حضورش ادامه دارد. او در تمام گذرگاه های دانشگاه در حال معالجه شعر و شعور «تو» است. «ببین، بازی های زبانی نباید آنقدر توی ذوق بزند، اینجوری مثل چای است که با قند می خوری. قند را توی چای حل کن تا شیرینی اش را آن طوری احساس کنی.»و شگفتا که «تو»های دانشجو از آشنایی سردبیر با «تو»های نوجوان خبر ندارند،

معروف است که سردبیر زیاد می خنداند و کمتر می خندد. گاهی می تواند با پس و پیش کردن یک کلمه، صدای قهقهه ناگهانی ات را بلند کند. سردبیر وقتی با کسی شوخی می کند به جست وجوی رضایت در نی نی چشمانش خیره می شود. «به دل نگیر، شوخی کردم.» چون کسی چیزی از او به دل نمی گیرد.حالا دیگر چند سالی است که امین پور و ملکی و همکاران شان- به جبر زمانه - از سروش نوجوان عزیمت کرده اند و آن «تو» ها پشت در تنها مانده اند...

در غربت مرگ بیم تنهایی نیست/یاران عزیز آن طرف بیشترند

با عروج قیصر، پرونده حضور مثلث سلمان هراتی و سید حسن حسینی و قیصر امین پور برای همیشه بسته شد. دیگر نمی شود از هیچ کدام سراغ دیگری را گرفت. حالا حتماً قیصر در آغوش «مادر» خود که پیش از بال گشودن او پر کشیده بود5 آرام گرفته است. جمع سلمان و سید را کامل کرده. حتماً دوستان شهید قیصر، به استقبالش آمده اند.... خوبی اش این است که قیصر دیگر درد تن بیمار و خسته اش را تحمل نمی کند، دیگر «درد مردم زمانه» را نمی کشد.... 

عنوان مطلب از میان اشعار اوست.

پی نوشت ها؛---------------------------------------------------

1- از کتاب گل ها همه آفتابگردانند.

2- «بیوک ملکی» از قله های شعر کودک و نوجوان امروز است. او تا آخرین لحظات از وفادارترین دوستان قیصر بوده. مجالی باید تا قیصر را از زبان کم سخن او شنیدن.

3- امین پور، حرف های خودمانی، ش اول سروش نوجوان 1367

4- گتوند؛ زادگاه قیصر.

5- تعبیر از خود اوست.


لبخندی همچنان محزون، بهاءالدین خرمشاهی


بهاءالدین خرمشاهی، اعتماد:

پنج، شش سال پیش بود که حادثه ناگوار تصادف اتومبیل برای امین پور پیش آمد و همه تکان خوردند. کلیه های او به شدت آسیب دیده بودند اما چون از خودش حرفی نمی زد پس از مدتی گمان کردم که رسیده بوده بلایی و به خیر گذشته. در همین ایام بی خبری ها بود که برایش شعری طنز آمیز و اخوانیه سرودم که آغاز آن چنین است؛رفیق مشفق من قیصر امین پور است که نام نامی او عین امپراطور است.

و ادامه شعر هم در دفتر شعرم به نام «زنده میری» که در همین ایام از طرف نشر قطره منتشر شده آمده. این شعر را برایش در تلفن خواندم. خنده هایی کرد که اکنون درمی یابم از سر حجب و درد و دریغ بوده است. پس از مدتی یعنی شاید چهار، پنج ماه بعد پرسیدم؛«آقای امین پور چرا جواب شعر مرا نمی دهی؟» اینجا بود که خنده محزونش را آشکارا دیدم. خنده اش خنده عذرخواهی و خاطرنوازی بود. گفت؛«از این جور شعرها بلد نیستم.» اینجا بود که به حالش پی بردم. گفتم؛«عزیزجان، پس شوخی ما را جدی نگیر.» بعدها نمی دانم خودش گفت یا از طریق دیگر فهمیدم که پیوند کلیه اش را کلیه هایش نگرفته است و هفته یی یک یا دو بار دیالیز می کند. از بیماری قلب سلیمش هم بعد از درگذشت او باخبر شدم و برای او دو مرثیه گفته ام. احساس می کنم باید منظومه بلندی بگویم تا به جای یک برکه اشک دلم را خالی کند. در مرثیه اول گفته بودم؛ یک شهر یک کشور عزا دارد امین پور درد تو را داغ تو را دارد امین پور

رنج تنت روح تو را معراج بخشید سوءالقضا حسن القضا دارد امین پور تاآخر که دوازده بیت بود اما آن را در شأن شاعری والا چون او نیافتم و چاپش نکردم و بار دیگر غزلی در سوگ او سرودم که دو بیت پایانش چنین بود؛

رفیق نیمه ی راهش نمی توانم بود/که زنده واره ام و پای بر لب گورم

مرا چو نوحه به ماتم سرای او خوانید /که خویش مرثیه ی قیصر امین پورم

لابد روح جاودانه اش از این شعر و مرثیه ها و بهتر از اینها که یاران دیگرش سروده اند خبر دارد و همچنان لبخند محزون می زند. در تابستان 1382 بود که دکتر غلامعلی حدادعادل پیش از برگزار شدن جلسه تکمیل اعضای فرهنگستان، با من گفت وگوی کوتاهی کرد.

گفت؛«امین پور را که می شناسی؟» گفتم؛«البته.» گفت؛«قبولش هم که داری؟» گفتم؛«اختیار دارید. او باید مرا قبول داشته باشد نه من او را.» گفت پس هر دو در جلسه درباره شأن والای شعر و ادب او سخن می گوییم و همین کار را کردیم. هر دو سخنان موثری گفتیم و نیاز به هیچ مبالغه نبود.

عده معدودی از اعضای محترم فرهنگستان که او را کمتر می شناختند با حرف های ما بیشتر شناختند و او با رای بالایی به عضویت فرهنگستان زبان و ادبیات زبان فارسی پذیرفته شد. دوستان مشترک دیگرمان آقایان دکتر حسین معصومی همدانی، استاد اسماعیل سعادت، استاد کامران فانی، استاد هوشنگ مرادی کرمانی و یک دو تن دیگر هم همراه و همسان امین پور رای آوردند که اعضای فرهنگستان کامل شد. البته هنوز جا برای یک نفر باقی بود. حضور این عزیزان روحیه و رونق فرهنگستان و جلسات آن را بالا برد. امین پور در شورای عمومی و عالی فرهنگستان روبه روی من می نشست. همواره چهره مهربان و رنجدیده اش را خندان می دیدم و دیگر می دانستم که به شیوه «با دل خونین لب خندان بیاور همچو جام» یعنی به توصیه حافظ رفتار می کند. اظهارنظرهای او کم اما پرمایه و مشکل گشا بود و پس از پایان جلسات هر وقت کلاس درس نداشت با هم همراه می شدیم. بقیه راه بحث شعر در میان می آمد. اکنون که گذشته نگری می کنم می بینم که تاب و توان نداشت بعد از جلسه سه ساعته فرهنگستان بحث کند و اگر با من هم کلام می شد از حسن خلق و ادب ذاتی او بود. باری در مرثیه اول گفته بودم؛

پیغمبران بیش از همه محنت کشیدند دنیا چه ها بهر که ها دارد امین پور

عشق ابتدا دارد چنان که گفت سعدی

اما نگفت او انتها دارد امین پور

با درود به خوانندگان دردمند که همه همدرد همیم و با طلب غفران برای روح پاک و جاودانه این شاعر بی همتای دهه های اخیر شعر فارسی.


مرگ، مرگ است اگر درباره تو نباشد، گروس عبدالملکیان


گروس عبدالملکیان، اعتماد ملی:

)انسان ناممکن( تکانم داده بود. از همان اولین بار که این ترکیب در سطری از شعر زیبا وعجیب )بصیرت سایه‌ها( در برابرم نشست، لرزشی آرام در استخوان‌هایم جان گرفت؛ ترکیبی که از وجوه و منظرهای متفاوت دارای تناقضی درونی است که البته این تناقض نه از سر اتفاق، که از سر آگاهی عمیق پیدا شده بود و مثل دریاچه‌ای مه گرفته تو را همزمان به درک حالا‌ت ابهام و عظمت و ترس دچار می‌کرد و جالب است این جهان تداعی‌ها، که هر بار به گونه‌ای با این ترکیب مواجه شدم، تصویری از قیصر عزیز در پس پشت پلک‌هایم مجسم شد؛ تصویری از آن همه آرامش وسکوت و تعادل.

آرامش، نه از جنس سکون، که گمان می‌کنم هر انسانی در زندگی دو بار به آرامش می‌رسد. آرامشی از سر ندانستن‌ها و سپس دورانی در کشاکش آگاهی و باز هم آرامشی دیگر که این بار در سایه نور است و سکوت، نه از جنس لکنت، که از جنس خاموشی در زبان )بایزید بسطامی( که گفته بود: )روشن‌تر از خاموشی چراغی ندیده‌ام و سخنی به از بی‌سخنی نشنیده‌ام.( و تعادل و تصویری از تعادل یک بندباز که خود را در میان دو پرتگاه ناگهان حفظ کرده است:) ناگهانی از صدا، ناگهانی از سکوت...( تعادلی از جنس بود ای پیامبر، شاهزاده‌ای که بیست سال تمام پا از کاخ پدر بیرون نگذاشته بود و اولین بار که از کاخ بیرون آمد و آن همه فلا‌کت و سختی و درد را از نزدیک دید، حاضر نشد که دیگربار به قصر باز گردد. طریقت مرتاضان برگزید و آنقدر ریاضت کشید که در این راه استاد شد و پیروانی بسیار یافت. روزی هنگام ریاضت در کنار رودخانه استاد دوتاری را دید که همراه شاگردش در قایق نشسته بود. استاد گفت: )این ساز را نباید محکم نواخت، چون سیم‌های نازکی دارد و پاره می‌شود وهمچنین نباید آرام نواخت که صدایش شنیده نخواهد شد.( این جمله بودا را منقلب کرد و دریافت که نه آن آسودگی درست بود و نه این ریاضت. راه تعادل برگزید و بودا، بودا شد.

قیصر امین پور را همواره اینگونه به خاطر دارم. فقط بر من پوشیده است که در کدام دوران آسوده بود و در کدام دوران ریاضت کشید که چنین تعادلی پیدا کرد این بندباز ناممکن...!


نام مجموعه شعری از رضا صفریان


[ شنبه سیزدهم آبان 1391 ] [ 23:58 ] [ Monire Rajabi ] [ ]

یادداشت هایی درباره قیصر امین پور (6)

قیصر نمرده بود، ما مرده بودیم، صادق رحمانی


صادق رحمانی، اعتماد ملی:

-1مرگ قیصر امین‌پور، این روزها، یک بار دیگر همه ایران را تحت تأثیر خود قرار داد. در این حال و هوایی که هر کس مشغول کار خویش است و راه مجانبت در پیش گرفته و به روزمرگی‌های ذوق کش دچار، رفتن او همه را متوجه )شعر( کرد؛ شعری که زندگی است. موضوعی که از دیرباز، ذهن و زبان ایرانی را به خود مشغول داشته است و این خود غنیمتی است.

آثار قیصر نمونه بسیار زیبایی از شعر زلا‌ل، شفاف، سهل و دشوار شعر فارسی است. سبک امین‌پور در شعرهایش، متمایل به روشنی و سادگی است، به گونه‌ای که بن‌مایه اشعارش برگرفته از گفتار و حکمت مردم است. امین‌پور، با چاشنی آرایه‌های ادبی و استواری کلا‌م‌اش، گو اینکه با مخاطب شعرهایش حرف می‌زند. و مخاطب گویا شنونده‌ای است که اکنون در کنار شاعر حضور دارد. صداقت و صمیمیت در آثار او موج می‌زند. تک بیت‌ها و سطرهایی تابناک و درخشان در لا‌به لا‌ی شعرهایش وجود دارد که امروز به عنوان مَثَل در زبان مردم کوچه و بازار رایج شده است. ناگفته نماند که سبک گیرا، صمیمی و طبیعی شعرهای امین‌پور، ثمره آگاهی بسیار خوب یا گزینش ناخودآگاه اوست. چاشنی‌های طنزآمیز منحصر به فرد او، به ویژه در شعرهای آخرین دفترش، دلا‌لت بر غمخوارگی و اندوه طنزآلودی دارد.

آثار قیصر امین‌پور را، هر چند می‌توان در طبقه‌بندی‌های معمول شعر فارسی، ساده و روان دانست، اما آرایه‌های فنی، شعر او را متمایز می‌کند. آرایه‌هایی که او در حرف‌هایش در بافت کلا‌م جای می‌دهد، چندان به چشم نمی‌آید. به عبارت دیگر، این تزئین‌ها، در همان جایی به کار گرفته شده است که باید باشد. آخرین شعرهای منتشر شده قیصر امین‌پور نشان می‌دهد که جریان شعری او روبه دوری از تکلف و تصنع کاذب است. زبان پاکیزه و عاری از تکلف او رو به پختگی داشت. سوگمندانه سبک ساده، روشن و پخته قیصر، در حالی رو به تعادل و تعالی داشت که با هجرت او همراه شد. امین‌پور از جمله شاعرانی بود که مؤید به روح قدسی شده بود و اخلا‌ق متعادل و حسنه او نیز نشان از شاعری می‌داد که خود ساخته و بزرگ منش بود. 

2-اولین بار در اواخر دهه شصت، با دکتر خلیل بهمنی گراشی، در یکی از اتاق‌های کوی دانشگاه تهران با او دیدار کردم. او در آن زمان در حوزه هنری تهران بود و من طلبه‌ای جوان در قم. در اوایل دهه هفتاد نیز که با دکتر محمدرضا ترکی، سید علی میرافضلی، دکتر محمدرضا روزبه و عمادالدین شیخ الحکمایی در دانشگاه تهران همدرس بودیم، در غروبی پاییزی، سری به اتاق قیصر در کوی دانشگاه زدیم. او با مهربانی ما را پذیرفت. بر دیوار اتاق او عکسی از دکتر علی شریعتی و عکسی از پابرهنگان رنگین پوست، ما را به زمینه‌های فکری او رهنمون می‌کرد. چند ساعتی بودیم و دوستی‌ها بیشتر شد. گاهی در کلا‌س‌هایش شرکت می‌کردیم و با همان اخلا‌ق حسنه اش ما را می‌نواخت. من در سال 1372 و پس از پایان دوره کارشناسی به قم بازگشتم و از طریق نوشته‌هایش و گاهی در نمایشگاه کتاب، با او ارتباط داشتم. تا اینکه شنیدم در جاده شمال تصادف کرده و متأسفانه کلیه‌هایش را از دست داده است. پس از یک سال از حادثه، نمی‌دانم از کجا تلفن مرا گیر آورده بود، گوشی را برداشتم، صدایی گرم گفت: من امین‌پور هستم. گفتم: کی؟ گفت: قیصر. شما بگویید، من باید چه حالی می‌داشتم...

آخرین بار او را در بیمارستان دی دیدم. ساعت دوازده، روز سه شنبه هشتم آبان ماه 1386، با مرتضی امیری اسفندقه، مهران دوستی، سعید یوسف نیا و محسن حکیم معانی. با هزار ترفند رئیس بیمارستان را راضی کردیم تا برای آخرین بار او را ببینیم. وقتی کشو باز شد، قیصر با همان حالت همیشگی، با موهای جوگندمی‌اش آرام خوابیده بود. با او نشانی از مرگ نبود. قیصر نمرده بود، ما مرده بودیم...


قیصر، آیینه دردهای جامعه، حسین زمان

حسین زمان، اعتماد ملی:
خدایا رحمتی کن تا ایمان، نام و نان برایم نیاورد، قوتم بخش تا نانم و حتی نامم را در خطر ایمانم افکنم.(دکتر علی شریعتی)
در سفر بودم که این خبر ملا‌ل آور داغهای دلم را تازه کرد. خبر پرواز قمری خسته بال به سوی آسمان برایم بسیار دردآور بود. تصور اینکه دیگر در جمع ما نیست در باورمنمی گنجد. قیصر شعر و شور و عاشقی و معرفت ما را به کویر تنهایی سپرد و حسرت بارش عاشقانه کلا‌می دیگر را بر دل‌های ما که در صف عاشقان وصال دوست به نوبت ایستاده‌ایم باقی گذاشت. ‌
قیصر شاعر مدیحه سرا نبود. بنده هیچ آستان و درگاهی نبود الا‌ درگاه احدیت لا‌ یزال. قیصر آیینه دردهای جامعه بود و صادق و امینی برای مردم. آنگاه که باید با شور می‌گفت، گفت و آن زمان که باید با سکوت می‌گفت نیز گفت. هیچگاه قلم را برای خوش خدمتی به دست نگرفت، سیاهی خون قلم قیصر همانگونه شهادت داد که سرخسی خون شهید. ‌
خواندن دو اثر از آثار گرانسنگ قیصر امین‌پور برایم افتخاری بزرگ بود و همواره به خاطر این موهبتی که نصیبم شد خداوند را شاکر بوده ام. )کویر( و )نوبت عاشقی( از جمله درد دل‌های استاد قیصر امین پور بود که با تمام وجودم و احساسم سعی کردم آنها را اجرا نمایم؛ که البته حتی یک بار نیز از رسانه‌ها پخش نشده.
کاش این زمانه زیر و رو شود ‌ 
روی خوش به ما نشان نمی‌دهد
یک وجب زمین برای باغچه ‌ 
یک دریچه آسمان نمی‌دهد
روحش شاد.

قیصر، چون پیامی دشوار...، فریدون عموزاده خلیلی

فریدون عموزاده خلیلی، اعتماد:
انگشت هایت کشیده بود و باریک، باریک و بلند، چون پیامی دشوار... می گفتم؛ «قیصر، می دونی که انگشتای کشیده نشونه هنرمندیه، هر چی کشیده تر، هنرمندتر،» می گفتی؛ «نه بابا،» این «نه بابا» در «حس آوا»های تو معنی و مفهومش این بود که می دانی، می دانی و قلبت باورش دارد، اما نمی خواهی باورت را هوار بزنی، که نه، حتی از آن می گریزی... می گریختی، همیشه می گریختی از هر چه که رازهای بزرگت را برملا می کرد. اما نمی توانستی گاهی هم نمی توانستی پنهانشان کنی، می آمدند، ناغافل و ناخودآگاه. و خودت را لو می دادی، رازهایت را لو می دادی، بزرگی هایت را لو می دادی...
برزخ بود. میان برزخ بودم. من و سید و ملکی و مهرداد و احتمالاً مصطفی یا حسن که آمده بودیم بیمارستان رشت. چگونه آمدیم. خدایا چگونه رفتیم آنجا. یادم نیست قیصر، که با همین ها آمده بودیم که اسم بردم یا با آنهایی که اسم نبرده ام. سه نفر بودیم یا پنج نفر. سواره آمدیم یا پای پیاده با قلب هایی که هروله می کرد... تو، قیصر در بیمارستانی که چرک و نکبت از در و دیوارش می بارید خوابیده بودی، بی قدرتر از بی نام ترین آدم ها، باید هوار می زدیم، نزدیم اما، از چنبره بهتی بود که ناغافل اسیرمان کرد یا به حرمت آرامش دریایی تو. آرام بودی مثل همیشه. مثل همیشه که تو خوابگاه رو تختت دراز می کشیدی و سیگار می کشیدی، می نوشتی و سیگار می کشیدی، به سقف خیره می ماندی و سیگار می کشیدی و من می دانستم وقتی به سقف خیره مانده یی، وقتی سیگار میان انگشت هایت -که همیشه کشیده بود و بلند- یا روی در شیشه مربا که جاسیگاری ات بود، ذره ذره خاکستر می شود، نباید با تو حرف زد، نباید آرامشت را به هم ریخت، نباید حتی صدایت کرد... حتم داشتم، آن بالا، بالای سر تو، جلو چشم هایت میان دود درهم پیچیده سیگار تو که مرا به سرفه نمی انداخت، شعر دارد بال بال می زند، کلمه ها دارند پرسه می زنند و تو داری می بینی شان، داری صیدشان می کنی، داری چنگ می زنی میان گیسوان شان که مثل موهای تو همیشه نرم بود و لخت و بلند و حسادت برانگیز، و من می دانستم خیلی ها هستند که به موهایت حسودی شان می شود. به موهایت و همه چیزت، به چشم هایت که همیشه دور را می دید و به واژه هایی که مثل موم میان انگشت هایت بود و به انگشت هایت که آنقدر کشیده بود و بلند...اما حالا نه، مجبور بودیم صدایت بزنیم، درست که همان طور خاموش و آرام به سقف خیره مانده بودی اما در خوابگاه که نبودیم، سیگار که میان انگشت هایت نبود، رشته دود در هوا چنبره نزده بود که کلمه ها و شعر میان مولکول هایش پرسه بزنند. در بیمارستان بودی؛ بیمارستانی که هوایش نفسگیر بود و در و دیوارش چرک و افسرده و پیکرت زخمی و آش و لاش و گریه آور... صدایت زدیم. سید بود یا من... ملکی بود یا مهرداد، حسن بود یا مصطفی نمی دانم... گفتیم؛ قیصر...نگاهمان نکردی. شنیدی یا نشنیدی، به اختیار یا بی اراده دست هایت را بالا آوردی و خیره ماندی به انگشت هایت که کشیده بود و بلند. برشان گرداندی و عمیق تر نگاهشان کردی. انگار فیلسوفی در مکاشفه یی، یا عارفی در معاشقه یی. تکانشان دادی. آهسته و آرام. انگار که پروانه یی میان انگشت هایت لانه داشت که پر می زد یا خیالی که می گریخت... خدایا کدام راز مقدس را می دیدی میان انگشت هایت که دقیقه ها، دقیقه های بی پایانی که بغض مان را می ترکاند و به هق هق مان می انداخت، چشم ازشان برنمی داشتی.
از حالت تو قیصر، از همان جا دانستم که اگر همه شاعران، رازهایشان را در قلب شان یا ذهن شان یا حتی چشم هایشان پنهان دارند، رازهای تو را باید در انگشت هایت سراغ گرفت، که باریک بود و بلند...
و چه دستخط خوبی هم داشتی. خاتمی هم می دانست لابد که گفت؛ «دستخطش هم خیلی خوب بود، تو تقدیم نامه آخرین کتابش که به من داد دیدم.» چپ دست بودی البته. این را همه دوستان نزدیکت می دانستند و دانشجویانت. خاتمی را دوست داشتی، نمی گفتی اما، مگر به ندرت، مگر در خفا و خلوت، این خاصیت تو بود. پنهان کردن دوست داشتن ها، رنج ها و رنجوری هایت... «فرزندم،/ رویای روشنت را/ دیگر برای هیچ کسی بازگو مکن/ - حتی برادران عزیزت-/ می ترسم/ شاید دوباره دست بیندازند/ خواب تو را/ در چاه/ شاید دوباره گرگ...»
با این همه من باور ندارم همه آن راز مقدس تنیده میان انگشت هایت حالا در کتاب هایت جاری شده باشد. آن انگشت ها که می دانم کشیده تر از آن بود که میان این کتاب ها تمام شده باشد. کاش لباس های خوابگاهت را می داشتیم هنوز، کاش همه لباس هایت را می داشتیم، راستی خانم اشراقی لباس های خوابگاه قیصر را ندارید؟ کجاست آن شلوار خاکی رنگ سربازی و آن دو تا پیراهن کتانی، یکی خاکی، یکی خاکستری و آن دو تا پیراهن که چهارخانه بودند با خط های آبی و سورمه یی و آن پیژامه های راه راه که برای سید کوتاه بود وقتی می آمد پیش ما خوابگاه و همیشه مجبور بود پیژامه آبی مرا بپوشد و امیری پیژامه راه راه تو را که همیشه برایش تنگ بود و کمی بلند...جمعه بود، یکی از آن جمعه های بی پایانی که صبحش با کوکوی پرنده های کوی طلوع می کرد و شامش با عوعوی سگ ها یا شغال ها یا هر کوفت لعنتی دیگری از راه می رسید. هنوز داشتم توی تختم غلت می زدم که تو نمازت را خوانده بودی و خش خش اعصاب خردکن کیسه پلاستیکی ها را راه انداخته بودی. گفتم؛ «می ری حموم؟ زوده که...» گفتی؛ «اً ببخشید، بیدارت کردم؟ می رم لباس بشورم. کمدم پر شده از لباس چرکا...»و رخت چرک هایت را ریختی تو کیسه ها و راه افتادی. توی تختم نیم خیز شدم. گفتی؛ «بگیر بخواب، برگشتنی نون می خرم برای صبحونه.»من اما خوابم گریخته بود و کمد لباسم پر از رخت های چرک بود.رفته بودی حمام سیزده نمره، می دانستم. سیزده نمره را بیشتر دوست داشتی از بیست نمره. حتی اگر ساختمان مان دورتر بود که گاهی، ترم های زیادی دورتر هم بود. می گفتی؛ «دنج تره، از پشت درخت ها می زنیم می ریم و برمی گردیم، کسی نمی بینه با حوله یی که رو سرمون انداختیم...» حوله، بهانه بود. بیشتر هوای بو کردن عطر محبوبه های شب را داشتی که تا آن وقت صبح هنوز بفهمی نفهمی لابه لای درخت های پشت حمام سیزده نمره به مشام می رسید. «در شب دوباره/ بی تاب در بین درختان تاب می خورم/... گاهی حتی/ یک شاخه/ از محبوبه های شب هم/ برای مردنم کافی است...»
می دانستم از لابه لای درخت ها زده یی و آخرین ذره های عطر محبوبه های شب را بلعیده یی و حالا ایستاده یی تو صف سیزده نمره. همیشه کسانی بودند که زودتر از ما رسیده باشند. تو جلوتر بودی از من. خب زودتر رسیده بودی. نوبتت که شد آمدی طرف من. گفتی؛ «تو برو، من رخت هام دو تا تیکه بیشتر نیست. زود می شورم میام بیرون.»
این طور نبود، خودت هم می دانستی این طور نیست. ولی آن قدر حق به جانب گفتی که من باورم شد و نوبتت را گرفتم. عادت داشتی همیشه که نوبتت را به دیگران بدهی، به جز این سه شنبه لعنتی که بی نوبت رفتی.
تو فوتبال هم همین طور بودی، نوبت بازی ات را به دیگران می دادی همیشه. فوتبالت البته چندان خوب نبود قیصر، خوزستانی بودی درست، ولی فوتبالت خوب نبود خب. از همه فوتبال خوزستان فقط یه پا دو پا را خوب می زدی، آن هم فقط گاهی و یک چیز دیگر، اینکه توپ را ناغافل بکشی سمت خودت و از بالای توپ سر بخوری آن طرف. یک نوع دریبل من درآوردی قیصری که اغلب هم خوب می گرفت، به قول خودت «الکی» و این طوری الکی الکی از مرده ترین توپ ها گل می ساختی. واقعاًها، از مرده ترین توپ ها گل می ساختی و از مرده ترین واژگان، شعر، این خاصیت تو بود. یک نوع مسیح فروتن واژگان. مسیح فروتن واژگان...
یادم آمد، هان، کاشفان فروتن شوکران. کاشفان فروتن شوکران گوش می کردیم. تو اتاق ساختمان 15 بود یا 13 ، 16 یا 17، چه فرقی می کرد. نوارش مال تو بود، ضبطش هم مال تو بود، از این ضبط یک کاسته های قدیمی، که آموخته دو تا نوار بود فقط، هر دو هم نوار تو. کاشفان فروتن شوکران شاملو و گاهی هم چهره به چهره شجریان. و من هم اتاقی همیشه تو محکوم بودم به اینکه در همه آن چند سال که با هم بودیم، همین دو تا نوار را گوش کنم. چه محکومیت شیرین و حسرت انگیزی که سرشار بود از نفس تو که همیشه انباشته یی از شعر و سیگار و سرفه بود و یک راز دیگر که بعدها فهمیدمش.
تنها بودم، توی اتاقی که در ساختمان 13 بودیم یا 15 یا 17 یا 21... چه فرقی می کند کدام ساختمان. تو نبودی و من تنها بودم. تابستان بود و هوا دم کرده و درخت های کوی له له می زدند. باد نبود، نسیم ملایمی بود که از پنجره شمالی اتاق که باز بود می آمد و ملافه آویخته به در اتاق را تا نیمه بالا می برد. و من که یک ساعتی بود زیر بار هندسه دیفرانسیل خنگ شده بودم، رو تختم نیم خیز دراز کشیده بودم، تکیه داده بودم به دیوار و بی خیال هندسه دیفرانسیل به راهرو نگاه می کردم که دانشجوهای خل شده زیر کوره تابستان، لخ لخ کنان تو راهرو می رفتند و می آمدند. بی دلیل، بی نظم، شلخته، مثل فیلمی که بد مونتاژ شده باشد، خیلی بد. به سرم زد شعر بخوانم. بلندبلند شعر بخوانم. خب هوا آتش گرفته بود و من هندسه دیفرانسیل خلم کرده بود و تو گفته بودی؛ «صدات خوبه فلانی، برای قصه خونی و شعرخونی خیلی خوبه. تïن صدات تو مایه های تن صدای شاملوئه.» و من گفته بودم؛ «نه بابا،» به سبک خودت گفته بودم. اما قلقلکم شده بود که یک بار، یک بار هم که شده با صدای شاملو بخوانم. خب تابستان بود و هندسه دیفرانسیل خنگم کرده بود و تو قلقلکم داده بودی و خل شده بودم و حتی اگر تن صدایم مثل شاملو نبود باورم شده بود و یکدفعه شروع کردم بلندبلند خواندن؛ بهار خنده زد و ارغوان شکفت/ در خانه زیر پنجره گل داد یاس پیر/ ... می دانستی که تو شعر حفظ کردن چقدر خنگم، خنگ و تنبل؛ ولی این «وارطان» و «از زخم قلب آبایی» را حفظ شده بودم دیگر، بس که این نوار کاشفان فروتن شوکران تو را گوش کرده بودم.پرده کنار رفت. تو بودی، از کجا پیدایت شد یکدفعه. نباید می آمدی. مگر نرفته بودی خوابگاه پسرعمه ات یا پسردایی ات یا نمی دانم کی؟ گفتی؛ «آفرین، آفرین،» مچم را گرفته بودی. مثل خل ها نگاهت می کردم. گفتی؛ «دیدی گفتم بهت فلانی، باور کن فکر کردم ضبط روشنه.»نه دستم نمی انداختی. هیچ وقت اهل دست انداختن هیچ کس نبودی. اما من بهتم برده بود. نگاهت کردم، هی نگاهت کردم، مثل خل ها نگاهت کردم و گفتم؛ «دیوانه،» حس آوای خودت بود در چنین مواقعی. مثل بقیه آن حس آواهای دیگری که اختصاصی خودت بود؛ «نه بابا»، «آفرین آفرین»، «دیوانه»، «بزنه بارون خدا» و «هی خونه ت»...
- هی خونه ت...
نه نفرین نبود. حتماً نفرین نبود، اگر هم بود نفرین خیرخواهانه یی بود. نفرینی که ختم به خیر می شد، به دعا می انجامید.
من اما هیچ وقت نفهمیدم کی، دقیقاً کی، چه زمانی، در چه حسی و حالی، این «هی خونه ت» به زبان می آید، این «حس آوا» که همیشه با یک آه عمیق همراه بود، اهل گتوند باید بگویند، شما باید بگویید پسردایی های قیصر، پسرعموها، پسرعمه ها، که معنی و مفهوم این حس آوای بومی چیست که همیشه در بغض آلودترین لحظه ها از سینه قیصر شعله می کشید و بیرون می آمد و می سوزاند.
- هی خونه ت...
کیسه بوکس شده بود محسن. «نوبت عاشقی»، «نان و گلدان»... بهانه های کوچک برای زخم زدن های بزرگ. دلت به رحم آمده بود از آن هیاهوی بی رحم، باز این تو بودی که «پاره های دل شکسته ات» را برایش سرودی. تو که به هیچ کس، به جز دو تن- امام و شفیعی کدکنی- در زمان حیاتشان شعری تقدیم نکرده بودی، تمام بغض های کالت را برای یک دوست مظلوم با حس آوای عمیق و آشنای «هی خونه ت» بیرون دادی؛ این ترانه بوی نان نمی دهد/ بوی حرف دیگران نمی دهد/ سفره دلم دوباره باز شد/ سفره یی که بوی نان نمی دهد/ پاره های این دل شکسته را/ گریه هم دوباره جان نمی دهد/ خواستم که با تو درددل کنم/ گریه ام ولی امان نمی دهد...»
- هی خونه ت، هی خونه ت، هی خونه ت...
چقدر، چقدر، چقدر باید آه می کشیدی و می گفتی؛ «هی خونه ت»... قیصر، اگر حالا زنده بودی و اینجا روبه روی جنازه عزیز خودت ایستاده بودی که زیر این پارچه ترمه ضخیم آرام گرفته، با همان موهایت که لخت بود و بلند و این روزها دیگر مشکی نیست، با چشم های نجیبت که دیگر نگران نور آزارنده هیچ پروژکتور و فلاش دوربینی نباید باشد برای این همه عکس یادگاری کنار جنازه عزیزت که یک عمر در تمام روزهای «چاه نابرادر، تنها، زندانی زلیخا»، از آن گریزان بودی.
-هی خونه ت... ملکی کجاست پس؟
ملکی این همیشه برادر، این «از صمیم دل» اسیر «درد دوستی»، اینجاست بی هیاهو، بی صدا، بی قرار، در لابیرنت بی پایان راهروهای بیمارستان دی، میان راه خانه و بیمارستان، خانه و سروش نوجوان، بیمارستان و خانه... بعد از آن همه پرپرزدن دور و بر شعله لرزان تو در روزهای گریه های لال، حالا اینجاست دور از این هیاهوی دوربین ها و پروژکتورها، پشت این درخت کاج کهنسال خانه شاعران ایران، خسته، خاموش، بارانی، مثل باران های خواب، مثل باران های خودت خاموش، مثل همان دو بار نادری که در خوابگاه، باریدنت را دیدم. کدام ساختمان بودیم 13 یا 17، اصلاً چه اهمیتی دارد ساختمان. مهم این بود که تو شعرهایت را می خواندی من گوش می کردم و من قصه می خواندم تو می شنیدی. خب من از شعر سر درنمی آوردم، به خصوص شعرهای تو که می دیدم روحت چه عرقی می کرد وقتی واژه ها را میان انگشت هایت - انگشت هایت که کشیده بود و بلند- ورز می دادی. فقط می توانستم بگویم؛ «خیلی خوب بود قیصر، خیلی عالی» تا تو بگویی؛ «الکی،» و من بگویم، «به خدا نه قیصر» تا یک روز نوبت به شعر ظهر روز دهمت برسد. و تو بغض بترکانی و من نتوانم حتی بگویم «عالی بود قیصر، عالی» و تو بی صدا بباری و به من که چیزی درون سینه ام خاموش فشرده می شود باز بگویی؛ «الکی» تا من یک روز، روزها بعد، هفته ها بعد، که لحظه های مرگ پدر را در قصه حلبی آباد بی شناسنامه ها برایت بخوانم باز نمی دانم به یاد کدام بی پناهی، کدام بی کسی، کدام «گم شده چو کودکی در هوای مادرم» بغض بترکانی و باز خاموش بباری و مرا هم در آن اتاق تنهایی مان که 17 بود یا 23 ، 15 بود یا 21، به هق هق بیندازی و حتی نتوانم مثل تو بگویم؛ «الکی بود، الکی،»نگفتی زیباخانم. نگفتی لباس های خوابگاه قیصر هنوز هست یا نه. آن شلوار خاکی رنگ سربازی اش را می گویم و آن دو تا پیراهن چهارخانه با خط های سورمه یی و آبی را و حتی آن پیژامه های راه راهش را. تو باید بدانی در این سال ها تو نزدیک ترین بودی به قیصر... از رازهای نگفته اش خبر داشتی، رنج هایش را دانه دانه شمرده بودی، اعجاز خاموش انگشت هایش را، که کشیده بود و بلند، لمس کرده بودی. قصه میلاد آن شعر آخرین، «اعجاز» آن کوتاه ترین شعرش را که بعد از آن خواب عجیب به تو داده بود، تو بودی که می دانستی؛ «داشتم می رفتم/ تو صدایم کردی/ برگشتم».
گفتی خوشحال بودم از خوابم. قیصر رفته بود، در خوابم رفته بود، داشت می رفت. من دستش را گرفتم، صدایش زدم، در همان خواب صدایش زدم و او برگشت. با لبخند برگشت. اما دیدی که بر نگشت. گفتی دیدم که برنگشت. خوابم تعبیر نشد. تعبیر شد. برعکس تعبیر شد. صدایش زدم. من صدایش زدم. آیه صدایش زد. پدرش، برادرانش، خواهرانش، دوستانش، همه دانشجویانش، استادانش، همه مردم شهر، مردم همه شهرها، پیر و جوان صدایش زدند، برنگشت اما، دیدی که برنگشت.
برنگشت، دیگر هم بر نمی گردد قیصر. چشم از دورها بردار، آیه جان چشم از دورها بردار، پدر پیر قیصر چشم از دورها بردار، همسر قیصر چشم از دورها بردار، به دور و برت نگاه کن، به گوشه گوشه خانه تان، به کمدهایتان، لابه لای لباس های قیصر، ببین لباس های خوابگاهش هنوز هست. آن شلوار خاکی رنگ سربازی، آن دو تا پیراهن چهارخانه، آن پیژامه های راه راه... کارشان دارم، قیصر هر هفته، هر جمعه، هر جمعه صبح که بعد از نماز با خش خش آزارنده کیسه پلاستیکی ها بیدارم می کرد و راهی حمام سیزده نمره می شد، رازهای مقدسش، رازهای مقدسش را در تنهایی نیمه تاریک حمام سیزده نمره در لباس هایش چنگ می زد، در لباس هایش جاری می کرد با انگشت هایش که کشیده بود و باریک، باریک و بلند، چون پیامی دشوار...

قیصر، حافظ زمانه است، فاطمه راکعی

فاطمه راکعی، خبرآنلاین:
پیش‌تر بارها گفته‌ام؛ علاوه بر عاطفه سیال جاری در اشعار قیصر، علاوه بر زدن حرف دل مردم در متن شعرهایش، او در شیرین‌ترین و تلخ‌ترین روزهای انقلاب اسلامی ایران سخنگوی جمع انقلابی مردم در شعرهایش بود. طبیعی است که او در بین مردم جایگاه بلندی داشته باشد. مخاطب در شعرهای قیصر حرف دل خود را می‌بیند و می‌خواند.
در راه مبارزه ظلم و فساد و چپاولگران بیت‌المال، در برابر دشمنان ملت در جنگ و دشمنان انقلاب، برای شهیدان انقلاب و دفاع مقدس؛ قیصر برای همه اینها شعری گفته است. او همین‌طور در طول حیاتش با مردم پیش آمد و همراه مردم بود و در بطن مردم زیست. در تمام فرازونشیب‌ها همراه مردم بود و در کنار همه گروه‌ها، در شعر زندگی می‌کرد و همواره شعرهایش به موقع بود.
اینها درباره محتوای اشعار قیصر امین‌پور بود؛ اما به لحاظ فرم و صورت شعر در واقع می‌توان قیصر زمان‌مان را با حافظ مقایسه کرد. علیرغم اینکه اشعار قیصر با محتواست و از ارائه‌ها و فنون شعر پربار است، اما آنقدر استادانه استفاده شده که مخاطب شعر او متوجه آرایه‌ها و فنون شعری نمی‌شود.
قیصر آنقدر با مطالعه بود که فنون شعری ذات شعرهایش شده بود. منتقدان آثار او را شگفتی در زمینه استفاده از کنایات و استعارات و ایهام می‌دانستند و اینها بود که ارزش اشعار قیصر را بالا و بالاتر می‌برد. اینها بود و این سادگی‌های اشعارش که مردم را با خود همراه می‌کرد و همه به راحتی با او و شعرهایش ارتباط برقرار می‌کردند؛ همان‌طور که مردم هنوز هم با حافظ ارتباط برقرار می‌کنند.

[ شنبه سیزدهم آبان 1391 ] [ 23:56 ] [ Monire Rajabi ] [ ]

یادداشت هایی درباره قیصر امین پور (5)

رفت اما خیل دلها را با خود برد، حسام الدین سراج


حسام الدین سراج:

رفت اما خیل دلها را با خود برد

باران چشمها بدرقه راهش و سینه‌های جوشان

داغدار فراقش بود

قیصر ملک ادب. امین شرف شعر فارسی از میان ما رفت.

در آسمان ابری دلم خاطرات او مرور می‌شوند. خاطرات قیصر و سلمان و سید ... و آن شبهای شور و شعر و درد و داغ و گلچین زمانه که گل‌های باغ را یکی پس از دیگری چید و داغ فراق بر دلها نشاند.

باری،هر کدام نمونه صفا و زلالی در کلام بودند و این‌بار نوبت بر قیصر رسید.

بردبار و خوش خلق که برای همه معاشرانش مظهر متانت و وقار بود.

«قیصر» خوش لحن مبدع زلال که اشعارش صفا و معصومیت کودکی داشت. گرچه به لحاظ صنعت شعر قوی و استوار بود از عهد آدم و از آغاز عالم عاشق بود و با آسمان همراز

من از عهد آدم تو را دوست دارم

از آغاز عالم تو را دوست دارم

چه شبها من و آسمان تا دم صبح

سرودیم نم‌نم تو را دوست دارم

از کلامش بوی معرفت استشمام می‌شد. معرفتی که به زبان امروز بیان می‌شد. راز و نیازش عاری از تکلف و تصنع و ریا بود.

زدل برلبم تا دعایی برآید

اجابت زهر یاربم می‌تراود

ز دین ریا بی نیازم، بنازم

به کفری که از مذهبم می‌تراود

از کوته نظریهای دیگران بزرگوانه در می‌گذشت و همه را عین لطف حضرت حق می‌دید.

به چشم بد مردمان عین خوبی است

که من هر چه دیدم ،زچشم تو دیدم

دهانم شد از بوی نام تو لبریز

به هر کس که گل گفتم و گل شنیدم

با دلش رو راست بود و آنچه را دلش نمی‌پذیرفت ،نمی‌گفت تا آنجا که صفای روح و زلالی باطن را فرا تر از بازی واژه‌ها می‌دانست.

تو را با تپش‌های قلبم سرودم

به این واژه‌ها احتیاجی ندارم

اهل حکمت و بصیرت بود. همچون همه بزرگان قبیله عشق و سخن وصف زیبایی و بصیرت را در این دو بیت چه حکیمانه بیان می‌کند.

زاییده چشم ماست زیبایی؟

یعنی که جمال در نظر این است؟

یا چشم خود از جمال می‌زاید

معنای بصیریت و بصر این است؟

اسرار بلاغت و مطول را

خواندیم تمام، مختصر این است:

زیبایی راز، راز زیبایی است

آن راز نهفته در هنر این است

در عین حکمیانه سروردن شور و شوق دلنشین عارفانه نیز در سخنش موج می‌زد

دو ذولفونت شب و روی تو ماهه

از این شب روزگار مو سیاه

دلم شد راهی دریای چشمت

از این پس کار چشمم رو براهه

سماع یاد تو در سینه برپاست

تموم خانه اول خانقاهه

باری - با همه درد و رنج بیماری که به شانه جسمش سنگینی می‌کرد. همیشه دیگران میهمان لبخند و تواضعش بودند.

اما این اواخر گویی از صحبت ما نیک به تنگ آمده بود و دلش از زمین و زمان گرفته بود که گفت:

بیا مرا ببر ای عشق با خودت به سفر

راز خویش بگیر و مرا ز خویش ببر

دلم زدست زمین و زمان به تنگ آمد

مرا ببر به زمین و زمانه‌ای دیگر                                                                                                                               روح پرفتوحش قرین رحمت حق باد.                                                                                                                                                                                             حسام الدین سراج پاییز 86


صبح بی تو رنگ بعدازظهر یک آدینه دارد، بهروز یاسمی

بهروز یاسمی، اعتماد ملی:
ما جماعت شاعر  قیصر را به شعر و به نام شعر نمی‌شناختیم، به واسطه شعر می‌شناختیم. شعر او ما را متوجه انسانیت عظیم و شکوهی کرد که شعر ذره کوچکی از آن بود. شعر او اگر این همه شیوا و شیرین و دلنشین بود، به این خاطر بود که در صافی جان شیفته او پاک و پالوده می‌شد. کلمه برای او وسیله نبود. کلمه خود زندگی، کلمه خود درد، خود عشق و سرانجام خود مرگ بود.
رنج، صفای باطن او را خوراک می‌داد و این یکی زلا‌لی شعر او را، کلمات در پاکی و زلا‌لی جان او رام و آرام و لطیف می‌شدند. در شعر او مفاهیم، مضامین، اشیا و واژه‌ها یکی و یگانه شده‌اند.
درد در شعر امین‌پور یک واژه ساده سه حرفی نیست تا قافیه‌ای شود یا نقطه‌چینی پر کند و یا به مدد واژگان دیگر تصویری بسازد تا حس درد را القا کند. درد عین درد است، همچنان که عشق عین عشق. او از تسلط خود بر زبان و از قابلیت‌های جادویی آن برای بیان مفهوم استفاده نمی‌کرد، دردها و دغدغه‌هایش را به جامه واژگان می‌آراست و این کلیدی‌ترین راز تمایز شعر او با شعر دیگرانی است که با توانایی و اشراف بر زبان سعی در مضمون‌پردازی و تصویرسازی دارند.
تجربه شاعرانه زندگی نه الزاما زندگی شاعرانه  فاصله بین شیء و واژه را در شعر او از میان برداشته بود. طبیعت در او و در شعر او جاری و ساری بود تا شعرش این همه طبیعی به‌نظر برسد. تن، روح، طبیعت و زبان به یک اندازه در او با هم آمیخته بود. به همین دلیل کلمات خام، خشک و خشن در جویبار پاک و زلا‌ل ذهن او شسته می‌شدند و معطر، مودب، متبرک و فروتن بیرون می‌آمدند تا پاکیزگی مضمون و معنای انسانی شعر او را نیالا‌یند. بهشت او زمینی بود و زمین او بهشتی مصداق دقیق این بیت خواجه:          )ز میوه‌های بهشتی چه ذوق دریابد / هر آنکه سیب ز نخدان شاهدی نگزید(اخلا‌ق در شعر او قلمرو و گستره‌ای دارد به وسعت دنیا و آخرت  از خاک تا افلا‌ک .
شاهین ترازو در اینجا هم در عین اعتدال است. شعر او جهان روحانی و معنوی را به دنیای مادی و زمینی پیوند می‌زند، چرا که خود درد خانگی و جاودانگی را با هم داشت؛ همچنان که درد پوستی و درد دوستی را:
به جرأت می‌توان ادعا کردکه هیچ شاعری در دوران معاصر به اندازه قیصر امین‌پور دغدغه تناسب و تعادل فرم و محتوا - چه در زندگی چه در شعر  نداشت. به همان‌قدر که در کار کشف مضمون تازه بود، در به خدمت‌گرفتن زبان مناسب و متناسب آن هم دقت و وسواس و حساسیت و البته استادی به خرج می‌داد: )نان را از هر طرف که بخوانی نان است(، )ناگهان چقدر زود دیر می‌شود(، )و قاف حرف آخر عشق است، آنجا که نام کوچک من آغاز می‌شود( و)کاش این زمانه زیر و رو شود / روی خوش به ما نشان نمی‌دهد( نمونه‌های کوچکی از تلا‌ش موفقیت‌آمیز او در ترکیب و تلفیق خلا‌قانه صورت و معنی و یگانگی ذهن و زبان اوست.
)قاف( واقعا حرف آخر عشق و واقعا حرف اول اسم کوچک شاعر است. به ایهام ظریف )اسم کوچک( که بین نام - در مقابل نام خانوادگی  و فروتنی شاعر در کوچک شمردن خود شناور است، دقت کنید. )کاش این زمانه زیر و رو شود( نفرین نیست یا تنها نفرین نیست، دعاست یا دعا هم هست، چرا که زمانه  چون سکه  دو رو دارد و در اینجا تنها روی ناخوش خود را نشان می‌دهد تا شاعر با )ای کاش( آرزو کند که روی خوشش را هم بنمایاند.
<به بالا‌یت خم، سرو و صنوبر با تو می‌بالند / بیا تا راست باشد عاقبت سوگندهای ما>
قیصر از معدود شاعرانی بود که چنان که می‌اندیشید و زندگی می‌کرد، می‌سرود. شعر او به شکل حیرت‌آوری جهان فلسفی، اجتماعی و عاشقانه‌اش را بازمی‌تاباند و به تماشا می‌گذاشت. طرح موجز و فشرده و در عین حال عمیق و وسیع سوال‌های خلفی، نگاه حافظانه او را به جهان نشان می‌دهد: )اگر که چون و چرا با خدا خطاست، چرا / چرا سوال و جواب است روز بازپسین( مقایسه کنید با این بیت حافظ:) عارفی کو که کند فهم زبان سوسن/ تا بپرسد که چرا رفت و چرا باز آمد(
به دلیل همه آنچه به مصداق )حرفی از آن هزاران که اندر عبارت آمد( و به اختصار گفته شد و همه آنچه به دلیل تنگنای این مقال و مجال نگفته ماند. قیصر و شعرش به پایه و مایه‌ای از محبوبیت و مقبولیت توأمان دست یافته بود که سال‌ها کسی را یارای رسیدن به آن نیست. تمام شاعران از هر رسته، گروه، جناح و ایسمی هم قبولش داشتند و هم دوستش. شاعران سنتی و نوپرداز به یک نسبت و به یک اندازه به شعر و شخصیت او احترام می‌گذاشتند، چرا که او به چنان تعادلی در تلفیق این دو دست یافته بود که جای هرگونه حرف و حدیثی در احتمال تمایل او به دیگرسو باقی نماند. تلا‌ش برای مصادره‌کردن او از طرف هر رسته، گروه، جمع و جماعتی گناهی است نابخشودنی. قیصر امین‌پور بزرگتر از آن بود که در چارچوب تنگ و محدود تقسیم‌بندی‌های رایج ادبی و سیاسی بگنجد. او به جامعه بزرگ بشری تعلق داشت. او صحبت موجه استادان ادبیات فارسی بود؛ جماعتی که به حق یا ناحق به دگماتیسم و جانبداری از سنت متهمند؛ همچنین نماد شاعران تحصیلکرده و فرهیخته و پل پیوند دانشگاه با ادبیات خلا‌ق و مدرن. تمام طول این هشت سال  پس از تصادف  با آن همه از درد وزخم آرام و مهربان ساخت و یک بار لب به شکوه باز نکرد.روزی از او پرسیدم که هیچگاه از خدا گله نکرده‌ای که چرا من؟ خندید و گفت: اگر مثل سید (سیدحسن حسینی) من هم می‌رفتم چه؟! و گفت که از خدا خیلی هم سپاسگزار است. این همان نگاه باشکوه و بی‌زوالی است که مخصوص بندگان خاص خداست. اگر دشنه دشمنان بود گران و اگر خنجر دوستان، گرده، هرچه داغ دل بود دیده بود و هرچه خون دل بود، خورده بود و دم نزده بود. حرف‌ها داشت و تردید اینکه بزند یا نزند، اگرچه سراپا زرد و پژمرده بود، به سرسبزیش هم کاجی نبود. برج عاجی امن‌تر از فقر و تنهایی و بی‌کسی خود نمی‌دانست. شاهد تحکم او  چیزی که هیچ‌کس از او ندیده بود  با یکی از مسوولا‌ن فرهنگی بودم که پیشنهاد پرداخت هزینه‌های بیمارستان را به او می‌داد. روز ششم شهریور بعد از جلسه نقد و بررسی کتاب )دستور زبان عشق( همراه هم به سخنرانی آقای خاتمی در مسجد ولیعصر(عج)، خیابان وزرا رفتیم و حدود ساعت 11 شب او را به خانه‌اش در گیشا رساندم. پیاده که شد، دره‌ای دوار از حول و هراس آسمان و زمینم را فرا گرفت که نکند آخرین بار باشد... که چرا در جلسه امروز تند و بی‌پروا کتابش را نقد کرده بود، اگرچه در پایان جلسه با همان بزرگواری و مناعت‌طبع گفته بود: غالبا اینقدرم عقل و کفایت باشد که از تعریف دوستان خوشحال و از نقد فلا‌نی دلگیر نشوم. جسمش زیر بار عظیم عشق و انسانیت و معرفت و مهربانی، نحیف و ناتوان شده بود و روز به روز تحلیل می‌رفت. مرگ هشت سال با او مدارا کرد، به‌خاطر مهربانی، به‌خاطر شعر و به خاطر زندگی. مرگ در مواجهه با او شرم داشت، پس به جشن تولد دعوتش کرد تا سر از مجلس ختم خود درآورد.
دکتر قیصر امین‌پور دومین روز از دومین ماه آمد و هشتمین روز از هشتمین ماه سال رفت تا آغاز و انجام این 48 سال هم  چون میانه‌اش  در عین کمال و اعتدال باشد.
از رفتنش دهان همه باز / انگار گفته باشند: پرواز، پر واز!
دکتر شفیعی کدکنی: در تمام طول عمر دانشگاه تهران، هرگز چنین غوغایی را بر مرگ کسی ندیده و نشنیده‌ام؛

عشق، سردتر از مرگ است...، مُحسنِ آزرم

مُحسنِ آزرم، مجله شهروند امروز:
... چشم‌هایم می‌سوزند. همه‌چی موج دارد، تاب دارد، هیچ‌چی شفّاف نیست. خواب و بیدارم. شب است؟ صُبح است؟ آسمان آن‌قدر زُلال و کامل است که شباهتی به شب ندارد؛ ولی صُبح‌ها که ستاره‌ای در کار نیست؛ هست؟ خوب که نیستم. خوش هم نیستم. چشم‌هایم می‌سوزند و «انگار در مکثی خالی میانِ دو دقیقه‌یِ‌ پُرهیاهو نشسته‌ام؛ میانِ بی‌نهایت گذشته و بی‌نهایت فردا». ساعت چند است؟ «نیمه‌شب است، یا نزدیکِ سحر؟» نشسته‌ام رویِ زمین و دارم می‌گردم. دنبالِ چی؟ حالا چه‌وقتِ گشتن است وقتی چشم‌ها می‌سوزند و همه‌چی موج دارد و هیچ‌چی شفّاف نیست...

دارم دنبالِ عکسی می‌گردم که خودم از «قیصر امین‌پور» گرفته‌ام وقتی ایستاده بود پُشتِ تریبونِ دبیرستانِ فرهنگ. عکسِ خوبی بود. [کُجاست؟ به کسی بخشیده‌ام این عکس را؟] دست‌هایش را بُرده بود بالا و داشت شعرِ تازه‌اش را می‌خواند که روزِ قبلش در «شباب» چاپ شده بود. دارم به همان‌روزی فکر می‌کنم که بالأخره آمد به دبیرستانِ فرهنگ و قبول کرد که شعر بخواند، هرچند بهانه آورد که حافظه‌یِ خوبی ندارد و همین کافی بود تا همه از تویِ کیف‌شان نُسخه‌ای «شباب» بیرون بیاورند. یادم هست که خندید. خوب هم خندید. سری تکان داد و نزدیک‌ترین «شباب» را دست گرفت و شعرها را از رویش خواند...
دارم به همان‌روز فکر می‌کنم؛ به یکی‌دوساعت قبل‌ترش که وقتی «دکتر جعفر شهیدی» شروع کرد به سخنرانی درباره‌یِ «فریدالدین عطّارِ نیشابوری»، همه‌یِ راهِ مدرسه را تا «فرهنگسرایِ اندیشه» دویدم که برسم به «قیصر امین‌پور» و ببینم که می‌آید به مدرسه یا نه. آن‌روزها «شعرِ جوان»ی‌ها، جلسه‌هایشان را آن‌جا برگزار می‌کردند. همین‌که رسیدم، دیدم جلسه تمام شده است و جمعیتِ شاعران، بیرونِ در ایستاده بودند. دوروبرِ «قیصر امین‌پور» مثلِ همیشه شلوغ بود. جوان‌ترها هنوز داشتند شعر می‌خواندند و او هم گوش می‌کرد و سر تکان می‌داد. سرش را که بالا کرد، سلام کردم. صبر کردم که همه‌یِ شعرها را بشنود و بعد گفتم که قرار بود این‌هفته در شبِ شعرِ مدرسه‌ی ما شرکت کنید. خندید. گفت دیر است، می‌بینی که. جلسه هم که تمام شود، خلاصی نداریم. این‌بار همه خندیدند. گفتم «دکتر شهیدی» هم هست؛ دارد درباره‌یِ «عطّار» حرف می‌زند. ظاهراً که درست زده بودم به هدف. گفت چه‌قدر راه است؟ گفتم ده‌دقیقه. و راه افتادیم. به مدرسه که رسیدیم، از خوشی در پوست نمی‌گُنجیدم. «قیصر امین‌پور» آمده بود دبیرستانِ فرهنگ. سخنرانی هنوز تمام نشده بود که رسیدیم. آن‌ها که نشسته بودند تویِ سالنِ مدرسه و به حرف‌هایِ «دکتر شهیدی» گوش می‌کردند، یک‌لحظه سر برگرداندند و «قیصر امین‌پور» را در آستانه‌یِ در دیدند...
دارم به همان‌روز فکر می‌کنم؛ به همان لحظه‌ای که نامِ «قیصر امین‌پور» را صدا کردند و همه‌یِ آن‌ها در سالنِ دبیرستانِ فرهنگ بودند، همه‌یِ آن استادهایِ ادبیات و جمعیتِ شاعری که نشسته بودند رویِ صندلی‌هایشان، تا جایی‌که می‌توانستند، تشویقش کردند. شعرخوانی‌اش که تمام شد، تشویق‌ها را دوباره شروع کردند. راست می‌گفتند که آن‌شب، آسمانِ مدرسه‌ی فرهنگ نورباران شده بود...
ساعت چند است؟ «نیمه‌شب است، یا نزدیکِ سحر؟» نشسته‌ام رویِ زمین و دارم می‌گردم. دنبالِ چی؟ حالا چه‌وقتِ گشتن است وقتی چشم‌ها می‌سوزند و همه‌چی موج دارد و هیچ‌چی شفّاف نیست...


دارم دنبالِ صدمین شماره‌ی «سروشِ نوجوان» می‌گردم. [کُجاست؟ این‌یکی را که به‌کسی نبخشیده‌ام؟] شماره اوّلش که چاپ شد، تهران جایِ‌ خوبی نبود برایِ زندگی. از آسمان موشک و بُمب می‌بارید و آدم‌ها زندگی در زیرزمین را به زندگی در رویِ زمین ترجیح می‌دادند. شماره اوّلش که چاپ شد، تبلیغش را از تلویزیون دیدم. [برنامه کودک‌ونوجوان داشت شروع می‌شد؟] فردایِ آن‌روز، از همه دکّه‌هایِ روزنامه‌فروشی سراغِ «سروشِ نوجوان» را گرفتم. خودم که نه، بزرگ‌ترها را مأمورِ این کار را کردم. دوسه‌روز بعد، بالأخره «سروشِ نوجوان» را دیدم و مجلّه را که باز کردم اوّل از همه «در حاشیه»‌ای آمد که «قیصر امین‌پور» نوشته بود. [چی بود؟ من در حاشیه زندگی می‌کنم... همین بود؟] شیرین نبود، قندِ عسل نبود، نبات نبود. تلخ بود. برایِ سنِ من، برایِ آن‌روزهایِ من، تلخ بود، ولی خوب بود. بزرگ‌تر که شدم، قد که کشیدم، «قیصر امین‌پور» را هم از نزدیک دیدم. خواننده‌یِ حرفه‌ای «سروشِ نوجوان» بودم، ولی هیچ‌وقت چیزی در آن مجلّه ننوشتم و یادم نیست چی شد که در آستانه‌یِ صدمین شماره‌یِ «سروشِ نوجوان»، من هم شدم یکی از نوجوان‌هایی که با این مجلّه بزرگ شده بود و حالا قرار بود در میزگردی جمع‌وجور و کم‌جمعیت، درباره‌یِ مجلّه‌ی محبوبش نظر بدهد. یادم هست که «قیصر امین‌پور» بود، «مهرداد غفّارزاده» بود، «احمدرضا احمدی» هم بود و یادم هست که سه چهار خواننده‌ی دیگرِ مجلّه هم بودند. یادم هست که همین‌جور نقد کردیم و حرف زدیم و پیشنهاد دادیم. ضبطی که رویِ میز بود، نوارش تمام شد. نوارِ دوم را گذاشتند و یادم نیست که به سومی و چهارمی هم رسیدیم یا نه، ولی این را خوب یادم هست که «قیصر امین‌پور» به همه‌ی حرف‌ها خوب گوش می‌کرد و سر تکان می‌داد. جلسه که تمام شد، گفت این مجلّه مالِ همین بچّه‌هایی‌ست که این‌جا نشسته‌اند. یک‌روز آن‌ها باید این‌ورِ میز بنشینند کار کنند. روزی که شنیدم «قیصر امین‌پور» از «سروشِ نوجوان» رفته، دیدم باید که قیدِ این مجلّه را هم بزنم. و زدم...

ساعت چند است؟ «نیمه‌شب است، یا نزدیکِ سحر؟» نشسته‌ام رویِ زمین و دارم می‌گردم. دنبالِ چی؟ حالا چه‌وقتِ گشتن است وقتی چشم‌ها می‌سوزند و همه‌چی موج دارد و هیچ‌چی شفّاف نیست...

دارم دنبالِ کاغذی می‌گردم که چندسال پیش، رویش یکی از شعرهایِ کوتاهش را نوشت و پایینش را امضا کرد... دارم دنبالِ دنبالِ چاپِ اوّلِ «تنفّسِ صُبح»‌اش می‌گردم که وقتی دادمش امضا کند، نوکِ خودکار را گذاشت رویِ کاغذ و بعد که دید چاپِ اوّل است، گفت ولش کن. چاپِ اوّلش را دوست ندارم، چاپِ دومش را بده برایت بنویسم. چاپِ دومش در کیفم نبود و همه‌ی دیدارهایِ بعدی، آن‌قدر اتّفاقی و ناگهانی بود که یادم نبود باید کتاب را ببرم که امضا کند...

... چشم‌هایم می‌سوزند. همه‌چی موج دارد، تاب دارد، هیچ‌چی شفّاف نیست. خواب و بیدارم. چشم‌هایم باز است. دارم فکر می‌کنم. دارم خیال می‌کنم. شب است؟ صُبح است؟ خوابم می‌آید...


عُنوانِ این یادداشت، نامِ فیلمی‌ست از «رینر ورنر فاسبیندر».
نقل‌قول‌هایی که در گیومه آمده، برگرفته‌ست از داستانِ «درختِ گُلابی»،

فخیم اما در دسترس، سیدعلی موسوی‌گرمارودی

سیدعلی موسوی‌گرمارودی، اعتماد ملی:
نظامی گنجوی در سوگ خاقانی شروانی می‌گوید: ‌ 
همی گفتم که خاقانی دریغاگوی من باشد
دریغا من شدم آخر دریغاگوی خاقانی
روانشاد دکتر قیصر امین‌پور، در آغاز شکوفایی هنری خود بود و همه اسباب پیشرفت و رسیدن به چکادهای بلندتر شعر و ادب را در خود جمع داشت؛ یعنی قریحه سرشار و هوشمندی و ممارست در )بیرون شعر( از مضایق سخن و مهمتر از همه صمیمیت در احساس.

از دلا‌یل موفقیت وی در شعر هم در نزد خواص و هم در ذائقه عموم، این است که در انتخاب فرم و در هندسه بیرونی و درونی شعر، نه آنقدر) ممتنع( بود که تنها خواص با شعر وی ارتباط برقرار کنند و نه‌چندان )سهل(، که به زبان و بیان فخیم او لطمه‌ای وارد شود. مثل شاخه‌های بارور و پرمیوه، نه چنان بود که فقط در سرشاخه‌های بلند، میوه را پنهان دارد و نه‌چندان برای چیده شدن خم می‌شد که شاخه‌ها، بشکند. ‌
در این راه با هوشمندی از حافظ الگو می‌گرفت. جادویی در شعر حافظ نهفته است که هرکس آن را می‌شنود، در حد خود از آن بهره‌مند می‌شود و هرکس به اندازه ظرفیت خود از آن پر می‌شود.
در میان آثار شعری وی، مجموعه )آینه‌های ناگهان( و نیز )دستور زبان عشق( برجسته‌تر و دلچسب‌تر است. ‌ در حوزه پژوهش نیز هم کتاب )سنت و نوآوری در شعر معاصر( و هم کتاب )شعر و کودکی( وی، دو اثر علمی و جدی و بسیار پر بار و بدیع‌اند. ‌
دریغ از آن‌همه توانایی و دانایی.
خاک بر او خوش‌باد.

[ شنبه سیزدهم آبان 1391 ] [ 23:54 ] [ Monire Rajabi ] [ ]

یادداشت هایی درباره قیصر امین پور (4)

در شطح امپراتور، هادی خورشاهیان


هادی خورشاهیان، اعتماد ملی:

قیصر را اولین‌بار در دانشکده ادبیات دانشگاه تهران دیدم. وقتی پس از کسب اجازه تلفنی از مرد خراسانی بشکوه، حضرت شفیعی کدکنی، پشت در دپارتمان زبان و ادبیات فارسی ایستاده بودم؛ منتظر فرصتی که جسارت پیدا کنم و با سلا‌م وارد شوم.

آن مرد آمد و من پس از معرفی خودم به واسطه دوستی با سهیل، همراه با او وارد شدم. دکتر شفیعی کدکنی به قیصر گفت: <شعر این همشهری ما را یک جای خوب چاپ کن.> و قیصر آن شعر را در <کیان> چاپ کرد. سال بعد، من هم یکی از شاعران جوان و نوخاسته‌ای بودم که در کنگره شعر جوان شرکت کرده بودم و در آن میانه حضور سیدحسن حسینی و قیصر اما، وزن مطنطن آن کنگره بود و ما - خیل شاعران جوان آن سال‌ها- در تنفس آن مرد صبح را شنیدیم. چه بسیار که پس از آن در دفتر <سروش نوجوان>، مرکز مطالعات و تحقیقات هنری، خانه هنرمندان و چه ناکجاها که از باغ آینه‌های ناگهان قیصر فیض‌ها بردم، اما او همیشه برای من آن مرد با هیبت راهروی دانشکده ادبیات بود و مرد فروتن کنگره شعر جوان. نفس او حق بود، صدای او آرامش می‌داد، شعر‌هایش آدم را مهربان می‌کرد، فروتنی‌اش شاعر مختصری چون مرا شرمنده می‌کرد، نامه‌های محبت‌آمیزش مغرورم می‌ساخت که چنان یگانه‌ای در دود تهران برای کوهستان شهرستانی‌ام سرود می‌فرستاد.

قیصر، امپراتور خلجان شطح‌های زمانه ما بود و ما به پشتوانه‌ هیبت آن مرد، در کوچه باغهای نیشابور، ترانه‌های مشرقی می‌خواندیم و امسال، در کنگره شعر جوان، در پایان برنامه‌، سهیل از او خواست برای جوان‌تر‌ها حرف‌بزند و قیصر سکوت کرد و امروز همه حنجره‌ها روزه‌سکوت گرفته‌اند. ‌ آن مرد آمد و ما در باران، زیر چتر شعر‌های او ایستاده‌بودیم و او امپراتور همه سلطنت‌ها بود و چشم‌هایش خراج مملکت مصر را طلب می‌کرد که ما اما دست‌هایمان خالی بود و دل‌هایمان پر.


دلی سربلند و سری سر به زیر، فرزاد ادیبی

فرزاد ادیبی، اعتماد ملی:
می‌گویم: من که اهل نوشتن نیستم. برایش پوستر طراحی کرده ام وفکر می‌کنم دلم آرام گرفته باشد... دوباره می‌گویم: نه می‌نویسم. یعنی سعی می‌کنم بنویسم. توی دلم خالی می‌شود اگر ننویسم... می‌گوید: تاجمعه زمان کمی نیست. می‌توانی چند صفحه‌ای بنویسی... می گویم: تبریک می‌گویم قیصر عزیز‌! این را در سال 68 در تئاتر شهر به او می‌گویم.
در اولین جایزه شعر نیما یوشیج و می‌بوسمش. می‌گویم شعرش را سال‌هاست می‌خوانم و دوست دارم و قرار می‌شود بیشتر ببینمش... سیروس طاهباز مجری برنامه است و قیصر، مسعود احمدی و... هم جایزه می‌گیرند.

در هر فرصتی به دانشکده همسایه هنرهای زیبا-ادبیات- می‌روم، سر کلا‌س‌اش <آشنایی با ادبیات معاصر ایران.> در دفتر شعر جوان هم. که هم می‌شود او را دید و هم دیگران را.
کم کم دیدنش عادت می‌شود و گاهی ندیدنش سخت. این ماه‌های اخیر چند باری که به آتلیه‌ام آمده بود برای طراحی جلد <دستور زبان عشق>، فرصت بیشتری داشتم که بگوییم و بشنویم و ببینیم...
چشمان درشت و نافذش در زیر ابروان کشیده و سیاه، چین و شکن‌های چهره‌اش با موهای بلند و طوسی‌اش و‌ اندام موزونش ترکیبی اساطیری به او بخشیده بود. در چشمانش که غرق می‌شوم بیشتر یاد آن تندیس می‌افتم که ابوالحسن‌خان صدیقی از فردوسی ساخته است.
می‌اندیشم که هیبت اساطیری‌اش با دل نازکی‌هایش چه جمع اضدادی است در این مرد شریف.
می‌گویم: می‌دانی چرا برخلا‌ف شاملو، اخوان و... به نام کوچک‌ات می‌خوانند و می‌گویند؟ مثل فروغ و سهراب؟ می‌گوید چرا؟ می‌گویم: چون شعرت صمیمی و خودمانی است، با زبانی بی‌تکلف و بی‌تفاخر...
چشمانش را می‌دزدد و می‌خندد. می‌گویم یادت می‌آید اولین باری که دیدمت در تئاتر شهر، جایزه نیما... می‌گوید: آن اولین و آخرین جایزه‌ای بود که گرفته‌ام... قیصر لب فرو بست. با نجابتی که می‌شناسیم. با دلی سربلند و سری سر به زیر. اگر برای انقلا‌ب شعرگفت، انقلا‌ب را مدیون خود کرد و نه خود را مرهون انقلا‌ب. می‌توانست، ولی از هیچ رانتی برای تحصیل، مدرک و شاعر شدن، سود نجست. او حتی از حضور در رادیو وتلویزیون و مطبوعات هم پرهیز داشت اما شعرش بیش از همه هم‌نسلا‌نش در ذهن و زبان مردم‌اش جاری است... ‌ و می‌اندیشم به راز دومین روز از دومین ماه و هشتمین روز از هشتمین ماه که پرانتزی می‌شود برای در برگرفتن 48 سال از عمر مردی که گرچه طول زیادی نداشت اما عرضی دارد به وسعت ارض. عرش‌اش مقام.

دور از افراط و تفریط، علی باباچاهی

علی باباچاهی، اعتماد:
درگذشت این شاعر مردمی و دوست داشتنی برای من خیلی غافلگیرکننده بود و مرا مبهوت کرد. اگر قرار باشد بر شعر امین پور درنگی کنم حیفم می آید که پیش از آن از سجایای اخلاقی و رئوفت خاصی که قیصر داشت یادی نکنم. در یکی دو دیداری که با قیصر داشتم در او ذهنیتی دیدم که قائل به تقسیم نویسندگان و شاعران به خودی و غیرخودی و مسائلی از این دست نبود. بلکه در او نوعی علو طبع و درویش مسلکی بود که خوشبختانه بر فراز این قبیل تقسیم بندی ها حرکت می کرد. این ویژگی در محیطی که مهیای این هست که به یک نوع تفاوت گذاری و اختلاف دامن بزند، بسیار قابل درنگ است. من این ویژگی را در قیصر به فال نیک می گیرم و در عین حال بر وجوه اشتراک خودم با ایشان که شعر است تاکید می کنم. یعنی بر آن چیزی که من و او را به وادی دوستی می کشاند. اما راجع به شعر قیصر باید بگویم که اگر گونه یی از شعر امروز را افراط و گونه یی دیگر از آن را تفریط بدانیم، قیصر امین پور با هیچ کدام از این دو قطب ارتباط نداشت. یعنی نمی خواست زیر عنوان مدرنیست طوری عمل کند که به ناچار تروریست ادبی قلمداد شود. پس راه معتدل و میانه یی را پیش گرفت و این میانه روی یا حزم و دوراندیشی قیصر امین پور بود که باعث شد خود را درگیر ماجراهایی نکند که معلوم نبود فردا دستاوردی برایش داشته باشد. قیصر، برای سرودن اشعارش به خلاقیت و استعداد خود که مقدار آن هم کم نبود اتکا کرد و شعرهایی گفت که خواننده برای خواندن شان نیاز به مطالعه آنچنان پیشرفته یی در زمینه امور هنری نداشته باشد و این به هیچ وجه عیب نیست بلکه نوعی اختیار و گزینش است. او افق دیدی را برگزید که بتواند قلب آحاد مردم را نشانه رود و مقبول طبع مردم صاحبنظر قرار بگیرد. ما معتقد به تکثر حضور هستیم. یعنی به اینکه باید حضور هنری فردی مثل قیصر امین پور با حضور هنری فردی دیگر متفاوت باشد.
هر کس باید همان طور که فکر می کند می تواند با خوانندگانش ارتباط برقرار کند، شعر بگوید و قیصر امین پور هم شعرهایش را با این نگاه سرود و ناگفته نماند که طرفداران شعر قیصر امین پور بسیارانند و خیلی ها هستند که شعرش را دوست دارند و البته زمینه هایی هم فراهم است که باعث می شود آثار ایشان از طرف مردم با استقبال بیشتری همراه شود یا شده باشد، اما قیصر دو وجه دیگر هم دارد که یکی، نگاه انتقادی او است و دیگری شعر کودک. من کتاب سنت و نوآوری در شعر معاصر ایران او را که مطالعه کردم دیدم او فردی است واقعاً کوشا، مطلع و آگاه در مسائل هنری و به دور از جنجال برانگیزی و نوعی خودنمایی که در کار بیشتر هنرمندها هست و نمی گویم کار بدی است. در مورد شعرهای او برای کودکان هم باید بگویم که او خود را بین شعر، نقد شعر و شعر کودک تقسیم نکرد. بلکه نیاز درونی و اشتیاقی که آدم را به وادی های مختلف می کشاند ایشان را هم به آن وادی ها کشاند. حالا، اینکه او در هر کدام از این وادی ها چه میزان دستاورد داشته چیزی است که در فرصتی دیگر باید ارزیابی شود و خوانش شعر قیصر امین پور تازه آغاز شده است. من فکر می کنم کارهای قیصر امین پور در زمینه ادبیات کودکان نه تفننی است و نه صددرصد تعلیمی بلکه خوشبختانه وجهی آفرینشی در این کارها دیده می شود. یعنی نقطه عزیمت این کارها وجه آفرینشگرانه شان است. من جای قیصر را بسیار خالی می بینم و فکر نمی کنم به این زودی ها باور کنم که ایشان را از دست داده ام.

دیر آمده و زود رسیده، سیدعباس سجادی

سیدعباس سجادی، اعتماد ملی:
وقتی کارنامه شعر انقلا‌ب را ورق می‌زنیم، به نام‌های بزرگی برمی‌خوریم که نام دکتر قیصر امین‌پور چشم‌نوازی می‌کند. قیصر به واسطه شخصیت والا‌ی شعری و اخلا‌قی‌اش از دیگران چشم‌نوازتر و تاثیرگذارتر است. به راستی قیصر امین‌پور در هر نوع ادبی که قدم گذاشته است در آن نوع به اوج رسیده و قیصری کرده است.
دو بیتی‌های قیصر امین‌پور و همفکرانش پنجره‌های جدیدی به سوی دو بیتی‌سرایی باز کردند. وقتی غزل گفت، مهر خود را به یادگار گذاشت؛ وقتی در شعر نیمایی پا گذاشت؛ ردپایش نمایان است و خصوصا این اواخر وقتی وارد تصنیف‌سرایی شد، با آنکه دیر آمده این راه بود اما زود به مقصد رسید. ‌
شاید در کارنامه ادبی قیصر کمتر از 15 ترانه و تصنیف موجود باشد اما همه آنها زیبا، دلنشین، تاثیرگذار و در اوج است. ‌
نیلوفرانه‌های قیصر امین‌پور در ستون‌های ذهن هر مخاطبی پیچیده‌است و او را در خلوت و جلوت رها نمی‌کند. ملودی زیبای استادعباس خوشدل، تنظیم هنرمندانه استاد فریدون شهبازیان، صدای جادویی علیرضا افتخاری و کلا‌م سحر‌انگیز قیصر امین‌پور مجموعه‌ای است که بر جان و دل هر شنونده‌ای آتش می‌زند. ‌
وقتی واژگان سخته و سنجیده تصانیف زیبای قیصر را مرور می‌کنیم، می‌بینیم که واج آرایی‌ها، موسیقی دلنشینی را بر گوش جان و جسم شنونده منتقل می‌کند و حتی بدون ملودی هم سرشار از موسیقی است، چون شما با ملودی‌های زیبای نیلوفرانه آشنایید، با این واژگانی که تکرار می‌شود می‌توانید زیبایی کار را مجسم کنید. ‌
بخشی از شعر اوست: )بی‌تو برگی زردم/ به هوای تو می‌گردم/ که مگر بیفتم در پایت/ ای نوای نایم/ به هوای تو می‌آیم/ که مگر نفس کنم تازه در هوایت.(‌
انتخاب هجاهای کشیده برای این ملودی‌های کششی، بسیار هنرمندانه و عالمانه است و انتخاب موضوع برگ‌ریزان با آن رقص برگ‌ها هنگام پاییز برای ملودی کششی و پیچشی بسیار دقیق، ظریف و دل‌انگیز است و ضمن اینکه کاری است عالمانه، سرشار از حس‌آمیزی و تصویر است اما متاسفانه پاییز این شاعر بهاری، مجال بیشتری نداد تا جان‌های آگاه از وجود این گنجینه ارجمند و ارزشمند بهره‌مند شوند و به تعبیر خود او ناگهان چقدر زود دیر شد. یادش گرامی و آثارش ماندگار.

[ شنبه سیزدهم آبان 1391 ] [ 23:52 ] [ Monire Rajabi ] [ ]

یادداشت هایی درباره قیصر امین پور (3)

چند دلیل موجه برای قیصر بودن، بهزاد خواجات


بهزاد خواجات، اعتماد ملی:

قیصر امین پور بی شک یکی از استثنائات شعر معاصر ایران است. البته بوده‌اند کسانی که در فواصل دورتر به شرایط او رسیده باشند و در تمام مناظر شعر امروز قابل اشاره، اما قیصر چند چیز اضافه دارد که آنها نداشته‌اند.

سابقه ذهنی من از قیصر به سال‌هایی می‌رسد که )شعر جنگ( یک مجمع قوی بود برای شاعرانی از نسل نو پس از انقلا‌ب  که ابتدا از رباعی و غزل آغاز می‌کردند و البته به شعر نو هم بی اعتنا نبودند، منتها )ارزش‌گرایی( مؤلفه مهمی بود که توجه به قالب‌های سنتی را در آن گونه شعری بیشتر مطمح نظر قرار می‌داد و قیصر در چنین شرایطی در حال شکفتن بود. او‌ اندک‌اندک پیش می‌رفت و می‌دانست که حضور مؤثر در شعر امروز به تکمیل و تقویت بنیه خلا‌قه نیازمند است. پس در کنار شعر به درس و فحص و مدرسه اعتنا می‌کرد و به ناچار شاکله شعرش را تراشیده‌تر و زبده‌تر می‌پسندید. او دکترای ادبیات فارسی را در محضر بزرگمردی چون دکتر شفیعی کدکنی به اتمام رسانید و نقل است که به قیصر گفته بود: )تکان نخور که به شعر دست یافته‌ای(! اما من شعر قیصر را به ویژه در کارهای سپیدش بیش از آن که تجربی و پیشرو دیده باشم، سالم و به قاعده یافته‌ام و این وضعیت نه تنها مختص او که گویا در اکثر دوگانه‌سرایان )شعر سنتی – نوگویان( کمابیش قابل روِیت باشد. ولی چیزی که در این چند روزه درباره قیصر کمتر بر زبان آمده، منتقد ادبی بودن اوست که با کتاب ارزشمند )سنت و نوآوری در شعر معاصر( قابل دفاع است و به گمان من یکی از منابع ارزشمند در این خصوص می‌باشد.

من قیصر را تنها یک بار دیدم و آن هم در جشنواره شعر و قصه جوان کشور در بندرعباس و هر دو انگار که یکدیگر را سال‌هاست که بشناسیم، دیده‌بوسی کردیم و از شعر و شاعرانگی گفتیم و من چیزی در او دیدم که فقط در یک واژه می‌نشیند: نازنین! یعنی همان کلمه‌ای که اهالی شعر از هر طیف فکری به او نسبت داده‌اند. و دیدار آخرم هم افسوس که در گتوند (زادگاهش) بود که به خاکش سپردیم تا بهارش را در جهانی دیگر ادامه دهد و شگفتاشگفت که چه شوری بود از مردمی که نه شاعر بودند و نه احتمالا‌ شعری از او شنیده، اما می‌دانستند کسی که ایران به احترامش برمی‌خیزد، یعنی که انسان بزرگی است. روحش قرین شاعرانگی‌های کوچک ما


چه سود اگر دچار باور نباشد؟!، م. مؤید

م. مؤید، اعتماد ملی:
و هستی فراخوان مرگ بود. تا بیابیم مرگ، فراخوان هستی است. و‌ اینکه ‌این روزها، همه از قطار گفتند و از‌ ایستگاه و از رفتن و از رفتن ‌ایستگاه، بی‌انگیزان نبود. شعر قیصر و یکی بودن قیصر با شعر خویش، من برترمان را فراخواند تا به تویه شویم و به آوای وجود گوش بسپاریم و دریابیم: ما همچنان که بودیم و خواهیم بود، در زهدانیم و در زهدان، از آن سو به‌ این سو می‌آییم و از ‌این سو به آن سو می‌رویم.
دریابیم شعر، کانون است و به هر سوی گردکان خویش، می‌تراود و بازوان پرتوهای روشنگر خویش را می‌یازد و ما را به آن آغازی می‌خواند که دیالوگ بودیم. محاوره بودیم. گفت و گو بودیم. تا یادمان باشد، ما ز بالا‌ییم و بالا‌ می‌رویم و الیه راجعون‌ایم. و چه سود شعر، اگر‌ این نباشد و شبه وجود معمول و بی‌حس شده ما را نخراشد و به فرانخواند و از‌ این پست نراند و به بالا‌، از جوانی به برانی نکشاند!؟ آن هم با سرعتی شگفت و ناشناخته! چونان دم آفرینش! چونان تیری رها شده از مقدرات الهی! همان و )مارمیت اذ رمیت.( و چه سود شعر اگر از آن سو نباشد!؟ و مگر ‌می‌شود شعر باشد و از آن سو نباشد!؟ فرمان نباشد!؟ فرمان پذیر نباشد!؟ خود، مقدر و خود، تیر و خود، رها و خود، خلیده و خود، دل من، گشوده گاه نیکوانگی قیصر ... ‌
... و قیصر، شهود داشت. ندیدی چه سان بود و می‌نمود!؟ گویی دردها، تنعمات الهی‌اند!؟ و به‌ گمان، بی‌دردم که کالا‌نعام‌ام! و مگر می‌شود بی درد باشی و به شهود شعر برسی!؟ تنها مست شاه نشین چشم من تکیه گه خیال توست مباش! و به هوشیاری دردمند - بی‌تو مباد جای تو نیز توجه کن! درد هراس تهی ماندن جای تو از تو! تا بدانی بازتاب فراخوانی چیست؟ دعا چیست؟ خواجه، مولا‌نا و حتی به فراخور خویش، قیصر، اهل درد بودند که درمان شدند و به خبر رسیدند و به باور. و چه سود شاعر اگر دچار باور نباشد!؟ اگر سرچشمه شعر محض هم باشد و بی‌باور بماند، سودی ندارد. شعر، بیاید و ما را به خویش بخواند و شاعر، خود، آوای آن را که آوای وجود است نشنود و هیچ از آن در نیابد!؟
گواهیم ‌اینگونه نبود قیصر. آرامش و بردباری او که برآمده دچاریش به باور بود، نشان گوش سپاری او به فراخوانی است. و کسی که آوا را بشنود، بی‌نیاز نان و نام خواهد بود؛ که خواجه خود روش بنده پروری داند. و قیصر بازتاب آوا را وسیله دستیابی به نان و نام نساخت. از چنین نان و نامی می‌گریخت. فرمانپذیر آوای وجود.

خوبان در جوانی می‌میرند، احمدرضا احمدی

احمدرضا احمدی، اعتماد ملی:

در میان این برگ‌های پاییزی که از درختان سراسیمه بر زمین می‌‌ریزد، منظورم بر زمین خیابان‌های تهران است، در جست‌وجوی قیصر امین‌پور هستم که دیگر نیست. از این جمله‌های کلیشه‌ای و دروغ بیزارم که به دروغ و ریا بگویم که نه، قیصر زنده است؛ قیصر همیشه هست. این دروغ است.
آنچه حقیقت تلخ است، او دیگر در کنار ما نیست؛ در کنار مردگانی هزارساله خفته است. او دیگر نمی‌تواند از این پاییز، از این میوه‌ها، از این خرمالوهای آویخته بر درختان لذت ببرد. من می‌دانستم که او زندگی را فراوان دوست دارد. او انگور و گیاه و بچه‌ها را دوست داشت.
راستی حیف نیست آن گیسوان افشان و آن خنده کویری ابدی به زیر خاک برود؟ او جامع اضداد بود. هم دانش ادبی داشت، هم ذوق فراوان که من این دو صفت را در اصحاب دانشکده ادبیات نمی‌بینم. کاش بود. می‌دانم در این سال‌ها از جراحتی که بر تن داشت، رنج فراوان برد، اما هیچ‌وقت اظهار نمی‌کرد. هرچه درباره او بگوییم همه حرف است و مقاله‌ای است که فردا فراموش می‌شود. حالا‌ ما بیاییم بگوییم در شعرش وزن را رعایت می‌کرد یا نمی‌کرد. حیف که رفت. کاش بود و مانده بود. سهراب سپهری به کجا رفت، فروغ فرخ‌‌زاد به کجا؟ همه ما مبدل به یک سنگ‌قبر می‌شویم که اگر سنگ پردوامی هم باشد، بیشتر از 30 سال عمر نمی‌کند. ‌
روزی در جوانی با عباس کیارستمی در نزدیکی‌های رستم‌آباد قلهک از کنار پارکی می‌گذشتیم. ماشین را متوقف کرد، شیشه را پایین کشید. در انتهای پارک به من نیمکتی را نشان داد، گفت: پدرم در زیر این نیمکت خفته است. تازه پدر او اقبال داشت که بر روی گورش علف‌ها روییده بودند. ‌
برای سهراب سپهری چه فرق می‌کند که کتاب <هشت کتاب> به چاپ بیستم رسیده است! با بغض می‌گویم: خوبان در جوانی می‌میرند. برای همسر و دخترش توقع صبر دارم که البته توقع غیرممکن و مشکلی است. ‌

[ شنبه سیزدهم آبان 1391 ] [ 23:50 ] [ Monire Rajabi ] [ ]

یادداشت هایی درباره قیصر امین پور (2)

باید برای شعر تسلیتی بفرستیم، مصطفی موسوی


مصطفی موسوی، اعتماد ملی:

18 سال پیش بود اولین‌بار که دیدمش. دانشجوی کارشناسی ارشد بود. پر از نشاط و ذوق و شوق. نکته‌هایی که می‌گفت و ظرافت‌های زبانی و ادبی که در کلا‌مش بود نشان از هوش سرشارش داشت و وسعت مطالعاتش. از همان اولین برخورد آنچنان صمیمی بود که گویی سالیانی است با هم آشناییم.

پیشتر او را )در کوچه آفتاب( دیده بودم و شعرش به دلم نشسته بود. در این سال‌ها از گفتار و نوشتار و رفتارش نکته‌ها آموختم. از شعرش و استادی‌اش در نقد و تحلیل و سرودن و... چیزی نمی‌گویم. این را از زبان و قلم استادان باید شنید و خواند که حتما خواهند گفت و نوشت. من از رفتارش می‌خواهم بگویم که همیشه از دیدارش به آرامش می‌رسیدم. زلا‌لی و صفای همیشگی جاذبه‌خاصی به شخصیتش داده بود و همنشینی با او را خواستنی‌تر می‌کرد. در میان جمع حواسش به همه چیز بود. اگر از کسی یا رفتاری دلگیر می‌شد خیلی سخت می‌شد ناراحتی‌اش را فهمید. خیلی مواظب بود کسی از حرف‌هایش ناراحت نشود؛ حتی در موضوعات علمی و ادبی داوری‌هایش صورت پیشنهاد و پرسش داشت. در حل مشکلا‌ت دوستان و دانشجویان هر چه از دستش بر‌می‌آمد کوتاهی نمی‌کرد و غالبا پیش‌دستی می‌کرد؛ یعنی اجازه نمی‌داد که طرح مشکل کنند، خودش حدس می‌زد و اقدام می‌کرد. ‌

حادثه‌آخر سال 77 قیصر را از پا انداخت. مدت‌ها بستری بود و گرفتار دوا و درمان شده بود. بارها زیر تیغ جراحی رفت. داشت جلوی چشمان ما آب می‌شد. همین بهار گذشته بود که قلبش را هم جراحی کردند و نگذاشته بود خیلی‌ها بفهمند. نمی‌خواست به زحمت بیفتند. تأثیر این اوضاع و احوال را در شعرش خوب می‌شد دید. وقتی آخرین مجموعه‌ی شعرش <دستور زبان عشق> درآمده بود پیش خودم گفتم چه قدر قیصر بی‌حوصله شده! شعرها چه کوتاه و مختصرند! ولی این فقط بی‌حوصلگی نبود، قیصر خیلی ضعیف شده بود، نا نداشت، انگار که نفس‌هاش به شماره افتاده بود. شعرهاش کوتاه و بریده بریده به نظر می‌آمدند.

تا آخرین روزی که به دانشگاه آمده بود، یعنی روز پیش از پرکشیدنش، با همه‌ضعفی که داشت از وقتی که وارد دانشکده می‌شد تا موقع رفتن، که غالبا دیروقت هم می‌شد، قبل و بعد از کلا‌س در پاسخگویی به دانشجویان و مراجعان که گاه از جاهای دور آمده بودند و گاه از دوستان قدیم بودند، لحظه‌ای اظهار خستگی نمی‌کرد و با حوصله و خوشرویی گفت‌و‌گو می‌کرد. ‌

سه روز پیش بود آخرین‌بار که دیدمش، خیلی امیدوار بود. می‌گفت باید آماده‌عمل پیوند کلیه بشود. امیدوار بود ولی خستگی در چشمانش موج می‌زد. دوا و درمان و مراجعات مکرر با برنامه و بی‌برنامه به بیمارستان و... امانش را بریده بود. باید می‌فهمیدم که سر رفتن دارد ولی نفهمیدم و وقتی خبر را شنیدم معنی کلمات را نمی‌فهمیدم. آری قیصر رفته بود. رها شده بود. دیگر دردی نداشت. به اصل پیوندها رسیده بود. دیگر به آرامش رسیده‌بود.‌ قیصر رفت و خیل دوستانش در حسرت دیداری دیگر ماندند. قیصر رفت و انبوه شاگردانش جای خالی‌اش را به شدت حس خواهند کرد. قیصر رفت و خانواده‌اش در سوک او خواهند نشست. قیصر رفت و شعر دیگری از او نخواهیم شنید. قیصر رفت! بر دیوارها پارچه‌ سیاه کشیده‌اند. عزاست! باید به صاحب عزا تسلیت گفت. آری باید برای شعر و صفا و صمیمیت تسلیتی بفرستیم.


تو خامشی ‌

که بخواند؟

تو می‌روی

که بماند؟

که بر نهالک بی برگ ما

ترانه بخواند؟


استادیار دانشگاه تهران


باید برای شعر تسلیتی بفرستیم، مصطفی موسوی

مصطفی موسوی، اعتماد ملی:
18 سال پیش بود اولین‌بار که دیدمش. دانشجوی کارشناسی ارشد بود. پر از نشاط و ذوق و شوق. نکته‌هایی که می‌گفت و ظرافت‌های زبانی و ادبی که در کلا‌مش بود نشان از هوش سرشارش داشت و وسعت مطالعاتش. از همان اولین برخورد آنچنان صمیمی بود که گویی سالیانی است با هم آشناییم.
پیشتر او را )در کوچه آفتاب( دیده بودم و شعرش به دلم نشسته بود. در این سال‌ها از گفتار و نوشتار و رفتارش نکته‌ها آموختم. از شعرش و استادی‌اش در نقد و تحلیل و سرودن و... چیزی نمی‌گویم. این را از زبان و قلم استادان باید شنید و خواند که حتما خواهند گفت و نوشت. من از رفتارش می‌خواهم بگویم که همیشه از دیدارش به آرامش می‌رسیدم. زلا‌لی و صفای همیشگی جاذبه‌خاصی به شخصیتش داده بود و همنشینی با او را خواستنی‌تر می‌کرد. در میان جمع حواسش به همه چیز بود. اگر از کسی یا رفتاری دلگیر می‌شد خیلی سخت می‌شد ناراحتی‌اش را فهمید. خیلی مواظب بود کسی از حرف‌هایش ناراحت نشود؛ حتی در موضوعات علمی و ادبی داوری‌هایش صورت پیشنهاد و پرسش داشت. در حل مشکلا‌ت دوستان و دانشجویان هر چه از دستش بر‌می‌آمد کوتاهی نمی‌کرد و غالبا پیش‌دستی می‌کرد؛ یعنی اجازه نمی‌داد که طرح مشکل کنند، خودش حدس می‌زد و اقدام می‌کرد. ‌
حادثه‌آخر سال 77 قیصر را از پا انداخت. مدت‌ها بستری بود و گرفتار دوا و درمان شده بود. بارها زیر تیغ جراحی رفت. داشت جلوی چشمان ما آب می‌شد. همین بهار گذشته بود که قلبش را هم جراحی کردند و نگذاشته بود خیلی‌ها بفهمند. نمی‌خواست به زحمت بیفتند. تأثیر این اوضاع و احوال را در شعرش خوب می‌شد دید. وقتی آخرین مجموعه‌ی شعرش <دستور زبان عشق> درآمده بود پیش خودم گفتم چه قدر قیصر بی‌حوصله شده! شعرها چه کوتاه و مختصرند! ولی این فقط بی‌حوصلگی نبود، قیصر خیلی ضعیف شده بود، نا نداشت، انگار که نفس‌هاش به شماره افتاده بود. شعرهاش کوتاه و بریده بریده به نظر می‌آمدند.
تا آخرین روزی که به دانشگاه آمده بود، یعنی روز پیش از پرکشیدنش، با همه‌ضعفی که داشت از وقتی که وارد دانشکده می‌شد تا موقع رفتن، که غالبا دیروقت هم می‌شد، قبل و بعد از کلا‌س در پاسخگویی به دانشجویان و مراجعان که گاه از جاهای دور آمده بودند و گاه از دوستان قدیم بودند، لحظه‌ای اظهار خستگی نمی‌کرد و با حوصله و خوشرویی گفت‌و‌گو می‌کرد. ‌
سه روز پیش بود آخرین‌بار که دیدمش، خیلی امیدوار بود. می‌گفت باید آماده‌عمل پیوند کلیه بشود. امیدوار بود ولی خستگی در چشمانش موج می‌زد. دوا و درمان و مراجعات مکرر با برنامه و بی‌برنامه به بیمارستان و... امانش را بریده بود. باید می‌فهمیدم که سر رفتن دارد ولی نفهمیدم و وقتی خبر را شنیدم معنی کلمات را نمی‌فهمیدم. آری قیصر رفته بود. رها شده بود. دیگر دردی نداشت. به اصل پیوندها رسیده بود. دیگر به آرامش رسیده‌بود.‌ قیصر رفت و خیل دوستانش در حسرت دیداری دیگر ماندند. قیصر رفت و انبوه شاگردانش جای خالی‌اش را به شدت حس خواهند کرد. قیصر رفت و خانواده‌اش در سوک او خواهند نشست. قیصر رفت و شعر دیگری از او نخواهیم شنید. قیصر رفت! بر دیوارها پارچه‌ سیاه کشیده‌اند. عزاست! باید به صاحب عزا تسلیت گفت. آری باید برای شعر و صفا و صمیمیت تسلیتی بفرستیم.

تو خامشی ‌
که بخواند؟
تو می‌روی
که بماند؟
که بر نهالک بی برگ ما
ترانه بخواند؟

استادیار دانشگاه تهران

تکمله یی بر قیصر امین پور، هوشیار انصاری فر

هوشیار انصاری فر، اعتماد:
چند ماه قبل از درگذشت غم انگیز قیصر امین پور و به مناسبت چاپ آخرین مجموعه ایشان، «دستور زبان عشق»، دوستان هفته نامه شهروند صفحات پیوسته یی را به آن مرحوم اختصاص دادند. این اقدام که روشن است در سال های اخیر تجلیلی کم سابقه از جانب نشریه یی مستقل در حق شاعری به حساب می آمد، گویا فی نفسه از نظر بعضی و از جمله تعدادی از دوستان سابق و لاحق آقای امین پور اقدامی مشکوک و چه بسا برخاسته از سوء نظر جلوه کرده بود. شاعر گرامی جناب عبدالجبار کاکائی در بازتاب پرونده در شماره بعد، از جمله راقم این سطور را به برخی ایدئولوژی های قدیم و جدید منسوب کردند و سخنانش را یادآور تقسیم عالم و آدم به زیربنا و روبنا نزد آن ایدئولوژی ها دانستند.
همچنین ایشان در آن یادداشت ضمن مخالفت با یک تقسیم بندی دیگر یعنی تقسیم شاعران به حکومتی و غیرحکومتی در عین حال اشاراتی کردند به یادداشت دیگری از این قلم که در روزنامه زنده یاد «شرق» در باب خود حضرت شان مذکور شده بود. امروز که پس از درگذشت غم انگیز عضو ادیب و نجیب باشگاه نویسندگان معاصرمان به سر می بریم که مادر خاک از ما ستانده باز، شایسته است نکاتی در تکمیل حرف و حدیث هایم درباره او یادآور شوم.
عجالتاً تا روزی، بلکه روزگاری مجالی به طول و تفصیل بر حرف و حدیث ها دهد. اولاً هر زمان سخن از شعر آقای کاکائی، مرحوم امین پور و شمار دیگری از دوستان در میان آید، لاجرم بحث حکومتی بودن یا نبودن به میان کشیده می شود. بر هیچ کس و از جمله این بنده حرجی نیست که چنین است. اصحاب قدرت و هنرمندان در حرکت به سوی یکدیگر هرقدر ناچیز هر کدام به صورتی خطر می کنند و علی القاعده جای گله هم نیست که باری «لاجرم آنکس که بالاتر نشست/استخوانش سخت تر خواهد شکست». یادآوری می کنم که من البته واضع یا هواخواه تقسیم شاعران نیستم علاوه بر این آنجا سعی کردم بحث حکومتی بودن یا نبودن را در سطحی جز فی المثل برخورداری یا نابرخورداری از کمک های مادی حکومت طرح کنم که بنا به اقوال در مورد مرحوم امین پور گویا موضوعاً منتفی است و اگر نبود هم مگر چه ایرادی داشت.
من سعی کردم در دوگانگی بحران زای شعر مدرنیست فارسی در صد سال گذشته انگشت بگذارم. جای تردید نیست که این شعر، شعری است به اصطلاح متجددانه و نسبتی ناگزیر دارد با تجددی که پس از فروکش کردن جنگ جهانی اول، رفته رفته به صورت ایدئولوژی رسمی و پروژه یی تمامیت خواه درآمد که محقق ساختن آن، سرلوحه سلطنت پهلوی شد. از سوی دیگر اگرچه بسیاری روشنفکران جوان مشروطه خواه نقش کلیدی در به سلطنت رساندن رضاخان و بعدها در نظریه پردازی و حتی اجرای مدرن سازی های عصر او داشتند اما نویسندگان معاصر ایران با حکومت او و پسرش هرگز از در آشتی درنیامدند و قاطبه ادبیات جدی معاصر پنجاه شصت سال به این ترتیب غیرحکومتی ماند. روشن است که ادبیات و هنر و علی الخصوص شعر از همان ابتدای استقرار جمهوری اسلامی مورد توجه و تبادل نظر اصحاب رای قرار گرفت.
مجال گسترده تری لازم است برای بررسی اقوال و مکتوبات رجال آن عصر که از قضا رجال این عصر هم محسوب می شوند و موشکافی در چند و چون آنچه گذشت بر آن سال های سریع و حساس. فی الجمله جمهوری اسلامی رودرروی تجدد رضاخانی قرار گرفت.
شعر مدرنیست موزون و ناموزون، از سویی نظر به نسبتی که با تجدد داشت، از جانب طیف های محافظه کارتر شاعران رسمی صدر انقلاب به تصریح یا به تلویح مورد سوءظن و گاه مخالفت قرار گرفت (و ایضاً قرار می گیرد هم). از سوی دیگر از آنجا که در شعر موعود مورد نظر ابلاغ و بلکه تبلیغ برخی معانی و تهییج و تحریک خواننده به استعلا اصل قرار گرفته بود و صورت و قالب، ناگزیر فرع بر آن و البته در خدمت، مخالفت یا موافقت با این قالب و آن قالب قدیم یا جدید، قاعدتاً نمی توانست محلی داشته باشد. به این ترتیب طبیعی بود که در شعر برخلاف قول مشهور هدف وسیله را توجیه کند. و این بود که شماری از شاعران مورد تایید آن سال ها و علی الخصوص شاعران جوان به قالب های جدید اقبال نشان دادند. قیصر امین پور از جمله این شاعران جوان بود. روشن است که این جنس جمال شناسی  صورت در خدمت محتوا نه تنها فصل تازه یی را در شعر رقم می زد بلکه ایشان را به صورتی طنزآمیز میراث خوار چپگرایان دهه های قبل می کرد که آن روزها در صفوف دیگری ایستاده بودند. همچنین است مضمون تقابل شهر و روستا در شعر مورد تایید آن سال ها که بحث در آن آقای کاکائی عزیز را نیز به شدت برآشفته کرده بود.برگرداندن تقابل ساختگی «تجدد-سنت» به تقابل دیرین «شهر-روستا» و بخشیدن صبغه سیاسی و حتی اخلاقی به آن، که با استقرار شهرنشینی جدید به ویژه در تهران به یک رسم رایج در روشنفکری معاصر بدل شد، نه ساخته پرداخته این بنده است و نه مورد تایید و تحسین او. از همه مهمتر این مضمون زاییده سطرهای آقای امین پور و آقای کاکائی و امثال ایشان نیز به حساب نمی آید. از محمود دولت آبادی تا مهران مدیری، از امین فقیری و غلامحسین ساعدی تا پرویز صیاد، بسیاری از خاص و عام در این حلقه جای می گیرند. با این حال نمی فهمم انکار وجود این مضمون در شعر امین پور از کجا آب می خورد. در یادداشت شهروند برای تایید حرفم از شعرهای قدیم او مثال آوردم؛
دستمالم را افسوس
نان ماشینی
در تصرف دارد
(ص 137، گزینه اشعار)
در تورقی دیگر که بعداً در شعرهای جدیدتر او کردم مثال دیگری پیدا کردم که 22 سال پس از آن یکی سروده است. این مثال که پشت جلد مجموعه «گل ها همه آفتابگردانند» چاپ شده، علاوه بر مضمون تقابل شهر و روستا چنان که افتد و دانی حرف های دیگری هم با خواننده دارد.
افسوس خوردم که زودتر ندیدم، و حیف است که اینجا عیناً نقل نکنم، تمیناً و تبرکاً؛
مدینه فاضله
خدا روستا را
پسر شهر را...
ولی شاعران
آرمانشهر را آفریدند
که در خواب هم
خواب آن را ندیدند 

[ شنبه سیزدهم آبان 1391 ] [ 23:46 ] [ Monire Rajabi ] [ ]

یادداشت هایی درباره قیصر امین پور

امین پور برای خبرنگاران، محمد‌هاشم اکبریانی


محمد‌هاشم اکبریانی، اعتماد ملی:

برای خبرنگاران، شخصیت‌هایی عزیز و دوست داشتنی‌اند که با روی باز جواب سلا‌م را بدهند و به راحتی پاسخ پرسش‌ها را. این شخصیت‌ها  با انگیزه‌هایشان کاری ندارم معمولا‌ متواضع و فروتن بوده و رضایت خبرنگاران را جلب می‌کنند.

از آن سو  همان گونه که تجربه این چند سال خبرنگاری ثابت کرده است معمولا‌ شخصیت‌هایی که سهل‌الوصول نیستند و چندان روی خوش به خبرنگاران نشان نمی‌دهند، غرور و تکبری را با خود یدک می‌کشند که برای اهالی روزنامه و روزنامه‌نگاری به هیچ روی خوشایند نیست.

اما امین پورعجیب بود. با آنکه هیچگاه حاضر به گفت و گو نمی‌شد اما دل آزار نبود. با خوشرویی تمام جواب سلا‌م و احوالپرسی را می‌داد و حتی سعی می‌کرد کلا‌می همراه خنده و شوخی هم بر آن بیفزاید، اما به گفت و گو نمی‌نشست. پاسخ )نه(او هیچ نشانی از تکبر و غرور نداشت. وقتی خبرنگار، اگر چه با یاس، گوشی تلفن را می‌گذاشت، از دست او دلگیر و عصبانی نبود. زیرکی‌اش در راضی نگاه داشتن خبرنگار از ریا و فریبکاری برنمی‌خاست. گرچه سعی می‌کرد در همان یکی دو دقیقه مکالمه تلفنی، تو را شاد کند و دلت را به دست آورد، اما می‌دانستی برای آن نیست که در خبر و گزارش از او ستایش کنی.( ما خبرنگاران تفاوت شوخی‌ها و رفتارهای چاپلوسانه بعضی را با حرف‌ها و خنده‌های صادقانه برخی دیگر خوب می‌فهمیم و خوب می‌شد فهمید که قیصر امین پور اهل تملق و ریا و فریبکاری نیست.)

او را از سال‌ها قبل، از اواخر دهه شصت که او در سروش نوجوان مسوول بود و من در سروش هفتگی مشغول، می‌شناختم و بعد از سروش هم رابطه‌مان در حد سلا‌م و علیک تلفنی یا دیدار اتفاقی مثلا‌ در نمایشگاه کتاب بود. گمانم در اوایل دهه هفتاد بود که برای گرفتن خبری یا که گزارشی و شاید هم گفت و گویی به او زنگ زدم. گفت:)تو که می‌دانی اهل این حرف‌ها نیستم.( گفتم: )می‌دانم ولی ما خبرنگاران عادت کرده‌ایم که بارها هم که شده به در بسته بکوبیم.(  گفت:)برای آنکه نشان دهم در من بسته نیست بیا تا صبح حرف بزنیم اما گفت‌وگو نه.( بعد بلا‌فاصله با خنده گفت:)نکند فردا بنویسی امین پور گفت در من بسته نیست.( و بعد خاطره‌ای گفت. گفت: )یک‌بار خبرنگاری زنگ زد و من هم گفتم اهل گفت و گو نیستم. دیدم فردا با تیتر درشت زده:)امین پور: من اهل گفت و گو نیستم(. به آن دوست خبرنگار زنگ زدم و گفتم:)این کار درست نیست.( دیدم فردا باز با تیتر درشت نوشت:)امین پور: این کار درست نیست.> دیگر برای اعتراض هم زنگ نزدم.(

گفتم که دیدارهای من و او اتفاقی بود. یک بار جمله‌ای زیبا گفت که همیشه و همه جا آن را گفته‌ام. در خیابان با ماشین می‌رفتم که او را منتظر تاکسی دیدم. سوارش کردم. بعد از تصادفش بود. گفت: )می‌خواهم بروم دکتر. آن قدر هم از همان اول از بوی بیمارستان و الکل و ضدعفونی‌کننده‌ها بدم می‌آمد که نگو.( و بعد وقتی داشت از ماشین پیاده می‌شد دست داد و آن جمله زیبا را گفت: )کاش آدم هیچ‌وقت از چیزی بدش نیاید.( 


او سبز و گرم بود که افتاد، ضیاء موحد

ضیاء موحد، اعتماد ملی:
دوست جوانی آمده بود با سوال‌هایی آماده، برای روزنامه‌ای که قرار است مطالبی به قیصر امین‌پور اختصاص دهد. سوال آخر این بودکه از امین‌پور چه شعری را انتخاب می‌کنید؟ از چهار دفتر شعری که آورده بود، یکی را باز کردم و اتفاقا شعر )اتفاق( آمد: )افتاد/ آنسان که برگ- / آن اتفاق زرد/- می‌افتد/ افتاد/ آنسان که مرگ- / آن اتفاق سرد- می‌افتد/ اما/ او سبز بود و گرم که/ افتاد.(
این از آن شعرهایی است که در کارهای امین‌پور کمتر می‌توان دید. مضمون‌پردازی نیست. شعر یک لحظه شروع می‌شود و خود را می‌نویسد. سطر آخر را سطرهای قبلی دیکته کرده‌اند. زبان خود راه را نشان داده است. <اتفاق> داستان زندگی شاعر هم هست. در این شعر شاعر، برخلا‌ف اغلب شعرهای دیگر خود، آه و ناله سر نداده و مجال همدلی و اندیشیدن را از خواننده نگرفته است. ‌ قیصر امین‌پور، نیما را خوب شناخته بود و خوب در )سنت و نوآوری در شعر معاصر( پایان‌نامه دکترای خود معرفی کرد. تفاوت شعر دیروز و امروز را خوب درک کرده بود و خط فارق پررنگی میان این دو کشیده بود. اما در عمل همیشه میان دیروز و امروز در نوسان بود. شعر در قالب‌های سنتی گفتن خیلی آسان‌تر است. قافیه و ردیف و وزن، نقص‌ها را می‌پوشاند. ‌ شاعر در شعر نو عریان است. باید تاوان غیبت همه آن زیورها را با نزدیک شدن به جوهر شعر بپردازد و این کار ساده‌ای نیست. ‌
امین‌پور در برخی شعرهای نیمایی خود برای کمبود زیورها، به مضمون‌سازی روی می‌آورد. این هم دو نمونه: ‌ )و قاف حرف آخر عشق است/ آنجا که نام کوچک من/ آغاز می‌شود.( یا: )باید به بی‌تفاوتی واژه‌ها/ و واژه‌های بی‌طرفی/ مثل نان/ دل بست/ نان را/ از هر طرف که بخوانی/ نان است.( اما شعر )اتفاق( نشان می‌دهد که مایه سرودن شعر دشوار امروز را هم داشت. زبان شعر امین‌پور، زبانی شفاف و راحت است. خواننده آن را آسان می‌فهمد. کاری با بندبازی‌های زبانی، که خیلی هم رایج است، ندارد. افسوس که درست درآستانه شکوفایی و پختگی با مرگی زودرس فرو افتاد، اما سبز و گرم.

ای مسیح مهربان زیر نام قیصرم، عبدالجبار کاکایی

عبدالجبار کاکایی، اعتماد ملی:
قیصر بغض شعر انقلا‌ب را شکست. به زمین‌خوردن این درخت تناور و زخم‌خورده سرها را به سمت شعری گرداند که رنجنامه سربازان خسته سال 57 است. اگر مرگ قیصر مثل مرگ سیدحسن حسینی در سکوت می‌گذشت، من به ماندگاری شعر آرمانی دهه 60 شک می‌کردم، اما قیصر بغض شعر انقلا‌ب را شکست.
اکنون طوفان نگاه‌های پرسشگر می‌وزد. قیصر کی بود؟ چه می‌گفت؟ دغدغه‌هایش چه بود؟ دردهایش چه؟ مردم از این دریچه شعری را خواهند شناخت که زخمی تازیانه سکوت بی‌رحمانه منتقدان مغرض است. مردم در میان کلماتی قدم خواهند زد که از جنس آرمان‌ها و ایده‌های آنهاست. سایه قیصر مثل سایه سهراب چندین دهه بر سر نسل‌ها و فصل‌ها باقی خواهد ماند.
قیصر را نمی‌شود تجزیه و تفکیک کرد. راز اراده ملی دوست‌داشتن او در سلول‌های 25 سال زندگی شاعرانه با مردم نهفته شده است. مردم عاشقانه و شعر صبح را از یک سرباز خسته بیشتر دوست دارند تا از یک انتکلتوئل متجدد. قیصر جنگ و صلح را زیست و این زیست دوگانه او را شناسنامه یک نسل کرد. گرد کشاکش کودکانه دوستی و دشمنی قیصر که بنشینید، به سخن من خواهید رسید. من پیشگویی نمی‌کنم، این اتفاق افتاده است و در حال وقوع است. دکتر شفیعی کدکنی به قیصر گفت: )قیصر همین جا که رسیده‌ای بمان، شعر درست همین‌جاست. همین‌جا که تو ایستاده‌ای.(
این سخن راز صادقانه ماندگاری است که نیمی در روح شاعر و نیمی در اثر او نهفته است. قیصر مرد. طوفان چشم‌ها به کتاب‌ها و شعرهای او وزید. جست‌وجوگران قانع بازگشتند با کلماتی از قیصر در انبان روح خویش. قیصر مسیح شد و در کالبد شعر انقلا‌ب روح دمید. مهربانی قیصر، نوشداروی تن زخم‌خورده شعر می‌شد که تازیانه انکار و تخریب را تجربه می‌کرد. ای مسیح مهربان زیر نام قیصرم.

ای وای، مادرم... ای وای، قیصرم...، افشین علا‌ء

افشین علا‌ء، اعتماد ملی:
مهر 66 وقتی برای تحصیل در دانشگاه شهر کوچکم نور را ترک کردم و به تهران آمدم، تنها دغدغه‌ای که در میان آن همه شادی و شور و هیجان ورود به دنیای تازه آزارم می‌داد، دوری از مادرم بود. مادرم  همانگونه که در یکی از شعرهایم گفته بودم باغبان شعرهای من بود و هنوز هم یقین دارم. بدون داشتن مادری چون او هرگز توان و امکان ورود به عالم پر رمز و راز شعر را نمی‌یافتم.
مادر، معلمی ساده  اما ذاتا فرهیخته بود که بدون تظاهرات کلیشه‌ای مادرانی که ذوقی در فرزندشان می‌یابند و به هر دری می‌زنند تا از دلبندشان نابغه‌ای بسازند، با عشق  و نه از سر ذوق ‌زدگی شعر‌هایم را آنگونه که باید، شناخت و مومنانه باورم کرد. هرگز فراموش نخواهم کرد که مادر، اولین مخاطب تمام شعر‌هایم بود و کلا‌م من که بر زبان او جاری می‌شد، انگار جلا‌ می‌گرفت و صیقل می‌خورد و تازه باورم می‌شد به راستی شعر گفته‌ام! ‌
و پاییز آن سال، جلا‌ی وطن و دوری از چنان مادری، سخت آزارم می‌داد. به گونه‌ای که نه سالن‌های پرابهت دانشکده حقوق دانشگاه تهران، نه شب‌های شعر و صفحات ادبی نشریات و نه تمام آدم‌های مهمی که سال‌ها انتظار مصاحبتشان را می‌کشیدم، نمی‌توانستند جای خالی مادرم را در کنارم پر کنند. درخت دوستی من و مادر چنان ریشه‌دار و سایه‌گستر بود که آشنایی با هر آدم دیگری هرچند اهل ذوق و فضل و کمال  غافلگیرم نمی‌کرد و دلم را به دام نمی‌انداخت. ‌
تا آنکه شبی، به لطف استادم بیوک ملکی، به جلسه شعر حوزه هنری آن سال‌ها راه یافتم و همان بار اول چنان غافلگیر شدم که دلم را در آن حلقه جا گذاشتم؛ حلقه‌ای که درخشش نگین‌هایش، هنوز رهایم نکرده است. نگین‌هایی چون قیصر امین‌پور، که تا سال‌ها پس از آن شب، دست از دامنش نکشیدم و چنان بیقرارش شدم که درس و دانشکده و شغل و همه دلبستگی‌هایم را  غیر از مادر به کناری گذاشتم و سایه‌وار تعقیبش کردم. از آن پس، به جای دانشکده حقوق، پله‌های دانشکده ادبیات، مدرسه‌ام بود و به جای هر موسسه و محفلی که تا قبل از آن در آنجاها مشغول بودم، دفتر کوچک مجله )سروش نوجوان( تنها سایبان و سرپناه روزهای شتابان جوانی‌ام. آن اشتیاق طاقت‌سوز، حتی جمعه‌و تعطیل هم نمی‌شناخت و از همین رو بود که در روز‌هایی که دانشکده ادبیات و سروش نوجوان تعطیل بود، بی‌اختیار مرا به خوابگاه امیرآباد می‌کشاند و لذت مصاحبت قیصر در چمنزاری سبز که خورشید در آن بی‌مضایقه می‌تابید. ‌ سال‌ها گذشت و گذر حوادث  از جمله سانحه تصادف قیصر حلقه این اتصال را گسیخت و آن را از شور و شتاب جوانی پیراسته کرد و به ارادتی دورادور اما عمیق‌تر  بدل ساخت و باز، این مادرم بود که به خاطر بیماری به تهران آمده بود و در کنارم بود و سایه درخت تناور عاطفه‌اش بر سرم و من که شب و روز در خدمت مادر بودم، تنها از طریق تلفن یا جلسات انجمن شاعران ایران، توفیق اظهار ادب به ساحت استاد را می‌یافتم اما هم او خوب می‌دانست و هم من و هم همه کسانی که مرا می‌شناسند که هیچ کس چون قیصر امین پور مسیر زندگی مرا عوض نکرد و راه تازه پیش پایم نگذاشت. من در محضر قیصر، نه‌تنها مشق شعر که مشق زندگی کردم و اگر چه بضاعتی برای کسب خوشه‌ای از خرمن پربار شعر او نداشتم اما دست کم در بازار پر فریب‌کار ادبی و فرهنگی چشم و دل سیری را از او آموختم و خدا می‌داند که چه شکر‌ها به درگاهش کرده‌ام به خاطر دو نعمت بزرگ که استحقاق هیچ کدامشان را نداشتم و نصیبم کرد؛ دو نعمت بزرگ و دامنه‌دار که در ذات خود تمام شدنی نیستند و من در به‌دست آوردنشان نقشی نداشته‌ام و تنها لطف بی‌منتهای خداوند، سبب‌ساز آنها بود: یکی مادرم و دیگری قیصر. مادرم، به خاطر آنکه دامان خدا بود بر روی زمین و من هرگز ندانستم که خداوند، مخلوق ناقابلی چون مرا چرا در آن دامن آسمانی نهاد و قیصر، که شکوه شعر این روزگار بود و کرور کرور جان مشتاق، شیفته مصاحبتش و چرا من توانستم در ابتدای مسیر پرفراز و نشیب شعر، توفیق هم نفسی با او را داشته باشم؟ ‌
امسال پاییز 86 بیست سال از آن ماجرا می‌گذرد و من در آستانه چهل‌سالگی به فاصله چهل روز  هر دو تکیه‌گاهم را از دست داده‌ام. مادرم را، و قیصرم را. چه کنم؟ مادر که رفت، شنیدم قیصر گفته است من توان تسلیت‌گویی به فلا‌نی را ندارم. که باید هم همین را گفته باشد. چرا که او تنها کسی بود که می‌دانست دلدادگی و وابستگی با جان من چه‌ها که نمی‌کند و از طرفی، خودش هم دیگر حال و رمقی نداشت و درست مثل مادرم، اسیر دیالیز بود و زخم‌های بی‌شمار و قلبی که دیگر یاری نمی‌کرد و اگر نبود حضور پر مهر دیگر استاد شعر و زندگی‌ام ساعد عزیز که در آن سحر‌ماه رمضان از پشت شیشه تلویزیون به یاری‌ام شتافت و فردا در بهشت زهرا سایه به سایه‌ام آمد و چشمه‌های حکمت را در گشودم جاری کرد، بی‌شک من بر جنازه مادر تمام کرده بودم. اما ای کاش روزگار به همین داغ دل بسنده می‌کرد و با شانه‌های ناتوان من سربه سر نمی‌گذاشت. ‌
یک ماهی که از آن مصیبت گذشت و درست زمانی که اطرافم خالی شده بود و داغ مادر داشت به شکلی بی‌رحمانه‌تر دل زخمی‌ام را خراش می‌داد، شبی از شب‌ها قیصر به سراغم آمد، با همان قامت خسته و گام‌های بی‌رمق. با آنکه می‌دانست توقعی ندارم و با آنکه حالی حتی برای نشستن نداشت، به یاری‌ام شتافت. آمد و ساعت‌ها در کنارم نشست و اجازه داد درست به شیوه سال‌های نوجوانی، با او درددل کنم و مصیبت‌های فراق مادر را یک به یک بشمارم و چه صبورانه شنید و نگاه خسته‌اش تصدیق کرد و ذره‌ای به تعارف، دلداری نداد و گفت می‌دانم که چه می‌کشی و شاید تنها جمله‌ای که از سردلداری گفت، این بود که )من هم رفتنی‌ام! همین روز‌ها، با همان درد‌های مادرت( ...! که نه خواستم و نه توانستم که بشنوم، چه برسد که باور کنم. اما دریغ که قیصر مثل همیشه راست می‌گفت و من باید باور می‌کردم که داغ بزرگ دیگری در راه است. باید باور می‌کردم که آن شب، وقتی که قیصر خداحافظی کرد و در آسانسور بسته شد، دیگر آن چهره و آن قامت را نخواهم دید و لبخندی که در اثنای بسته شدن در آسانسور، روی صورت قیصر بود، آخرین تصویری خواهد بود که از پیر و مراد و تکیه‌گاه شعر و جوانی‌ام، قیصر امین‌پور، در ذهنم نقش می‌بندد. ‌
چند روز بعد، خبر، مثل پتک بر سرم آوار شد. که این بار،پتک بر ویرانه کوبیده می‌شد؛ ویرانه‌ای که داغ مادر بر سرم ریخته بود و داغ بعدی، آتشی بود که ویرانه را هم سوزاند. اکنون من، هم ویرانه‌ام و هم خاکستر. به خاطر مادرم، به خاطر قیصر. ‌
راستی، چاره‌چیست؟ نمی‌دانم. تنها می‌توانم ناله‌ام را از شهریار وام بگیرم و بگویم: ای وای، مادرم! ای وای، قیصرم...! ‌

[ شنبه سیزدهم آبان 1391 ] [ 23:44 ] [ Monire Rajabi ] [ ]

شعر های تقدیمی به قیصر امین پور

از آسمان، احمدرضا احمدی


احمدرضا احمدی

از آسمان تا غم و غصه‌های من

فاصله نزدیک است

دوستان را نمی‌شناسم ‌

گیاهان در شک و تردید

پژمرده می‌شوند

یاد دارم آن سبزه را

آن تیرگی دیوارها را

در غصه‌های ما

باید

تیرگی بر این خانه ‌

چیره شودتا ما دوباره ‌

برگ‌ها را از توفان آب

رها کنیم

از پله‌ها بالا‌ برویم

دستانما

هدیه تو باد

کلمات آشنا بر تو باد

نه سخن از اشتیاق است

نه گمان ودوری ‌

فقط یاد تو آتش بر خرمن است

گندم‌ها

در کنار ما می‌سوزند- خاکستر می‌شوند ‌

شوق را یار باشیم

که گندمزار را در گندم

خلا‌صه نکنیم

آن طرفگندم‌ها ‌

دیوار است


بی‌شاعر روزهای بارانی، سعید بیابانکی

سعید بیابانکی، فارس:
ای قاصدکان خوش خبر چندی است
گرد در و بام من نمی‌گردید
از قاصد روزهای بارانی
رفتید ولی خبر نیاوردید
ای قاصدکان خوش خبر اینجا
کار من دل گرفته بی‌صبری است
این خانه شبیه خانه نیما
از هر طرفی که می‌روی ابری است
در شعر اگر من و رفیقانم
از حافظ و از فروغ می‌گوییم
اما به هوای سکه‌ای زرین
پشت سر هم دروغ می‌گوییم
امروز اگر من و رفیقانم
تیغ آخته‌ایم بر گلوی هم
دیروز پر از بگو مگو بودیم
«ما چون دو دریچه روبه‌روی هم» 1
بی‌شاعر روزهای بارانی
«هر لحظه غمی و هر غمی دردی» 2
خنجر همه در کف رفیقان است
ای وای چه روزگار نامردی
سنگیم میان شهر سنگستان
شعر از غم ما مگر فروکاهد
شاعر! غزلی ترانه‌ای بیتی...
این شهر هوای تازه می‌خواهد
با وعده به هیچ می‌فروشندت
ای وای چه روزگار ارزانی
آی ای اخوان که خفته‌ای در طوس
بر خیز که سرکنی زمستانی
چندی است به لاک غم فرو رفته است
این شهر فسونگر برادر کش
از سکه فتاده غیرت و مردی
ما شاعرکان به سکه‌ای دلخوش
ای قاصدکان خوش خبر چندی است
این خانه دل گرفته کم‌نور است
آشفتگی ترانه‌های من
از دوری قیصر امین‌پور است...
پی‌نوشت:
1: م. امید
2: مصرع از مجید زهتاب است

تسلیت به روزهای رفته سروش نوجوان، حدیث غلامی

حدیث غلامی

باران نمی‌زد
آنجا ولی رنگین کمان داشت
هر ماه دنیا یک "سروش نوجوان" داشت!
ما پشت یک آیینه بودیم
در جشن هایی
با گریه و لبخند، قاطی!
و پای ثابت
آن قاب عکس ساده ی "سلمان هراتی"!
ما دانه بودیم
دست بزرگ مهربانی سبزمان کرد
دستی که رویاهای خود را
نذر "سروش نوجوان" کرد!
*
اما بگو این روزها را...
آن ها که چشم دیدن گل را ندارند
حالا بگو که با چه رویی
توی اتاق کوچکش گل می گذارند؟!
*
رفتن بزرگ خاندان
درگذشت ماه را به آسمان
تسلیت بگو!
تسلیت به روزهای مهربان
تسلیت به روزهای رفته‌ی "سروش نوجوان"!
*
از این نه...از آن یکی نه!
گفتی برایت
یک شعر بهتر بخوانم
گفتم خوش انصاف!
من با چه حالی دوباره
"قیصر" بخوانم؟

تقدیم به مرد اردیبهشتی، عبدالله مقدمی

عبدالله مقدمی
چشم‌های مهربانت، مثل چشمه، مثل رود
باغ‌های صبح را بر سینه‌های ما گشود
دشتی از گل با صدایت می‌شود جاری و بعد ...
می‌کشاند واژه‌ها را در قیام و در قعود
شاعر اردیبهشتی؛ ابرهایت را بگو
روی لب‌هامان ببارانند باران سرود
«باز آمد بوی ماه مهر»، ماه مدرسه
بوی شهر تازه پیچیده است در چرخ کبود
دست‌های بچه‌ها بالا «تمام قطره‌ها...»
شاعر آن شب شعر با لب‌های آنها می‌سرود
شاعر آن شب شعر می‌بارید در دفتر که مرگ
آمد و آن لحظه‌ها را دید و ... او برگشته بود

دوباره مثل تو آیا؟ دوباره مثل تو هرگز، راضیه بهرامی

راضیه بهرامی
دوباره مثل تو آیا؟ دوباره مثل تو هرگز
دوباره مثل تو حاشا، دوباره مثل تو هرگز
دوباره مثل تو دیروز، دوباره مثل تو امروز
دوباره مثل تو فردا؟ دوباره مثل تو هرگز
دوباره مثل من؟ آری، چه بی‌شمار و فراوان
دوباره مثل تو اما ... دوباره مثل تو هرگز
کجاست آینه زادی که در کتاب نگاهش
هزار آینه زیبا دوباره مثل تو، هرگز
دوباره مثل تو روشن، دوباره مثل تو آبی
نخیر حضرت دریا! دوباره مثل تو هرگز!

سه شنبه مبادا، حمیدرضا شکارسری

حمیدرضا شکارسری، اعتماد:
نماز صبح را خوانده یی و تازه چشمت دوباره گرم شده که صدای رسیدن یک پیامک از جا می پراندت. اما نای بلند شدن نداری. خب بعد هم می توانی آن را بخوانی، دوباره گوسفندها را می شماری. به پنجاهمی نرسیده یی که پیامک ناخوانده دیگری گله گوسفندها را تار و مار می کند. زیر لب غرولند می کنی و نفرینی حواله در و دیوار می کنی و سعی می کنی گله را دوباره جمع و جور کنی که پیامک بعدی و بلافاصله پیامک بعدی و بعدی... با چشم های نیمه باز اولی را نمی توانی بخوانی. فارسی را انگلیسی نوشت؛ «ENNA LELLAH». می روی سراغ بعدی «سیدعلی شفیعی» نوشته است؛ «خبر پتک سنگین... قیصر...» یک لحظه خشک می شوی. «سیدعلی شفیعی» از صدها کیلومتر دورتر، سر صبحی چه می گوید؟ «علی پازوکی» پیامک بعدی را فرستاده است؛ «او که سبز بود و گرم... خدایش بیامرزد،» و پیامک بعدی ویرانت می کند؛ «مجید نظافت» نوشته است؛ «پشت شعر روزگار ما شکست/ قیصر شعر معاصر درگذشت» این تلخ ترین بیتی است که تا به حال شنیده یی.
حالا آواره یی. از خانه می زنی بیرون. یک لحظه یادآوارگی صبح روز چهاردهم خرداد 68 می افتی. بیمارستان دی، خانه شاعران، حوزه هنری، هیچ کجا مقصد تو نیست و هست. زمزمه می کنی؛
«سه شنبه/ چرا تلخ و بی حوصله؟/ سه شنبه/ چرا این همه فاصله/ سه شنبه/ چه سنگین، چه سرسخت، فرسخ به فرسخ،/ سه شنبه/ خدا کوه را آفرید،»
و کوهی در دلت احساس می کنی و کوهی در گلویت گیر کرده و راه اشک را بسته است.
راستی چرا عزای عمومی اعلام نشده است؟ چرا همه جا تعطیل نیست؟ پس پیراهن های مشکی مردم کجاست؟ خود را غریبه حس می کنی. تنهای تنهایی. راه اداره را گم می کنی. به خانه برمی گردی. «تنفس صبح» را که برمی داری و ورق می زنی «شعری برای جنگ می خوانی». و در «آینه های ناگهان»؛
«در صفحه های تقویم/ روزی به نام روز مبادا نیست/ آن روز هرچه باشد/ روزی شبیه دیروز/ روزی شبیه فردا/ روزی درست مثل همین روزهای ماست/ اما کسی چه می داند؟/ شاید/ امروز نیز روز مبادا/ باشد،»
و روز مبادا، همین سه شنبه لعنتی است؛
«عاقبت پرونده ام را، با غبار آرزوها
خاک خواهد بست روزی، باد خواهد برد باری
روی میز خالی من، صفحه باز حوادث
در ستون تسلیت ها، نامی از ما یادگاری»
و چشمت می جوشد. حالا بر رودی از اشک می روی. می دانی که دیگر هرگز نخواهیش دید و صدای مهربانش را، فروتن و سرشار نخواهی شنید. آنکه «نام کوچکش با حرف آخر عشق آغاز می شود.»

قصیده معا، عرفان نظرآهاری

عرفان نظرآهاری، اعتماد ملی:

سالنامه جهان
ماهنامه زمین و آسمان
روزنامه‌های صبح و عصر را
مرور می‌کنم
باز هم خبر ‌
باز هم خلا‌صه‌ای
از هزارسال اتفاق‌های دوروبر
باز خط به خط
نشانه و علا‌مت است
سطر سطر زندگی ‌
گزارش قیامت است
***
باز هم مصاحبه
بین آدم و عدم
بین آنچه می‌رود به باد
دم به دم
باز سرمقاله‌ای به خط مرگ
باز عکس‌های آن و این
باز پنجشنبه‌ها و جمعه‌ها
نه، تمام روزهای هفته ‌
روز واپسین
اول او و آخر او
بعد تا ابد همیشه نقطه‌چین...
***
باز آگهی ‌
باز در ستون تسلیت
اسم‌ها چقدر آشناست
اسم من
اسم تو ‌
اسم‌ها همه شبیه اسم ماست
اسم‌هایمان چه تند و تیز
می‌دوند ‌
تا به انتهای صفحه‌های رستخیز
***
در کنار اسم‌هایمان نوشته‌اند:
جمله جمله، واژه واژه، حرف حرف
هر چه کرده‌اید
توی سررسید روزگار
یادداشت شد ‌
دانه دانه لحظه کاشتید
باغ لحظه‌های هر کسی
آخرش شبیه آنچه کاشت، شد
***
سالنامه جهان ‌
ماهنامه زمین و آسمان ‌
روزنامه‌های صبح و عصر را
مرور می‌کنم
مژده داده‌اند در شماره‌های بعد ‌
در همین یکی دو روز زود دوردست،
توی ویژه‌نامه‌ای که محشر است،
سردبیر روزنامه حیات،
او که متن آب و آفتاب را نوشت،
شاعر سروده‌های دوزخ و بهشت،
قصه‌گوی برگ و بار و ابر و باد،
او که نور را به خاک یاد داد،
واژه‌های مرده را ‌
زنده می‌کند دوباره در قصیده معاد.

مبارک است سفر! رفت این برادر هم، سید ابوالقاسم حسینی

سید ابوالقاسم حسینی (ژرفا)
مهیب بود خبر: پر کشید قیصر هم
شکست از غم او قامت صنوبر هم

از آن همه نشکستم چنین که سخت این بار
رسیده بود خبرهای تلخ دیگر هم

به تابناکی یک قطره‌ی اشک او نرسد
هزار آینه در آینه برابر هم

ز یاد ناب شهیدان غزل غزل نوشید
ز نوش باده‌ی او بی‌قرار ساغر هم

زبان دل که به دستور عشق گفت و نوشت
چه عاشقانه سروده‌ست بیت آخر هم

کجا ز خاطر اروند می‌رود یادش...
و نامش از قلم نخل‌های بی‌سر هم؟

چنان وجود لطیفش ز درد صیقل دید
که روح‌های مجرد ندید و گوهر هم

به سوی سید و سلمان سحر گشود آغوش
مبارک است سفر! رفت این برادر هم

مردمان کنار خانه‌ات، ابوالفضل پاشا

ابوالفضل پاشا، اعتماد ملی:
مردمان کنار خانه‌ات پراکنده
که هرکه می‌پرسد از راه می‌رسد: چه خبر؟
تو اما بخواب این فصل را درختان به خواب
[می‌روند
مگر چندمین بهار از تو می‌گذشت؟
مردمان چه پراکنده از هم بپرسند؟
و تو خوابیده‌ای که عکس تو را بزرگ بر در خانه‌ات
[زده‌اند
درختی که تو بودی همیشه سبز
تازه از راه می‌رسم من ‌
درختی که بودی همیشه خندان ‌
می‌پرسم از بگو که همین جا چه خبر!
درختی که همیشه بودی ‌
نمی‌دانم این روزها چه‌را برای رفتن انتخاب می‌کنی که من مجال شعر گفتنم نیست ‌
خوابیده‌ای
تو را به دست‌ها عبور می‌دهند
مغازه‌ها یکی‌یکی با کرکره‌هاشان می‌افتد
[پایین ‌
و تو می‌روی رفته‌ای نیستی بپرسی چه خبر!
برای شاعر آینه و آفتاب، قیصر امین‌پور؛

هفت را به هم ‌
آفاق شوهانی، اعتماد ملی:
هست را به هم می‌‌ریزم
پرده‌ها ‌
شمعدانی‌ها
و کلمات کهنه را به هم می‌زنم، می‌ریزم
ساعت هفت بار زنگ نمی‌زند
سیاه پوشیده
دست برده بر دیوار
ساعت تیک‌تاک راه نمی‌رود
حالا‌ مانتوی سبزم سیاه...

پای خواب گرفته! ساعت چند است؟
هفت بار زنگ نمی‌زند
سیاه پوشیده کفش‌های سبزم
با چند خط
یا چند منحنی.

من‌خواب ‌دیده‌ام، به‌خدا خوب ‌می‌شوی، محمدرضا ترکی

محمدرضا ترکی
نذر سلامتی قیصر امین‌پور

در برگریز درد لگدکوب می‌شوی
سروی، ولی تکیده‌تر از چوب می‌شوی
با گیسوان سربی و آن چهره‌ی صبور
داری شبیه حضرت ایوب می‌شوی
قیصر نبود آن که برآمد به جلجتا
تو کیستی که یکسره مصلوب می‌شوی؟!
لبخند بر لبان تو پرپر نمی‌شود
از موج درد، گرچه پر آشوب می‌شوی
قانون عشق سوختن است و به قدر درد
محبوب آستانه‌ی محبوب می‌شوی
مانند آفتاب دلم سخت روشن است
من خواب دیده‌ام... به‌خدا خوب می‌‌شوی

ناگهان چه قدر زود...، ابوالفضل زرویی نصرآباد

ابوالفضل زرویی نصرآباد
درد، درد، درد، درد 
در وجود گرم و مهربان مرد 
خانه كرد 
مرد مهربان از اين هواي سرد 
خسته بود 
درد را بهانه كرد

آه، آه، آه، آه 
باز هم صداي زنگ و بغض تلخ صبحگاه: 
- اي دريغ آن كه رفت ... 
- اي دريغ ما ، دريغ مهر و ماه 
دوستان نيمه راه

رود، رود، رود، رود 
رود گريه جماعت كبود 
در فراق آن كه رفت 
در عزاي آن كه بود 
"دير مانده‌ام در اين سرا... " ولي شما، عزيز 
"ناگهان چه قدر زود..."

هفت را به هم، آفاق شوهانی

آفاق شوهانی

هست را به هم می‌‌ریزم
پرده‌ها ‌
شمعدانی‌ها
و کلمات کهنه را به هم می‌زنم، می‌ریزم
ساعت هفت بار زنگ نمی‌زند
سیاه پوشیده
دست برده بر دیوار
ساعت تیک‌تاک راه نمی‌رود
حالا‌ مانتوی سبزم سیاه...

پای خواب گرفته! ساعت چند است؟
هفت بار زنگ نمی‌زند
سیاه پوشیده کفش‌های سبزم
با چند خط
یا چند منحنی

و قاف حرف اول قلب است، محسن حدادی

محسن حدادی

و "قاف" حرف آخر عشق است
آنجا که نام "تو" آغاز می‌شود

و قاف حرف اول قلب است
آنجا که نبض واژه‌های تو دلتنگ می‌شود

و قاف حرف اول قله است
آنجا که بادبان غزل‌هات باز می‌شود
و قاف حرف اول قاصدک است
آنجا که شعر برای تو پرواز می‌شود
و قاف حرف اول قبله است
آنجا که شعر تو آواز می‌شود
و قاف قاب دلمرده‌ی تنهایی ماست
آنجا که نام تو بر خاک، راز می‌شود
و قافِ قسمت تو شاید این باشد:
چه دیر زخم‌های کهنه‌ی تو باز می‌شود

و رنج حرف آخر نام توست
آنجا که مرگِ بغضِ نفس‌هات، شعر می‌شود
...
و قاف حرف اول قلب است
آنجا که یاد تو تکثیر می‌شود
این واژه‌های عاریه‌ای را ببین چه سان
در سوگ قاف عشق چه بی‌بال می‌شود
با این که نیستی ولی دلِ خیال ما
با عطر شعرهای تو همراز می‌شود

[ شنبه سیزدهم آبان 1391 ] [ 23:39 ] [ Monire Rajabi ] [ ]

گفتگو هایی درباره قیصر امین پور (4)

ناگفته‌های میرشکاک از قیصر امین‌پور


یوسف‌علی میرشکاک شاعر و طنزپرداز کشورمان در گفتگو با خبرنگار «جهان»، بارزترین ویژگی شخصیتی قیصر امین‌پور را ادب و متانت او عنوان کرد و گفت: استاد امین‌پور بی‌شک یکی از تواناترین شاعران سه دهه اخیر کشور است.

میرشکاک با بیان این که با مرحوم امین‌پور همشهری و هم‌کلاسی بوده است اظهار داشت: ایشان در ایام دبیرستان نقاشی کار می‌کرد و آن‌قدر زیبا تصویرها را می‌کشید که اگر ادامه می‌داد بی‌تردید یکی از بزرگ‌ترین نقاشان ایران می‌شد. یادم می آید که زمانی که در دبیرستان ما در مسابقه شعر شرکت کرده بودیم قیصر در مسابقه نقاشی شرکت کرده بود، همه ما دورش جمع شده بودیم و او داشت از روی یک تصویر نقاشی می کشید، ما هم تشویقش می کردیم.

وی با بیان اینکه قیصر امین‌پور یکی از دانشجویان فعال پیرو خط امامی در تسخیر لانه جاسوسی بود، افزود: یکی از موضوعاتی که همیشه درباره استاد امین‌پور برایم به صورت سوال باقی مانده این است که چرا ایشان بعد از تسخیر سفارت آمریکا دیگر در سیاست دخالت نکرد. بی شک استاد امین پور بعد از تسخیر سفارت آمریکا به این نتیجه رسید که سیاست ارزش ورود و دخالت کردن را ندارد.

میرشکاک با اشاره به علاقه ویژه سیدحسن حسینی به قیصر امین‌پور گفت: آقاسیدحسن به شدت قیصر را دوست داشت و اجازه نمی‌داد که کسی پیش او به قیصر حرفی بزند. علاقه آقا سید حسن به قیصر در حد تعصب بود.

وی افزود: من و مرحوم سیدحسن حسینی مدتی باهم قهر بودیم و فکر نمی‌کردیم که هیچ‌گاه این قهر به آشتی بیانجامد اما قیصر مریض شد و من و آقاسیدحسن که برای عیادت او رفته بودیم پای تخت قیصر باهم آشتی کردیم.

[ شنبه سیزدهم آبان 1391 ] [ 23:32 ] [ Monire Rajabi ] [ ]

گفتگو هایی درباره قیصر امین پور (3)

ناگفته‌های زندگی «قیصر شعر ایران» از زبان معلم ادبیاتش


«آقا معلم» با من شرط کرد نامی از او نبرم. چرایش را نگفت اما آنقدر معصومانه و با ادب گفت که تسلیم شدم. ضبط صوت را به او دادم و بیرون رفتم تا راحت باشد. راحت باشد و از دانش‌آموزش (قیصر) بگوید که او هنوز پروازش را باور ندارد.

پس از تنظیم سخنانش مانده بودم که چه کنم. تا آن ‌که «قیصر» خودش به دادم رسید. «قیصر» در گفت‌وگویی در تاریخ 22 فروردین 1386 (یعنی هفت ماه قبل از پروازش) که در کتاب «رسم شقایق» از انتشارات سروش به چاپ رسیده است، از «آقا معلم» این چنین یاد می‌کند: «آقای کاظمینی خیلی بامحبت بودند و با بچه‌ها ارتباطش خیلی صمیمانه بود. هنوز هم با ما ارتباط دارند. او که از معلمان انقلابی بود، بسیاری از انشاهای ما را در پرونده‌ها نمی‌گذاشت چون ممکن بود ما چیزهایی نوشته باشیم که برایمان دردسر ایجاد کند. می‌برد خانه‌شان و می‌گوید: هنور هم آنها را دارم. آقای کاظمینی در دوره دبیرستان از مشوقان ما در ادبیات و نوشتن بودند ».

نفس راحتی کشیدم که «قیصر»، او را به همه معرفی کرد. پس من هم با خیال راحت می‌گویم: شما را به خواندن سخنان صمیمی و البته بغض‌آلود معلم دوره دبیرستان «قیصر» عزیز، آقای «سیدهبت‌ا... کاظمینی» دعوت می‌کنم.


«قیصر» ستاره درخشان دبیرستان

از سال تحصیلی 1353، نظام جدید آموزشی شروع شد؛ یعنی آموزش به سه بخش ابتدایی، راهنمایی و دبیرستان تقسیم می‌شد. پانزده کلاس از دوره راهنمایی به دبیرستان آمده بودند که از این کلاس‌ها، دو کلاس را به عنوان بهترین شاگردان با معدل‌های بالا انتخاب کرده بودند که چهل دانش‌آموز در رشته تجربی و چهل دانش‌آموز در رشته ریاضی تحصیل می‌کردند و «قیصر»، از بچه‌های رشته ریاضی بود.

این هشتاد دانش‌آموز به راستی هشتاد ستاره بودند چراکه در سال آخر دبیرستان، همه آنها به جز دو نفر ـ آن هم به علت خاص ـ در کنکور دانشگاه آن زمان یعنی سال 57 در رشته‌های بالایی مانند پزشکی و دامپزشکی و مهندسی قبول شدند اما «قیصر» درخشان‌ترین این ستارگان بود.

آنها غیر از کتاب ادبیات فارسی، کتابی با عنوان آیین نگارش داشتند که حدود سیصد صفحه بود. بچه‌ها به آن کتاب بسیار علاقه‌مند بودند و با رعایت معیارهای آن، انشاهای بسیار خوبی می‌نوشتند که گاهی به سی یا چهل صفحه هم می‌رسیدند و من همیشه آنها را به نوشتن تشویق می‌کردم.

از آن بچه‌ها به دکتر «نوروزی» که اکنون روانپزشک ماهری است ـ می‌توانم اشاره کنم که انشاهای بسیار بلندی می‌نوشت و یا آقای مهندس «کریم ملکی» که از خوشنویسان بنام ایران است ـ که انشاهایش را با خط بسیار زیبا و استادانه می‌نوشت.

«قیصر» به دلیل این‌که تولد او در نیمه دوم سال بود، از بقیه بزرگتر بود و این اختلاف سن، یک مسئولیت‌پذیری خاصی به او بخشیده بود که مانند یک برادر بزرگتر یا پدری مهربان با بچه های دیگر برخورد می‌کرد و همه را زیر بال و پر خود می‌گرفت. «قیصر» در بین آن همه دانش‌آموز، تلاش و اصرار داشت که هیچ‌‌کس نسبت به دیگری نامهربان نباشد. او همه را دوست داشت و تلاش می‌کرد که دل‌ها را به هم نزدیک کند و نگذارد کینه در بین بچه‌ها ایجاد شود.

من و آن دانش‌آموزان عادت داشتیم که در روزهای جمعه  بدون اطلاع مسئولان مدرسه  به باغ یا محلی برای تفریح و اردو می‌رفتیم. در آنجا «قیصر» با تواضع خاصی مانند یک برادر مهربان کارها را انجام می‌داد و بین همه غذا تقسیم می‌کرد و یا در کلاس و مدرسه همواره به بقیه کمک می‌کرد. در اجرای نمایشنامه‌های آن زمان همیشه تأکید داشت که نقش بزرگترین شخصیت را ایفا کند مثلا دوست داشت که در نمایش کوروش کبیر، نقش کوروش را داشته باشد و این از همت بالای او حکایت می‌کرد.


کاریکاتوری برای معلم

در چند سالی که من در دو سال قبل از انقلاب به علل سیاسی از تدریس محروم بودم و در فضای آموزشی نبودم وقتی مشکل من رفع شد، به من اجازه تدریس ندادند و معاونت دبیرستان را به من محول کردند. یک هفته از معاونت من گذشته بود که روزی «قیصر» پاکت نامه‌ای به من داد و از من خواهش کرد آن را به منزل ببرم و باز کنم.

وقتی در منزل آن را باز کردم، دیدم کاریکاتوری از من کشیده که دست و پاهایم را به میز و قلم بسته است بدین معنی که مرا در مقام معاونت، زندانی کرده‌اند و نمی‌گذارند که با بچه‌ها ارتباط داشته باشم. فردا که به دبیرستان آمدم، به او گفتم که من در معاونت بیشتر می‌توانم با شما باشم. چرا این کاریکاتور را کشیدی؟ گفت: همین است و بس. گفتم: چشم. به زودی موضوع منتفی شد و من دوباره تدریس را شروع کردم و با آنها کلاس گرفتم.


قیصر! شعر امروزت را بخوان!

سال 1355 قیصر و آن هشتاد نفر، کلاس دوم دبیرستان بودند که روزی آمد و از من اجازه خواست که شعری بخواند. شعر را که خواند، پرسیدم: این شعر از چه کسی بود؟ گفت: از خودم بود. با تعجب پرسیدم: واقعا از خودت بود؟ پاسخ داد: بله. شاید بتوانم با جرأت بگویم این اولین سروده جدی «قیصر» بود. همان لحظه در برابر تمام شاگردان کلاس او را تشویق کردم و گفتم هرچه می‌توانی بیشتر مطالعه کن و شعر بنویس. از آن پس در تمام ساعت‌هایی که وارد کلاس می‌شدم نخست از «قیصر» می‌خواستم که: «قیصر»! بیا و شعر جدیدت را بخوان.




همه بچه‌های کلاس هم عادت کرده بودند که کلاس من باید با شعری از «قیصر» آغاز شود و او با شعرهای خود طراوت و صفای دیگری به کلاس می‌داد و من از همان زمان به او امیدوار بودم. بارها به او گفتم که: شعر بخوان. مطالعه کن. هم دیوان‌های شعر گذشتگان و هم اشعار معاصر را و هیچ‌وقت از نوشتن و سرودن جدا مشو.

روزها از پی هم می آمدند و می‌رفتند و هر کلاس من با شعری جدید از «قیصر» آغاز می‌شد. شعرهایی برخاسته از عقاید مذهبی او با زبانی که کم‌کم داشت شکل می‌گرفت.

یکسال بعد یعنی در سال 1356 قیصر آمد و به من که بر سکوی محوطه دبیرستان ایستاده بودم، گفت: می‌خواهم برایتان شعری بخوانم. اجازه می‌دهید؟ با شوق گفتم: بفرما. شعرش را خواند و من با حیرت و شگفتی گوش می‌کردم. شعر که تمام شد، پرسیدم: این از خودت بود؟ پاسخ داد: بله. دستی به شانه‌اش زدم و گفتم: «قیصر»! حالا شدی یک شاعر نوپرداز نوجوان. از آن پس شعر را با جدیت بیشتر ادامه داد تا شد «قیصر شعر ایران».


نقاشی هایی زیبا با دست چپ!

«قیصر» در دوران تحصیل خود، در کنار آنکه دانش‌آموزی زرنگ و درسخوان بود، هنرمند خوبی هم بود به خصوص در رشته خط و نقاشی. نقاشی‌هایش را بسیار زیبا می‌کشید آن هم با دست چپ. «قیصر» در نقاشی ویژگی خاصی داشت و آن این بود که در هنگام نقاشی، نگاه کلی و چند ثانیه‌ای به سوژه مثلا عکس و یا چهره شخص می‌کرد و شروع می‌کرد با دست چپ نقاشی کردن و چه نقاشی‌های زیبایی می‌کشید. به خوبی به یاد دارم یک روز عکس کوچکی از یکی از دوستان همکلاسی‌اش را به او دادند و گفتند این را نقاشی کن. او یک نگاه به عکس کرد و به اندازه 4*3 روی کاغذ شروع کرد به نقاشی کردن و در عرض چند دقیقه آن را نقاشی کرد. آن شخص، آن نقاشی را برید و به اداره ثبت احوال برد و آنها متوجه نشدند که نقاشی است. به همین دلیل آن را به جای عکس 4*3 قبول کردند و به صفحه اول شناسنامه او الصاق کردند! یا به خوبی یاد دارم که او آنقدر در نقاشی پیشرفت کرده بود که وقتی امتحان و یا مسابقه نقاشی در دبیرستان برگزار می‌شد او که دانش‌آموز بود و امتحان و مسابقه می‌داد مسئولان دبیرستان او را رئیس هیأت داوران می‌کردند!

هرگز فراموش نمی‌کنم که در اوایل جنگ تحمیلی، دو برادر از یک خانواده که در همسایگی منزل «قیصر» بودند، به شهادت رسیدند و او چهره آنها را نقاشی کرد آن هم به طور هم ‌زمان! با دو دست بر روی دو بوم نقاشی تصویر آنها را کشید و چه زیبا و شگفت‌انگیز بودند!




«قیصر»، درکنار جوانان انقلابی

در اوایل سال 1357 به همراه آقای دکتر «محمدرضا مخبر دزفولی» در رشته دامپزشکی در دانشگاه تهران پذیرفته شد که به درگیری‌های انقلاب اسلامی انجامید. دانشگاه ها تعطیل شد و او به دزفول بازگشت و به همراه دوستانش در دزفول و شوشتر و گتوند در فعالیت‌های انقلابی و پخش و تهیه اعلامیه‌های ضدرژیم، برگزاری تجمعات و اعتراضات، پیشتاز بود.

پس از پیروزی انقلاب اسلامی، دوباره به تهران و دانشگاه برگشت که به انقلاب فرهنگی و تعطیلات دانشگاه برخورد کرد.

در سال 1358 و تسخیر سفارت آمریکا در ایران که عنوان «لانه جاسوسی» را گرفت، «قیصر» از دانشجویان مؤثر و فعال آن حماسه بزرگ بود که در آن موضوع، ضربه مهلکی به استکبار و آمریکا زده شد. «قیصر» در کنار دوستانش از جمله دکتر «نوروزی»، دکتر «فخرایی»، دکتر «پوررضاییان» و مهندس «مشکی‌زاده» از افرادی بود که در تهیه شعارها و اشعار و نیز اجرای برنامه‌ها و صدور برخی از بیانیه‌های این جریان بسیار فعال بود و در کنار دانشجویان مسلمان پیرو خط امام، آنجا را به محلی برای رسوایی آمریکا تبدیل کردند.


«قیصر»! فقط ادبیات فارسی بخوان

پس از باز شدن دانشگاه‌ها، رشته خود را به جامعه‌شناسی تغییر داد و مدت سه چهار سالی جامعه‌شناسی خواند تا آن‌که در سال 63 به ادبیات فارسی تغییر رشته داد. روزی او را رو به‌روی دانشگاه تهران دیدم و گفتم: «قیصر» جان! تو فقط باید ادبیات فارسی بخوانی آن هم نه لیسانس یا فوق لیسانس بلکه باید تا درجه دکترا بروی و من منتظر روزی هستم که تو پایان‌نامه دکتری خود را برایم بفرستی. او همین کار را هم کرد و در کنار فعالیت‌های انقلابی، سیاسی و اجتماعی خود، به تحصیل پرداخت. در آن سال‌ها همچنان با هم در ارتباط بودیم تا پایان‌نامه دکترای ادبیات خود را برایم فرستاد و من بسیار خوشحال شدم و به او افتخار کردم.


در کنار رزمندگان

«قیصر» در میان آن تعداد دانش‌آموز واقعا موجب سربلندی من و تمام آن دانش‌آموزان بود و هنوز با افتخار از «قیصر» یاد می‌کنم چون در همه عرصه‌های اجتماعی چه انقلاب و چه جنگ تحمیلی، «قیصر»، پیشتاز و فعال بود مثلا در اوج جنگ، به همراه دوستان هنرمندش به جبهه‌ها می‌رفت و در سنگرها برای رزمندگان برنامه اجرا می‌کرد و به آنها روحیه می‌داد.




«قیصر»مان کم کم آب می شود

«قیصر» را هرگاه می‌دیدم، در اوج درد و رنج و بیماری‌هایش چون می‌دانست من چقدر او را دوست دارم حال او را که می‌پرسیدم می‌گفت حالم خوب است. پس از آن تصادف غمبار که پایش هم صدمه دید و کمی می‌لنگید وقتی با من راه می‌رفت سعی می‌کرد که درست راه برود تا من متوجه نشوم.

یکی از دوستانش به نام «بهمن ابراهیمی» می‌گفت: یک هفته قبل از پروازش به من گفت که این روزها منتظر یک فاجعه بزرگ هستم.

در فروردین سال 1384 که به دانشکده ادبیات رفتم تا او را ببینم دیدم در دفتر اساتید است و به کلاس نرفته است. پرسیدم: چرا به کلاس نمی‌روی؟ پاسخ داد: متأسفانه حالم خوب نیست و گیج می‌شوم و گویا مشکل خونی دارم مثلا همین دیروز که در منزل بودم و همسرم مقداری ماش به من داد تا آنها را پاک کنم، پرسیدم چرا ماش‌ها این رنگ هستند، چرا سبز نیستند! نمی‌دانم شما که در برابرم نشسته‌اید همان کسی هستید که قبلا دیده‌ام یا نه. این عارضه منجر به دو بار عمل جراحی چشم در همان سال شد که در کنار مشکل کلیوی و دیالیز، این مشکل را هم داشت. اما «قیصر»، مناعت طبع ویژه و کم‌نظیری داشت و در برابر درخواست ما و دوستانش که: اگر مشکل مالی یا سفر به خارج از کشور برای درمان داری ما حاضریم کمک کنیم می‌گفت: نه من هیچ نیازی ندارم و از شما سپاسگزارم.


آن روز که جلسه خواستگاری را ترک کرد!

«قیصر»، شاعری مذهبی اما روشنفکر بود و انتخاب همسرش که از خانواده‌ای متدین و مذهبی است، نشانه این علاقه و تعلق او به مذهب است. به خوبی به یاد دارم که پدر همسرش، حاج‌آقا «اشراقی» که روحانی است، می‌فرمود: در روز خواستگاری که به همراه خانواده به منزل ما آمده بود، همین که صدای اذان به گوشش رسید، «قیصر» اجازه خواست و جلسه خواستگاری را ترک کرد و رفت و نمازش را خواند و برگشت. وقتی برگشت، گفتم: ما افتخار می‌کنیم شما که اینقدر مقید و مذهبی هستید داماد ما بشوید.


زندگی بدون «قیصر»، زیبا نیست

یکی از آثار مهربانی‌های «قیصر» این است که همه او را با نام «قیصر» یعنی نام کوچک می‌شناختند و می‌نامیدند و مثلا در خانواده‌ام فرزندان خودم با نام «قیصر» راحت بودند. او در خانواده ما حضوری عجیب داشت و فرزندانم هر سال که نمایشگاه کتاب برگزار می‌شد به شوق دیدن «قیصر» با من به نمایشگاه می‌آمدند و از او کتاب یادگاری می‌گرفتند و او با حوصله‌ای آمیخته با مهربانی انها را امضا می‌کرد. فرزندان من پس از پرواز او در 8 آبان 86 دیگر حوصله رفتن به نمایشگاه ندارند و می‌گویند: نمی‌توانیم به نمایشگاهی برویم که «قیصر» در آن نباشد.

«قیصر»، هیچ‌گاه قابل فراموش شدن نیست و من هنوز پس از گذشت سه سال از خبر فوت او نمی‌توانم این خبر را باور کنم و گاهی به خود می‌گویم: این خبر، دروغ است و قیصر زنده است چون «قیصر» سرا پا اخلاص و مهربانی و ادب و غیرت و معرفت و ایمان و عشق بود و اینها هیچ کدام نمی‌میرد پس «قیصر» زنده است.

من و همه دوستان و همکلاسی‌های او که اکنون هر کدام پست و مقام و کرسی دانشگاهی دارند و برخی از آنها در خارج از کشور هستند و هنوز با هم ارتباط داریم، وقتی با هم تماس می‌گیریم، شاه‌بیت سخنان ما این است که «قیصر» زنده است. اگرچه دلمان برای آنهمه مهر و محبت‌ او تنگ شده است اما با یاد خاطرات زیبا و مخلصانه اوست که به خود آرامش می‌دهیم.

[ شنبه سیزدهم آبان 1391 ] [ 23:31 ] [ Monire Rajabi ] [ ]

گفتگو هایی درباره قیصر امین پور (2)

ميزگرد بررسى جهان شاعرانه قيصر امين پور


با حضور رضا عبداللهى، محمدرضا سهرابى نژاد و دكتر صابر امامى

يزدان سلحشور، روزنامه ایران: 


فكر ميزگرد «بررسى جهان شاعرانه قيصر امين پور» در لحظاتى شكل گرفت كه به شكل منطقى، انديشيدن به آن اشتباه بود. تازه خبر درگذشت قيصر پخش شده بود و همه يا بهت زده بودند يا غمزده. زنگ زدن به دوستانى كه درگير اندوه از دست دادن يك دوست، يك شاعر بودند براى شركت در ميزگردى كه بنا بود همان روز تشييع برگزار شود، احساس بدى به آدم مى داد اما متأسفانه اين از مقتضيات حرفه روزنامه نگارى است؛ بايد به حاصل كار فكر كرد نه به چگونگى آن. اولين تلفنم به محمدعلى بهمنى بود كه در بندرعباس بود و گفت كه براى مراسم تشييع مى آيد تهران. غمگين بود و هم بهت زده. از صدايش مشخص بود. در فاصله ساعت ۹‎/۱۵ دقيقه صبح روز نهم آبان تا ۱۴‎/۳۰ چهار بار با بهمنى تماس گرفتم و هر بار در حال گريه كردن بود. قول داد كه مى آيد اما در بهشت زهرا كار به درازا كشيد و اختلاف افتاد بر سر محل تدفين قيصر و بهمنى ماندگار شد و نيامد. محمد رضا سهرابى نژاد و رضا عبداللهى و دكتر صابر امامى را با اين دليل كه اين ميزگرد هم مال قيصر است از وسط مراسم تشييع كشاندم به روزنامه ايران. متن حاضر همه حرف هاى مطرح شده نيست؛ هم به دليل اجماع جمع براى نپرداختن به بعضى از اتفاقات دور و نزديك و هم به اين دليل كه درگذشت هر شاعرى دل ها را به هم نزديك مى كند و آن وقت، گاهى يادآورى يك نكته يا يك خاطره ممكن است دلى را به درد آورد. ممكن است كدورت ايجاد كند يا شبهه كدورت؛ به هر حال حاصل اين شد كه در ادامه مى خوانيد.

* جناب سهرابى نژاد و جناب عبداللهى سابقه اى طولانى در حوزه دارند و از چند و چون تشكيل حوزه هنرى و پست و بلند اتفاقات سال هاى نخست باخبرند. دكتر امامى البته ميانه دهه شصت به حوزه رفته اند و از آغاز، در جريان بى واسطه تحولات نبوده اند؛ «قيصر» و حوزه، داراى خدمات متقابل بوده اند يا نبوده اند! مى خواهيم بدانيم چقدر «قيصر» به اعتبار فرهنگى حوزه هنرى افزوده و چقدر حوزه هنرى در «قيصر شعر» شدن «امين پور» سهيم بوده است.

سهرابى نژاد: حوزه هنرى- تا آنجا كه حافظه من يارى مى كند - در ساختمانى در فلسطين شمالى- شب اول- تشكيل شد. مرحوم خانم كاشانى، اسرافيلى، مرحوم حسن حسينى و من و رخ صفت و تهرانى، همين ها بوديم تا آنجا كه به خاطرم هست. بعدها تشكيلاتى درست شد به نام حوزه هنرى در همين محل فعلى اش در خيابان حافظ. آنجا جلساتى برگزار مى شد به شكل هفتگى و آن وقت يكى يكى آمدند و حوزه هنرى و مهاجر و انصارش شد اين كه حالا بعد از ۲۷ ، ۲۸ سال ما مى شناسيم. يكى از دوستانى كه خيلى تلاش كرد و براى همه زحمت كشيد، يوسفعلى ميرشكاك بود. آن موقع با هر بچه مسلمانى كه در كار شاعرى بودند در روزنامه جمهورى اسلامى مصاحبه مى كرد تحت عنوان «شاعران مسلمان» و آنجا شعر و بيوگرافى شان را هم مى آورد و آنها را به جامعه مى شناساند و جامعه از اين طريق رفته رفته با حوزه هنرى آشنا و آشناتر شد. در همين سال ها بود كه - سال ،۵۸ اواسط اش يا اواخرش- قيصر از دزفول به تهران آمد.

آن موقع دانشجوى دانشگاه تهران بود و گاهى ما هم به ديدنش مى رفتيم در خوابگاه اميرآباد شمالى؛ بعدها انقلاب فرهنگى پيش آمد و دانشگاه تعطيل شد. آن موقع قيصر بيشتر در حوزه حضور داشت؛ بعضاً به خوابگاه مى رفت براى كتاب و ... اما بيشتر در حوزه بود.

* شعر قيصر موقعى كه به حوزه وارد شد در چه مرحله اى بود چقدر امكانات حوزه به پيشرفت هاى بعدى اش كمك كرد

سهرابى نژاد: به اعتقاد من حوزه به تعدادى از افراد خيلى كمك كرد. 

حالا نمى دانم كه اينها را بايد گفت يا نگفت!

امامى: طبيعى است در هر حركتى كه تازه شكل مى گيرد يا تازه مى خواهد اتفاق بيفتد بعضى چيزها راتقدير معين مى كند. اين همان «جبرها»يى است كه دكتر شريعتى از آن صحبت مى كند؛ جبر جغرافيايى، جبر تاريخى. اين ها را نمى توانيم از خودمان برانيم. من در چه موقعيتى به دنيا آمدم ، ديگر دست من نيست. اين زمانى كه من در آن به دنيا آمدم مرا در موقعيت خاصى قرار مى دهد كه تويى در اين زمان به دنيا نيامدى در آن شرايط قرار نمى گيرى!

در همين ابتداى ميزگرد آقاى سلحشور فرمودند كه امامى دير رسيد به حوزه. بله! من تبريز بودم، دور بودم شهرستانى بودم و از ۶۶ و ۶۷ بود كه با خود ايشان مى رفتيم حوزه و اتفاقاً آن موقع اكثر اين دوستان از حوزه رفته بودند؛ منظورم نسل اول حوزه است. ماجراهايى اتفاق افتاده بود و اين دوستان آنجا نبودند. هر جريانى كه شكل مى گيرد هم آن جريان به دوستانى كه به آن جريان علاقه مند مى شوند كمك مى كند هم علاقه مندان به آن جريان. انسان يك ارتباط متقابل با محيط دارد. محيط به من كمك مى كند تا من برآيم و من پس از برآمدن به محيطم كمك مى كنم تا نشان بدهم كه اين محيط علت موفقيت من است.

نمونه بسيار بارزش را مى توانم در مورد مخملباف مثال بزنم. ما آن موقع توى قم ، سينما مى خوانديم و حوزه علميه قم براى ما امكان فرا گرفتن سينما را فراهم كرده بود؛ آقاى كيميايى سينماگر را مى آورد. آقاى نادر ابراهيمى فيلمنامه نويس را مى آورد براى تدريس اما امكانات فيلمسازى را در اختيار ما نمى گذاشت، آن موقع مخملباف «دو چشم بى سو» مى ساخت و فيلم هايى از اين دست و در مقدمه فيلم هم نقل قول فلان آيت الله را مى آورد در حالى كه ما در حوزه علميه زير نظر همان آيت الله تحصيل مى كرديم و سينما را هم مى شناختيم اما امكان فيلمسازى يا بودجه اى براى فيلمسازى نداشتيم. آقاى زم آن موقع همه امكانات حوزه را در اختيار دوستان قرار داده بود. اين اتفاق در مورد شعر و هنرهاى ديگر هم افتاده بود. يك زمانى ما ناصر پلنگى را نمى شناختيم ، يك زمانى ما خسروجردى را نمى شناختيم، چليپا را نمى شناختيم ، حوزه بود كه اين ها را جمع كرد و به آنها امكانات داد. حالا پلنگى ست كه مى تواند به حوزه امكان بدهد، اعتبار بدهد، اما در مورد شعر ماجراهايى پيش آمد و بخشى از دوستان از حوزه رفتند. درباره اين ماجرا نمى خواهم صحبت كنم چون در جريان مستقيم قضايا از درون اتفاقات پيش آمده نبودم اما درباره كمك حوزه به «قيصر» كه هنوز «قيصر» فعلى نبود و دانشجويى شهرستانى بود در ابتداى راه شاعرى، حتماً حوزه هنرى كمك هاى شايان توجهى به بالندگى اش كرده است. به خيلى ها كمك كرده است.

* سال ۶۲ كه من به عنوان عضو مركز آفرينش هاى ادبى كانون براى شركت در يك شب شعر به تهران آمدم، بيوك ملكى «حسن حسينى»، «سهيل محمودى»، «ساعد باقرى» و... را جمع كرده بود و آورده بود در شب شعر كانون تا ما با شعرهاشان آشنا شويم. آن موقع ما با اسم ها آشنايى داشتيم نه با مكانى به نام حوزه هنرى. قيصر را مى شناختيم ، حسينى را ، سهيل محمودى را ، اسرافيلى را و باقرى را. آدمى كه سال ۵۸ به عنوان يك شهرستانى دانشجو راهى تهران شده بود، در سال ۶۲ يك «اسم» بود كه در شهرستان ها هم شنيده مى شد. همين دو بزرگوار كه حالا هر دو به ديار باقى شتافته اند يعنى سيد و قيصر، لااقل يك ژانر مرده به نام رباعى را در آن دوره به مكانى رسانده بودند كه ژانر غالب شعرى شده بود. مى شود گفت اگر حوزه به پلنگى و خسروجردى امكان نمى داد آنها ديرتر مى باليدند چون نقاشى، يا از آن بيشتر سينما و تئاتر واقعاً نيازمند هم امكان، هم امكانات است اما شعر چطور واقعاً شعر در آن سال ها چه امكاناتى از حوزه دريافت كرد

امامى: بگذاريد ماجرايى از «شمس» بگويم با پدر مى گويد من آن بچه مرغابى بودم كه در ميان فرزندانت كه تمامى بچه مرغ بودند، به آب رسيديم و من از آب گذشتم و آنان آن سو ماندند! در اين شكى نيست كه محيطى، بچه هايى را باهم مى پروراند اما بعضى از بچه ها هستند كه داراى استعداد والايى هستند و به جايى مى رسند كه ديگر محيط نمى تواند خودش را به آنجا بكشاند. آن محيط براى خودش تقيدهايى دارد، اهدافى دارد ، محدوده هايى دارد كه شخص قيصر آنها را ندارد. تا اينجا باهم بودند اما از اين نقطه ديگر قيصر است كه فرا مى رود و محيط نمى تواند خودش را به او برساند، ولى در اين كه تا كنار ساحل قيصر را همراهى مى كند شكى نيست!

* آقاى عبداللهى! به نظر شما اين تحول ۴ ساله در كار قيصر و مطرح شدن اش در سطح كشور به چه دليل بود به دليل امكان رسانه اى آن موقع بود يا صحنه خالى شده بود و يك دفعه قيصر آمد و صحنه را گرفت يا نه اصلاً به دليل نگاه جديدى بود كه او و حسينى به شعر معاصر پيشنهاد كردند

عبداللهى: دوره هاى مختلف، دوستانى آمدند در حوزه و باليدند طبعاً معدن رشد و شكوفايى و اعتلاى فضيلت همه اين حضرات از حوزه هنرى بود. روزهاى اول قيصر و تمامى دوستانى كه به نامشان اشاره شد آنجا بودند. بعد چند دوره شد. يك دوره ديگر هم خب مشفق كاشانى بود ، مرحوم اوستا بود ، محمود شاهرخى بود ، بهداروند بود. آغاسى هم بود. آنجا بود و خدمت هم كرد اما همين آدم در مضيقه بود براى حفظ آبرو . بروز نمى داد اما با من چون رفت و آمد داشت اطلاع داشتم. چه كسى دست آغاسى را گرفت اگر قرار بود كه حوزه بيايد و كمكش كند دچار مشكلات آن سال ها نمى شد. دكتر آيينه وند مشكلاتش را حل كرد. واقعاً خدمت بسيارى به اكثر ادبا كرد. به آغاسى هم كمك كرد تا در يكى از دانشگاه ها مشغول شود. به همين دليل است كه شعر «شيعه»ى آغاسى به دكتر آيينه وند تقديم شده است. «قيصر» البته در دوره نخست كمتر مورد اين نوع بى اعتنايى ها قرار گرفت. شخصيت مهربانى داشت و همه دوست اش داشتند. خودش هم خط و ربط داشت. كارش مشخص است. بله! آن سال ها صحنه خالى شده بود اما هركسى هم نمى توانست صحنه را پر كند. بايد حرفى مى داشتى و قيصر اين حرف را داشت. نمود اول اش در رباعى و دوبيتى بود و بعد به غزل كشيد.

سهرابى نژاد: قيصر انسانى بود درد كشيده ، فقر كشيده . يك آدم آزاد ، يك آدم مهربان ، يك آدم شفاف از آن آدم هايى نبود كه براى دنيا، شهرت و پست دست به هر كارى بزند. گاهى ما شاعرانى را مى بينيم كه ادعاى مذهبى بودن دارند اما اعمالشان مغاير با تعاليم دين است . قيصر اين طور نبود. همانطور كه حرف مى زد ، شعر مى گفت ، عمل مى كرد. عمل و شعرش باهم يكى بود و راهش را پيدا كرده بود. حرف و زندگى اش يكى شده بود. هنر و زندگى اش يكى شده بود. خب اين موضوع باعث شد كه شعرهايش هم تأثيرگذار باشند.

عبداللهى : وقتى كه يك شاعر يا يك نويسنده يا يك هنرمند از دار دنيا مى رود براى مخاطبانش دو چيز از اولويت برخوردار است. جايگاه اجتماعى و خصيصه فكرى اش . جايگاه اجتماعى «قيصر» روشن است و درباره اش صحبت هم كرديم و البته تحت تأثير خصيصه فكرى اش هم بوده اما آنچه به رويكرد هايش به جهان برمى گردد اين است كه انديشه اش زاينده بود و از خودش و از توانايى هاى فكرى خودش استفاده مى كرد. روى پاى خودش مى ايستاد ، خودش حركت مى كرد. بى اعتنا بود به مسأله مقام و منصب. براى ترقى از نردبان كسى هم بالا نمى رفت. دست استمداد هم به سمت كسى دراز نمى كرد. اين بود كه آدمى زلال بود ، شفاف بود. شعرهايى هم كه مى گفت شعرهايى مردمى بود. شعرهايش اجتماعى بود برگرفته از دردها، رنج ها، شعرهاى شخصى نبود كه برگرفته از فرد باشد براى خود فرد، از فرد به خودش، به فرديت خودش برگردد. خون سرخ عاشورايى هم در رگ هاى شعرش بود. در دوران جنگ هم شعرش از جنس شعر دفاع مقدس بود. خب مردم غير از اين ديگر چه مى خواهند! همين هاست كه يك شاعر را محبوب مى كند. قيصر فردى بود كه به هيچ كس متكى نبود جز به خدا، شعرش عاشورايى بود. از جنس دفاع از خاك و ميهن بود. شعرش اجتماعى هم بود و از خودش به خودش برنمى گشت. غزلش هم كه پرتوان بود . پس دردل همه جا گرفته و همه خواهان شعر او هستند.

امامى : قيصر شعرى دارد به نام «يادداشت هاى گمشده»، در اين شعر تصوير مى كند آدمى را كه دارد دنبال چيزى مى گردد در خرت و پرت هاى كيف اش مى گردد در مدارك ادارى اش مى گردد لابه لاى كسر كار، اضافه كار، كارت اعتبارى، دعوت عروسى ، دعوت عزا، چند بليت تا خورده خط واحد و همه آن چيزهايى كه ما در اين زندگى دچارش هستيم و همه شاعرانى كه با قيصر هم حضور دارند آنها هم دچارش هستند. قيصر در ادامه تصوير دنبال چيزى گشتن ها، درگير خرت و پرت ها و پريشانى هاى زندگى شدن هاى اين شعر مى رسد به جايى كه مى پرسد: «پس كجاست ‎/ يادداشت هاى درد جاودانگى » شاعرى است كه در دلش «درد جاودانگى» دارد. دردل اين زندگى پريشانى كه او و معاصرانش را دربرگرفته است به دنبال آن دردى است كه انسان بايد به فكر آن باشد؛ حالا كارى نداريم كه نشانه مى گيرد آن كتاب «درد جاودانگى» اونامونو را و غيره اما دقيقاً اين بيت حافظ را در ذهن من زنده مى كند: «از آن به دير مغانم عزيز مى دارند ‎/ كه آتشى كه نميرد هميشه در دل ماست» او يكى از نادر شاعران معاصر ماست كه در دلش اين آتش ناميرا شعله مى كشد. ما براى اين كه بفهميم كه پيشنهادهاى قيصر به شعر معاصر چيست بايد بفهميم كه پيشنهادهاى چه آدمى مثلاً درباره غزل چيست. توى آثار قيصر وقتى كه ما مى گرديم يك سرى دغدغه هاى فكرى ـ كه فقط و فقط از آن انسان هايى است كه فطرت پاكى دارند ـ ديده مى شود. پيش از كتاب «دستور زبان عشق» كتاب «شاعر و كودكى» از قيصر چاپ شد و من در بررسى اين كتاب ـ در شهر كتاب ـ بودم آنجا ديدم كه قيصر چقدر توانسته به دنياى كودكى نزديك شود و اين دنيا را با دنياى يك شاعر مقايسه كند. اين دنيا، دنياى سپيد فطرت است. دنياى بى غرض و بدون رنگ ـ چون كه بى رنگى اسير رنگ شد ‎/ موسى اى با موسى اى در جنگ شد ـ دنياى بدون آلودگى فطرت انسانى است؛ و اگر قرار است كه شاعرانى جهانى شوند و از مرزها عبور كنند تنها در رسيدن به فطرت و خويشتن خويش خواهند توانست به چنين نقطه اى برسند. «قيصر» به اين «معنا» در شعر «بى رنگى» خود هم نظر دارد. بگذاريد ۲ بيت از يكى از غزل هايش را هم اينجا بخوانم: 

«الفباى درد از لبم مى تراود 

نه شبنم كه خون از شبم مى تراود 

سه حرف است مضمون سى پاره ى دل 

الف، لام، ميم از لبم مى تراود»

مى بينيم اين آدم دل خودش را سى پاره مى گيرد؛ دل خودش را قرآن مى گيرد، قرآن ۳۰ جزء ما مى گيرد. اين يك نگاه معرفتى مى خواهد. اين بيت را اگر بخواهيم عميق شويم در آن، نبايد ساده بگيريم. ما معتقديم قرآن صورت مكتوب هستى است؛ و دل شاعرى اگر بتواند صورت مكتوب هستى باشد اين بايد خيلى شاعر بزرگى بوده باشد. ما معتقديم افرادى مانند مولانا و حافظ به چنين جايگاهى رسيده اند. من همين ديروز سر كلاس به دانشجوها مى گفتم، شما همين حافظ را ساده نگيريد . وقتى ۶۰۰ سال پيش مى گويد: «بر سر تربت من گر گذرى همت خواه ‎/ كه زيارتگه رندان جهان خواهد شد» اين يك ادعاست. در زمان خودش ممكن بود به اين ادعا بخندند ولى هم اكنون ما مى بينيم كه اين ادعا درست درآمده است. از همه جاى دنيا از فرانسه، از آلمان و از جاهاى دور و نزديك مى آيند كه مزار حافظ را ببينند...

سهرابى نژاد : اين چيزى است كه اغلب به يك شاعر الهام مى شود و از روح زلال اش برمى آيد...

امامى: در واقع آدمى مانند حافظ پيشگويى كرده و اين پيشگويى در زمان حيات اش شايد جدى هم گرفته نشده اما شعرش همان موقع واجد ارزش هايى بوده كه مرقدش را زيارتگه رندان جهان كند. گاهى اوقات ما شاعرى را در كنار خود داريم كه قدرش را نمى دانيم. نمى خواهم مقايسه با حافظ كنم اما قدر قيصر بلند است.

عبداللهى : به نظر من اگر عمر طولانى ترى مى يافت اين قدر بلندتر هم مى شد و قيصر هم در ميان كسانى جاى مى گرفت كه به طور معمول مى گويند كه متعلق به يك ملت نيستند ، متعلق به جهان اند؛ البته كارنامه فعلى او هم، كارنامه پر و پيمانى است.

سهرابى نژاد: به نظر من هم، ارتباط شخصيت يك شاعر و نمود هنرى اش يك ارتباط مستقيم و تعريف شده است. نمى شود كه شخصيت يك هنرمند «گير» داشته باشد و او بتواند به «مفاهيم بلند»، به مفاهيم «جاندار» و «ماندگار» برسد. يك جا پايش گير مى كند به همان «گير» پنهان در روح اش و كاسه بلورين شعر را زمين مى زند و خاك و خاكشيرش مى كند. به اينجا رسيدن روح زلال مى خواهد.



* تمام اين مسائلى كه مى فرماييد درست؛ اما ببينيم عناصر «متن» به ما چه مى گويند؛ اينها «فرامتن» است. جايگاه امين پور در غزل به هر حال در حدى بوده كه بعضى مى گفتند و مى گويند كه وى بهترين غزلسراى پس از انقلاب است. كارى به درستى يا غلطى اين نظر ندارم؛ همين كه عده اى به چنين عقيده اى مى رسند يعنى دلايلى برايشان فراهم شده تا به اين رأى و نظر برسند. كمى درباره «متن» آثار امين پور صحبت كنيم وجايگاه غزلش در شعر معاصر.

عبداللهى : قيصر آدم روشنفكر، مطلع و آگاهى بود. خيلى از شعرا هستند كه از دانش آكادميك بى بهره اند و متكى اند به صرف شعر گفتن شان، به صرف استعدادشان؛ امين پور غير از مقام آكادميك اش، به تاريخ ادبيات خوب آگاه بود، شعر را خوب مى شناخت و صنايع ادبى را خوب مى شناخت...

امامى: نقاد بود...

عبداللهى : ... عروض را هم مى شناخت و دنبال مضمون هم نمى گشت با وجود اين كه بسيارى از شاعران مى گويند كه بعد از حافظ مضمون به پايان رسيده است. صائب مى گويد: «يك عمر سخن از زلف يار مى توان گفت ‎/ در بند آن نباش كه مضمون نمانده است» قيصر خودش را خسته مضمون يابى نمى كرد و از زلف يار مى گفت! او بيدل را مى شناخت، صائب را مى شناخت، سهراب سپهرى را مى شناخت و...

سهرابى نژاد: شاملو را مى شناخت...

عبداللهى : و تعصبى نداشت كه در مورد چه كسى مى خواند با چه طرز فكرى؛ مى خواست شناخت كافى از چند و چون روند آفرينش متن هاى مختلف داشته باشد. كارهاى دكتر شفيعى كدكنى را مى خواند. كارهاى دكتر عبدالحسين زرين كوب را مى خواند. 

اشراف داشت بر معاصرانش؛ پيشينيانش، پيشكسوتانش. خب اين شاعر غزل هايش هميشه بالنده است و جايگاهش را هم مشخص كرده است.

امامى : من هم معتقدم كه شخصيت شعرى قيصر از ۲ منبع تغذيه مى شود؛ يك داراى يك شخصيت كاملاً آوانگارد معاصر در زمان خودشان يلى بودند ، چرا مى خواهيم مقايسه كنيم ! مگر منزوى كم كسى بوده حميدى كم كسى بوده يا پدرام ...

* به همين دليل كه گنده بوده اند حالا اين سؤال پيش مى آيد كه كار قيصر، چه پيشنهاداتى علاوه بر پيشنهادات آنها داشته...

امامى: به نظر من همين كه قيصر به يك شعر متعادل رسيده كه فرمش پلى ا ست از گذشته به حال و هم تجربيات پيشين و هم نوآورى هاى امروز را لحاظ كرده در شعرش، اينقدر مورد استقبال قرار گرفته است...

سهرابى نژاد : موفقيت يك شاعر را نمى توان به يك امر محدود كرد. عوامل مختلفى در شكل گيرى دوران موفقيت يك هنرمند مؤثرند...

عبداللهى: شعرهاى ابتهاج و منزوى وارد حيطه موسيقى مى شوند و از اين طريق هم با مردم ارتباط برقرار مى كنند...

* شعرهاى قيصر هم همين مسير رفته است و در دل موسيقى معنا شده و اتفاقاً از همكارى استادان درجه اول هم چه در ساخت ملودى، چه در تنظيم و چه در آواز بهره مند شده است. حالا كه جناب امامى به سراغ كلمه «فرم» رفتند . بگذاريد بحث را وارد مسير ديگرى بكنيم. تا سال ،۶۳ غزل قيصر چندان شناخته شده نبود، حداقل به اندازه رباعيات يا دوبيتى هايش. بعد من شنيدم كه غزلى گفته - هنوز نخوانده بودم - كه در آن از فرهنگ اصطلاحات جغرافيايى استفاده كرده است. در واقع از اين فرم روايى استفاده كرده بود و اين كار را با استفاده از فرم هاى روايى ديگر ادامه داد. آن موقع تنوع فرم هاى روايى در شعر معمول نبود؛ مسبوق به سابقه هم نبود. از «فرم» تصورى موجود بود كه پيشنهاددهنده اش رؤيايى بود و با آن چيزى كه بعدها در دهه هفتاد و با ترجمه آثار نظرى پست مدرن ها مشخص شد كه «شكل» و «شكل روايى» اصلاً چيز ديگرى ا ست، متفاوت بود. قيصر در دهه شصت كه هيچ كس در اين فكر نبود به تنوع در شكل هاى روايى رسيده بود، به نظرتان اين اتفاق چطور پيش آمد

امامى : مى شود دو فرض را مدنظر داشت. اول اين كه قيصر در جايى در متنى انگليسى يا عربى به اين شناخت رسيده و دوم اين كه خودش به عنوان انسانى پويا و شاعرى هميشه در جست وجو، به خودش گفته كه خب از اين راه هم مى شود رفت؛ رفته و به نتيجه رسيده است.

* به نظرم دليل متقنى نيست يعنى براى هيچكدام از اين دو راه، شواهد لازم نداريم. غير از قيصر افراد زيادى در همان دوره هم با انگليسى و هم با عربى آشنا بوده اند اما سر وقت اين موضوع نرفته اند. از طرف ديگر، هر كشف بايد گذشته اى داشته باشد. نقطه عزيمتى داشته باشد. در شعر گذشته ما - با نگاه امروز ما - تنها حافظ است كه داراى فرم هاى روايى گوناگونى است آن هم در واحد بيت نه در واحد كل شعر؛ حافظ شناسان آن دوره هم اشاره اى به اين خصوصيت شعر حافظ نداشته اند كه بگوييم قيصر از اين آرا استفاده مطلوب خود را كرده است...

عبداللهى : در شعرهاى الان ما، فرم هاى روايى خيلى رايج اند و اتفاقاً از فرم هاى روايى جديد هم استفاده مى شود. در شعرهاى جوان ها مخصوصاً من خيلى شاهد اين قضيه ام...

* صحبت از سال ۶۳ است؛ وگرنه از اوايل دهه هفتاد و همگام با جريان شعر هفتاد، استفاده از شكل هاى روايى متنوع همه گير شد...

سهرابى نژاد : در آن دوره، همه مخفى كار بودند اگر كشفى هم مى كردند به آن عمل مى كردند اما نشانى هاى اصلى را پنهان مى كردند. شايد واقعاً كتابى به دستش رسيده بوده يا كسى اشاره اى كرده بوده و قيصر سريعاً جذب كرده است. شايد هم واقعاً كشف بوده...

* پائيز ۶۵ كه در حوزه ديدمش شعرى برايش خواندم كه گفت اين شعر دنباله شعر حجم و فرماليسم پيشنهادى رؤيايى است؛ البته اضافه كرد كه قضيه فرم و كاربرد آن، از آرايى كه رؤيايى مطرح كرده منفك است. گفت كه در فرصت مناسب مى شود در اين باره حرف زد.۱۰ سال بعد در سروش نوجوان، وقتى كه داشتم به تنوع شكل هاى روايى در شعرهايش اشاره مى كردم، تجاهل العارف كرد ...

امامى : شايد تجربه اى كرده بود و بعد رها كرده بود و به بنيان هاى نظرى اش فكر نمى كرد...

* اين تجربه ها را طى يك ربع قرن گسترش داده بود. مگر مى شود كسى كه با دكتر شفيعى كدكنى حشر و نشر داشت و هميشه دنبال آخرين دستاوردها بود، بى خبر بوده باشد

سهرابى نژاد : اگر هم چيزى بوده آن موقع در جلسات حوزه به آن اشاره اى نكرده. اين حرف ها آن موقع مطرح نبود. مباحثى مثل «فرماليسم» مطرح مى شد اما تنوع در فرم هاى روايى مطرح نبود...

* اين تنوع در فرم هاى روايى در شعرهاى «نو»اش هم ديده مى شود. نظرتان درباره كارهاى نوى قيصر چيست

امامى : در كارهاى نو هم، سعى مى كند آن پل از گذشته به حال را داشته باشد. شعرهاى نيمايى خوبى دارد كه به دليل استفاده بجا است كه خيلى ها ممكن است از اين شخصيت برخوردار باشند اما در بخش دوم كه خيلى ها ممكن است از آن برخوردار نباشند، امين پور بهره مند از ادبيات غنى كلاسيك ماست. من خودم اين تجربه را دارم؛ قبل از آن كه بروم دانشگاه، بى پروا شعر مى گفتم. احساسات در شعرم بيشتر بود و ابتكار بيشتر بود اما نامنظم تر. وقتى دانشگاه رفتم احساس كردم ترمز پيدا كرده ام. بعد فكر كردم كه چقدر اين وضع بد است و كاش دانشگاه نمى رفتم يا لااقل رشته ادبيات فارسى را انتخاب نمى كردم ولى اين وضع براى كسى پيش مى آيد كه كم كار باشد يا تسليم فضاى دانشگاه شود. دل جوشان قيصر به اضافه حضور او در دانشگاه و محيط علمى- آكادميك ما، او را به آبشخورهاى كلاسيك و قديم و غنى ادبيات فارسى متصل مى كند؛ سنايى را خوب مى شناسد. مولانا را خوب مى شناسد. توانايى آنها را در بيان معانى بلند مى شناسد. حالا شعرى را ايجاد مى كند كه از اين شعر، هم جوانان معاصر لذت مى برند به خاطر اين كه شاعرش انسان معاصر است و اين معاصر بودن در لحظه لحظه اثرش قابل ردگيرى است، هم فرهيختگان با اين شعر ارتباط مى گيرند به دليل ريشه اى كه «متن» قيصر در ادبيات هزارساله ما دارد. زبان شعرى قيصر، زبان افراطى و تفريط نيست. زبان از گذشته بريده و در آينده اقامت گزيده نيست؛ در گذشته معنا مى شود چشم به آينده دارد و حال را هم در مى يابد.

عبداللهى : اگر دوره ها را تقسيم كنيم كه همان سبك هاى خراسانى، عراقى يا هندى است، شعرش همه آن فصاحت و بلاغت كلام خراسانى و عراقى را دارد و تصاوير و عناصر خيال سبك هندى را هم در كارهايش لحاظ كرده است؛ اما به دوره بازگشت اصلاً اعتنايى نكرده است. كارهايش مانند سروش نيست مانند مشتاق نيست مانند عندليب اصفهانى نيست چرا به اين دليل كه دريافته دوره بازگشت دوره اى بوده كه شاعران تقليد كرده اند از آثار قرون هفتم و هشتم اما نتوانسته اند در آن جايگاه قرار بگيرند. قيصر سبك اصفهانى را كه همان سبك هندى باشد تقويت كرده است با بهره مندى از كارهاى بيدل، صائب و كليم كاشانى. نمى شود گفت كدام غزلش بهتر از ديگرى است. همه غزل هايش قشنگ اند.



سهرابى نژاد : قيصر به دليل آشنايى با ادبيات فاخر- كه متأسفانه در ميان شاعران ما اين آشنايى خيلى كم است و يك عده اى براى مشهور شدن هى ايسم هاى جديد را تجربه مى كنند و تجربه ها را تجربه مى كنند و وقت شان را هدر مى دهند- ضمن اين كه به گذشته نظر دارد به عصر حاضر كاملاً اشراف دارد و بنابراين از زبان فاخر گذشتگان و زبان امروز معاصران در بيان دردهاى روز استفاده مى برد. همين «يادداشت هاى گمشده» را كه دكتر امامى مثال زدند بيان مشكلات امروز است. با زبانى زيبا، رسا، شيوا و فاخر به سراغ اين قضايا مى رود؛ زبانى كه اصطلاحات كوچه بازارى در آن كم است زبان لمپنى نيست اما در عين حال به زبان مردم نزديك است. سادگى زبان مردم را هم دارد. قابل فهم براى يك استاد دانشگاه هست و در عين حال براى يك كارگر هم قابل درك است.

* اينجا اين سؤال پيش مى آيد كه قيصر در عرصه غزل چه كرد كه فرضاً پدرام نكرده بود پيش از انقلاب، منزوى نكرده بود ، پيش از انقلاب يا حتى دكتر حميدى نكرده بود ، پيش از انقلاب چه حرف تازه اى، پيشنهاد تازه اى داشت

امامى : قيصر كارى كرده كه شاعرى مانند او يا شاعرانى مانند او هيچ وقت نمى توانند بكنند. اين كار را در واقع قيصر نكرده است اين كار را انقلاب اسلامى كرده است. انقلاب اسلامى نسل جديدى از شاعران و هنرمندان را وارد عرصه كرد كه در عين معاصر بودن در جهان شيطان زده معاصر- شيطان زده به معناى انسان زده، بريده از آسمان معاصر- به آن دل سى پاره قرآنى رسيده بودند. افرادى مانند قيصر براى اولين بار توانستند شعرى بگويند كه ما در اين شعرها صور خيال و موفقيت هاى شاعران آوانگارد معاصر مانند شاملو، مانند ابتهاج، مانند ديگران را شاهد باشيم و از طرف ديگر، آن ارتباط قطع شده با آسمان دوباره متصل شود يعنى همان ارتباطى كه در شعر كهن ما موجود بود و آن آثار را جهانى كرد. حالا جهانيان دنبال آثار كلاسيك ما هستند چون از چيزى حرف مى زنند كه در آثار خودشان «يافت مى نشود»! آنها تمايلى به شنيدن انعكاس صداى خودشان ندارند دنبال صداى تازه اى هستند كه حرف تازه اى باشد كشف تازه اى باشد.

عبداللهى: اين شاعرانى كه آقاى سلحشور نام برد هركدام از قافيه و فضاسازى فكر شده و توجه به اهميت كلمه موفقند، كلاً قيصر را شاعر موفقى مى بينم، در همه كارهايش.

سهرابى نژاد: به نظر من هم، كارهاى نيمايى اش «خوش جلوه » اند. قدرت ارتباط با مخاطب عام را دارند. تأثير گذارند. كاربرد قافيه در آنها تصنعى نيست و در خدمت فضاسازى است و گاه تأمين كننده حال و هواى شعر و پيش برنده فكر اصلى:

«نامى براى مردن

نامى براى تا به ابد زيستن

نامى براى بى كه بدانى چرا

گاهى گريستن

پيغمبران

به نام تو سوگند خورده اند

و شاعران گمنام

تنها به جرم بردن نام تو مرده اند

زيرا كه نام كوچك تو

شرح هزار نام بزرگ خداست

زيرا

هزار نام خدا

زيباست!»

عبداللهى : به نظر من در غزل هايش موفق تر است. نه اين كه كارهاى «نو» اش بد باشد. درصد موفقيتش در غزل هايش بيشتر است در غزل هايى مثل «حرفى از نام تو»:

«ناگهان ديدم سرم آتش گرفت

سوختم، خاكسترم آتش گرفت

چشم وا كردم، سكوتم آب شد

چشم بستم، بسترم آتش گرفت

در زدم، كس اين قفس را وا نكرد

پر زدم، بال و پرم آتش گرفت

از سرم خواب زمستانى پريد

آب در چشم ترم آتش گرفت

حرفى از نام تو آمد بر زبان

دست هايم، دفترم آتش گرفت»



* در مورد «شعرى براى جنگ» هم نظرتان همين است

عبداللهى : نه! آن شعر استثنا است در حافظه ها مانده است.

سهرابى نژاد : شايد هم موفقيت اين كار مال اين باشد كه در دوره ويژه اى با روحيات و خاطرات ما پيوند خورده است اما قيصر شعرهاى ديگرى هم درباره جنگ دارد كه اين اندازه ماندگارى پيدا نكرده اند.

امامى : من كارهاى ديگرش - در اين حوزه- را بيشتر مى پسندم. مثلاً شعر «بيرنگى» را كه سال ۷۷ گفته است. يك شعر نيمايى با قوافى بجا و برخوردار از همان سى جزء ذكر شده:

«اگر نه رنگ،

اگر نه چشمواره هاى تنگ بود،

كدام خاره سنگ بود

كه بالِ آبگينه ديدنش نبود 

كدام پيله بود

كه بالِ در هواى گل پريدنش نبود 

كدام خار و سبزه و گياه زرد بود

كه آفتاب گردان

نبود 

كدام شبنم و حباب

كدام سايه و سراب

كه آفتاب سرمدى نبود 

كدام گل

گل محمدى نبود »

* من با نظر جناب عبداللهى توافق بيشترى دارم. «قيصر» در شعرهاى كلاسيك اش نمود بيشترى دارد. مخصوصاً در غزل هايش. «شعرى براى جنگ» البته شعر خوبى ا ست كه به نظر مى رسد ديگر قيصر نتوانست آن موفقيت را در شعر نوى ديگرى تكرار كند؛ موقعى كه اين حرف را به خودش گفتم _حوالى سال ۷۷ يا ۷۸ بود- گفت: «شايد عده اى ديگر بگويند اين شعر چندان موفق نيست و بقيه شعرها موفق ترند!» با اين همه هنوز آن فضاى توصيفى و به دور از شعار و زبان سهل و ممتنع به دور از تصنع، ما را قانع مى كند كه شعر، تر و تازه مانده است. از گذر سال ها گذشته و غبارى بر آن ننشسته است. به نظر مى رسد در ميان همتايان آن روزگار و حتى روزهاى پس از جنگ خود از همه سرتر است؛ در شعر جنگ در ادبيات جنگ ما يگانه است.

امامى: مى شود لااقل به اين نتيجه رسيد كه «قيصر» بهترين شاعر نيمايى پس از انقلاب است و بر اين قالب بسيار مسلط است. به گمانم اين نظر طرفداران زيادى داشته باشد

[ شنبه سیزدهم آبان 1391 ] [ 23:30 ] [ Monire Rajabi ] [ ]

گفتگو هایی درباره قیصر امین پور

ضیاء موحد:  مخاطب با شعر قیصر راحت ارتباط برقرار می‌کند


ضیاء موحد معتقد است: مخاطب با شعر قیصر امین‌پور به‌راحتی ارتباط برقرار می‌کند.

این شاعر و پژوهشگر فلسفه در گفت‌وگو با ایسنا درباره‌ی قیصر امین‌پور گفت: اولین‌باری که امین‌پور را دیدم، وقتی بود که در انجمن حکمت و فلسفه تز خود را می‌گذراند. برخورد اول با او بسیار مطبوع و مقبول به‌نظرم آمد. دو سه بار دیگری هم که دیدمش، همان‌گونه صمیمی و گرم بود. تا این‌که تزش را منتشر کرد و از من خواسته شد در جلسه‌ی‌ دفاع پایان‌نامه‌ی او که درباره‌ی شعر معاصر از مشروطه تا نیما بود، شرکت کنم. با کمال میل پذیرفتم. از درک عمیقی که از شعر نیما کرده و تفاوتش را با شعر شاعران مشروطه بیان کرده بود، لذت بردم. در آن جلسه تمجیدهایی از این پایان‌نامه داشتم.

موحد در ادامه درباره‌ی شعر امین‌پور اظهار کرد: نمی‌توان گفت شعر امین‌پور شعر سمبولیستی است، یا نمی‌توان گفت در شعر او چندلایگی و ابهام شاعرانه وجود دارد؛ درواقع شاعری است که بین شعر قدیم و جدید در نوسان است.

او همچنین تأکید کرد: در آثار امین‌پور از جمله در دفتر آخرش، مضمون‌پردازی بسیار روشن است؛ بدین معنا که امین‌پور یک مضمون را در ذهن داشته و آن را به شعر درمی‌آورد. او مثل هر شاعر دیگری شعرهای ناب هم دارد؛ اما شعرهای نابش به نسبت شعرهای مضمونی‌اش کم‌ترند.

موحد در پایان خاطرنشان کرد: قیصر شاعری بود که به کار خود علاقه‌مند بود و متأسفانه در سنی که به‌سمت پختگی می‌رفت تا آثار والاتری را خلق کند، از دست رفت. خدایش بیامرزد


علیرضا طبایی :  قیصر امین‌پور شاخص‌ترین شاعر بعد از انقلاب بود

علیرضا طبایی از قیصر امین‌پور به‌عنوان شاعری فروتن، دانش‌آموخته و باادب یاد کرد.
این شاعر در گفت‌وگو با ایسنا عنوان کرد: مرگ قیصر امین‌پور برای من از یک دیدگاه باورنکردنی است و از سویی، متأسفانه انتظارش را همیشه می‌داشتم که این ضایعه مثل آوار روی سر ادبیات ایران و دوستداران قیصر فرود بیاید. همیشه انتظارش را داشتم، با توجه به آن زمینه‌های بیماری که قیصر امین‌پور داشت و فکر می‌کردم سرانجام این آوار روزی فرود خواهد آمد؛ اما نه به این زودی و این برایم بسیار تلخ است؛ از دست دادن چهره‌ی شایسته‌ای که در میان هم‌نسلان خود شاخص‌ترین بود.
طبایی همچنین گفت: در حقیقت امین‌پور در میان شاعران هم‌نسلش یعنی شاعرانی که بعد از انقلاب بالیدند، شاخص‌ترین بود و با آثاری که عرضه کرد، نشان داد شایسته‌ی نام شاعری است و فی‌الواقع به‌طور شایسته کسوت شاعری برای او برازنده است.
وی در ادامه یادآور شد: خیلی زود بود که او را از دست بدهیم. فقدان چهره‌هایی مثل امین‌پور برای ادبیات معاصر یک ضربه‌ی بزرگ است، که جبرانش امکان‌پذیر نیست.
طبایی تصریح کرد: آثار امین‌پور باقی خواهند ماند؛ همچنان که متانت و مهربانی او به یادها می‌ماند و از همه مهم‌تر، آن شخصیت روحی و بار عاطفی که در آثارش انعکاس یافته است، برای ما به یادگار خواهد ماند و این تأسف برای من و اهل شعر باقی می‌ماند که چرا به این زودی شاعری چون امین‌پور را از دست بدهیم و از ادامه‌ی آثار خوب و ارزنده‌ی او محروم بمانیم.
او همچنین تأکید کرد: آرزو می‌کنم فروتنی و ادب قیصر و همچنین مطالعه و آگاهی‌های او و همچنین دانش‌آموختگی‌اش بتواند برای دیگران بویژه شاعران هم‌نسلش درسی باشد و آن‌ها را وادار کند که روز به‌روز خودشان را به کسوت انسان بودن نزدیک کنند و همچنین از زندگی قیصر بیاموزند و او را به‌عنوان الگو قرار بدهند، که چنان‌چه از آن ویژگی‌های درس بیاموزند، بسیار عالی است. اگر رفتن امین‌پور دربردارنده‌ی این نوید باشد، بسیار نیکوست. خداوند همه‌ی الطافش را به امین‌پور داده بود و مرگش هم اگر آثار ارزنده‌ی انسان‌سازی را به وجود بیاورد، مرگی ارزشمند است.

محمد شمس لنگرودی : شعرهای قیصر روان، نغز و ساده‌اند

محمد شمس لنگرودی شعرهای قیصر امین‌پور را روان، نغز، ساده و پرمغز دانست.
این شاعر در گفت‌وگو با ایسنا، درباره‌ی امین‌پور گفت: شناخت دقیقی از امین‌پور نداشتم؛ اما تا آن‌جا که می‌شناسم، هم شعرش و هم خودش، صمیمی‌تر‌ و درستکارتر از هم‌طیفانش بودند.
او در ادامه گفت: متأسفانه در چند دهه‌ی اخیر، شعر و دیگر هنرها ابزاری شدند برای کسب قدرت و جمع‌آوری نعمات و همچنین شعر هم به دروغ و تزویر و ریا آلوده و به‌عنوان ابزاری برای به‌دست گرفتن قدرت به‌کار گرفته شد. اما امین‌پور بسیار سالم‌تر از هم‌طیفان خود بود، که از رهگذر شعر به‌دنبال منافع و قدرت بودند. امین‌پور در مجموع شاعری به مراتب بهتر از بسیاری از شاعرانی بود که از هر جناحی در سال‌های بعد از انقلاب شعر گفتند.
شمس لنگرودی همچنین تصریح کرد: امین‌پور اول انقلاب در رشته‌ی پزشکی پذیرفته شد؛ منتها به‌خاطر علاقه‌ای که به ادبیات داشت، این رشته را پیگیری کرد و «سنت و نوآوری در شعر معاصر» درواقع کتابی است که از یک محقق برمی‌آید

منوچهر جوکار :نگذاریم چهره علمی قیصر فراموش شود

نویسنده و مدرس ادبیات دانشگاه شهید چمران اهواز، روز گذشته در مراسم نکوداشت قیصر امین‌پور که در دانشکده ادبیات و علوم انسانی دانشگاه شهید چمران اهواز برگزار شد، گفت: نگذاریم چهره علمی قیصر فراموش شود.
به گزارش ایکنا «منوچهر جوکار»، نویسنده و مدرس ادبیات دانشگاه شهید چمران، در این مراسم گفت: بهتر دیدم تا در سوگ قیصر در زمینه شخصیت دانشگاهی او صحبت کنم، قیصر با قبولی در رشته دامپزشکی وارد دانشگاه شد اما پس از آن جامعه‌شناسی و ادبیات را برگزید، در خلال سال‌های 63 تا 76 به آموختن پرداخت و موفق به دریافت دکترای ادبیات فارسی شد، او از دوستان نزدیک «محمدرضا شفیعی‌کدکنی» بود و شاید مناسب باشد اگر بگوییم جامعه دانشگاهی تهران بیشتر از همه در سوگ او ناراحت بودند.
عضو هیئت علمی دانشگاه شهید چمران اهواز تأکید کرد: نگذاریم چهره علمی قیصر فراموش شود، قیصر از معدود افرادی بود که درس ادبیات را به خوبی ادا می‌کرد و این نکته‌ی عبرت‌آموز و شاخص چهره دانشگاهی وی بود.
او خاطرنشان کرد: از قیصر 13 عنوان کتاب در خلال 37 تا 38 سال از عمر او منتشر شده که شامل پنج مجموعه شعر بزرگسال، سه مجموعه شعر نوجوان، سه نثر ادبی نوجوانان، دو اثر پژوهشی و یک گزیده اشعار و پایان نامه سنت و نوآوری در شعر فارسی است. پایان‌نامه امین‌پور بهترین پایان‌نامه در دانشکده ادبیات دانشگاه تهران بود و تبدیل به کتابی موفق شد.
وی یادآوری کرد: توجه خاص قیصر‌ امین پور به شعر نوجوانان، انتشار مجموعه شعر برای آنها، سردبیری سروش نوجوان، نقدها و بررسی‌هایش در نشست‌ها و کنگره‌ها از دیگر فعالیت‌های او در سالهای عمر پربرکت‌اش بود.
جوکار همچنین عنوان کرد: مبادا در آیین‌های بزرگداشت با محدود کردن قیصر به شعر، او کوچک شود. او نباید در حوزه جغرافیایی خاصی گنجانده شود و شاعری قیصر را نباید محدود به زمان خاصی کرد.
او گفت‌: ای کاش مسؤولان فرهنگی کشور کنگره بزرگداشتی در سال آینده چه در سالروز تولد یا وفات در شان مقام و منزلت امین‌پور برگزار کنند.
این مدرس دانشگاه با بیان اینکه شاعری امین‌پور دو دوره دارد اظهار کرد: دوره اول شامل سالهای 66 - 56 در تهران و تشکیل حوزه هنری شعر، انتشار دو مجموعه‌ی «تنفس صبح» و «در کوچه‌ی آفتاب» برای بزرگسالان که موافق با جریان‌های روز و انقلاب بودند و می‌توان گفت دوبیتی و رباعی دوباره با قیصر شروع شدند. در این دوره قیصر بهترین شاعر نسل انقلاب می‌شود اما در سال 66 از حوزه هنری و این جریان شعری جدا می‌شود.
جوکار از آغاز دوره دوم فعالیت امین‌پور از سال 66 با انتشار سه مجموعه‌ی «آینه‌های ناگهان»، «گلها همه آفتابگردانند» و «دستور زبان عشق» گفت و تصریح کرد: شعرهای امین‌پور در این دوره از محتوای گذشته نیز بهره دارند اما به انتقاد آرام و دردمندانه به دوران قبل نیز می‌پردازند و مجموعه‌ آینه‌های ناگهان بهترین مجموعه شعر او است. از جمله ویژگی‌های شعر امین‌پور که تکرار می‌شدند این بود که شعر امین‌پور دردمندی بیشتری از شعر شاعران هم نسل او دارد.
وی بیان کرد: شعر قیصر شعر ایجاز، تناسب و تعادل است که از زمان شفیعی کدکنی وی به شعر رسیده بود.

[ شنبه سیزدهم آبان 1391 ] [ 23:28 ] [ Monire Rajabi ] [ ]

مقاله هایی درباره ی قیصر امین پور (6)

عشق به روایت امین پور، مهدی طاهری


مهدی طاهری، روزنامه ایران:


دستور زبان عشق قیصر امین پور، روی پیراهنی افتاده که زیر پیراهن، یک صفحه دفتر مشق است با همان خطوط آشنا اما این کتاب، مشق عشق برای قیصر نیست. 


دستور زبان عشق قیصر امین پور، روی پیراهنی افتاده که زیر پیراهن، یک صفحه دفتر مشق است با همان خطوط آشنا اما این کتاب، مشق عشق برای قیصر نیست. رنگ قرمز پس زمینه عنوان کتاب، مخاطب را به دنیای قدیمی امین پور می برد، دنیایی که پس از لبخندها و شادی های او یا غم ها و دلگیری ها پیش می آید. پشت جلو نیز، همین گونه رقم می خورد پیراهنی باز وشعری برای انتظار...

قیصر امین پور را از پیش ترها می شناسیم، با دغدغه هایش و فضایی که به لحاظ زبانی و مفهومی در اشعارش ایجاد کرده است، آشناییم.

اگر به قبل تر بازگردیم و نگاهی به دهه ۶۰ بیندازیم او یکی از شاعرانی بود که توانست قطار شعر را از ایستگاه های غمگین برهاند و آواز دوباره ای درگوش ریل ها و ایستگاه ها بخواند. آوازی از جنس تغزل و تعهد. بیراه نیست اگر او و دوست همراهش مرحوم سیدحسن حسینی را در راه بالندگی شعر دهه ۶۰ بسیار تأثیرگذار بدانیم، چرا که شعر در این دهه دارای فضایی ناهمگون بود. کشور در شرایط جنگ به سر می برد و ادبیات خواه ناخواه، باید مردم را به جهانی دعوت می کرد که از پس آن مال و جان و ناموس و موطن آنها در امان بماند و امین پور، البته چنان کرد که شایسته شعر و ادبیات درا یران آن دوره بود. امروز ما به دستور زبان عشق رسیده ایم. دستور زبانی که نمی دانیم برای چه نام عشق بر آن نهاده شده است. اگر دستور است پس چرا آن را در کنار عشق آورده ایم و اگر رهاست چرا برایش زبان در نظر گرفته ایم. این ترکیب (دستور زبان عشق) از زبانی و بیانی حرف می زند که البته در قید و بند زبان و بیان نیست، چرا که عشق دربند نیست. عشقی که ما می شناسیم و امین پور می شناسد، از مولوی ها و عطارها و حافظ ها تا بایزیدی ها و حلاج ها آمده و حالا عنوانی شده برای کتاب شاعری که در دهه پنجم زندگیش می زید. باید از قیصر امین پور بپرسم در این روزگار که کالای عشق شعار شده، چرا عنوان کتاب شما عشق است؟ شعری در مجموعه هست با عنوان دستور زبان عشق که نام کتاب از این شعر به ودیعه گرفته شده است، این شعر را می خوانیم تا شاید دستمان بیاید قیصر چرا نام کتابش را دستور زبان عشق گذاشته است.

دست عشق از دامن دل دور باد!

می توان آیا به دل دستور داد؟

می توان آیا به دریا حکم کرد

که دلت را یادی از ساحل مباد؟

موج را آیا توان فرمود، ایست!

باد را فرمود، باید ایستاد؟

آنکه دستور زبان عشق را

بی گزاره در نهاد ما نهاد

خوب می دانست تیغ تیز را

در کف مستی نمی بایست داد

در بیت نخست این شعر شاهدیم که شاعر دستور دادن به دل را مردود یا مطرود می شمارد، شاید هم او این کار را نمی کند و با علامت پرسشی که در مصراع دوم می آید مخاطب را در تعلیقی دو سویه می گذارد که آیا واقعاً می شود به دل دستور داد که عشق را از درون خود بیرون کند یا این که عشق را در درون خود راه ندهد؟ در ادامه در بیت دوم مثالی برای بیت نخستین می آورد به شکلی که برای مخاطب قابل لمس تر باشد، می گوید می شود به دریا دستور داد که به ساحل فکر نکند؟ آیا به موج و دریا می توان فرمان ایست داد در بیت سوم دوباره پرسشی است که در ادامه پرسش سطر نخست مطرح می شود.

بیت بعد به کسی اشاره می کند که این عشق را در نهاد ما گذارده است.

در این بیت از نهاد و گزاره در دو معنی استفاده شده است.

این ایهام اول به درون ما و وجود ما اشاره دارد و سپس به دستور زبان فارسی و مراعات النظیری است بین «دستور زبان»، «نهاد» و «گزاره».

این بیت که با بیت پایانی موقوف المعانی است به پدیده ای اشاره دارد که وقتی در نهاد به ودیعه گذاشته می شود مانند شمشیری است که در دست زنگی سیاه است. عشق ودیعه ای است که باری تعالی در درون ما به امانت گذاشته و به وسیله آن انسان می تواند به درستی و صحت راه های رسیدن به حق را طی کند. این عشق نه آن است که به راحتی بر سر کوچه و بازار ریخته شود.

● سال ها دویده ام از پی خودم

هر شاعر یا نویسنده ای در دوره هایی از زندگی اش به این قضیه می اندیشد که کجای جهان و خودش ایستاده است، به تعبیر دیگر هنرمندان و اندیشمندان پیاپی خود و حضور خود در هستی را مورد محک قرار می دهند و می کوشند دریابند تا چه حد پیشرفت معنوی و گاه مادی داشته اند، این شناخت از موقعیت و پرسش از کجایی و چگونگی جایگاه انسانی به سن و سال خاصی بستگی ندارد بلکه پرسشی است که می تواند هر لحظه از زندگی به سراغ خردمند بیاید. درست مثل نشانه هایی که باری تعالی می فرماید برای دانایان در زمین قرار داده است. قیصر امین پور در غزل سفر در آینه بخشی از این دغدغه را در دنیای خودش بیان می کند. امین پور آنگونه که می اندیشد، می نویسد، این را مخاطبان خاص او به خوبی می دانند، وی سطرهایی را بدون پیشداشت اندیشمندانه و شاعرانه روی کاغذ نمی آورد. حال سطوری از غزل سفر در آینه را بخوانیم:

این منم در آینه یا تویی برابرم؟

ای ضمیر مشترک، ای خود فراترم!

در من این غریبه کیست باورم نمی شود

خوب می شناسمت در خودم که بنگرم

این تویی، خود تویی، در پس نقاب من

این مسیح مهربان، زیرنام قیصرم

قوم و خویش من هم از قبیله غمند

عشق خواهر من است، درد هم برادرم

سال ها دویده ام از پی خودم ولی

تا به خود رسیده ام، دیده ام که دیگرم

در به در به هر طرف، بی نشان و بی هدف

گم شدم چو کودکی در هوای مادرم

راستی چه کرده ام؟ شاعری که کار نیست

کار چیز دیگری است، من به فکر دیگرم

البته سطرهایی از این شعر حذف شد که کمی ساختار شعر را دارای خلل می کندو اما مسأله اصلی مطروحه در این شعر همان طور که پیش تر آمد تردید خودشناسی است. حال اگرچه قیصر امین پور دارای جایگاه ویژه ای در شعر و در اندیشه است اما این اثر به شکل عمومی پرسش از جایگاه انسان ها را مد نظر دارد و به طور اخص مربوط به شاعر نیست.

مسأله پرسش از جایگاه فکری و انسانی مسأله ای است که اندیشمندان و هنرمندان فراوانی را به خود مشغول کرده است. بخش دیگری از این دغدغه در غزل دیگری از این مجموعه متبلور شده است. «حیرانی» عنوان غزلی است که باز با همین دغدغه در آن مواجهیم. البته لازم به یادآوری است که در مبحث اول مسأله جایگاه انسان ها در هستی و در وجود خودشان مطرح بود اما در این غزل مسأله شیدایی حیرانی انسان است:

من سایه ای از نیمه پنهانی خویشم

تصویر هزار آینه حیرانی خویشم

صدبار پشیمانی وصد مرتبه توبه

هر بار پیشمان ز پشیمانی خویشم

یا در غزل «شب اسطوره ای» به گونه ای دیگر با این روایت مواجه هستیم

دور از همه مردم شده ام در خودم امشب

پیدا شده ام، گم شده ام در خودم امشب

به گونه ای دیگر قیصر امین پور در غزل «در این زمانه» انسان معاصر امروز را معرفی می کند، انسانی که نه جایگاه خود «شر» را می شناسد نه جایگاه دیگری را. این انسان خود به خود از اطرافیان فاصله می گیرد و از معاشرت با آنها دوری می کند. این انسان با ویژگی هایی که عنوان شد دیگر به خودش نزدیک نیست و نمی تواند به ویژگی ها و سجایای اخلاقی بیندیشد. چگونه انسان می تواند به خوبی و نیکی فکر کند آن وقت به دوستان و خویشان خود برساند به این چند بیت توجه کنید:

در این زمانه هیچ کس خودش نیست

کسی برای یک نفس خودش نیست

خدای ما اگر که در خود ماست

کسی که بی خداست پس خودش نیست

تو دست کم کمی شبیه خودش باشد

در این جهان که هیچ کس خودش نیست

درواقع رسیدن به این مرتبه از دانایی که موقعیت خود و دیگری را بشناسی در بخش هایی از «دستور زبان عشق» مورد توجه قرار گرفته است.

● آه این آیینه کی غرق غبار و گرد شد

امین پور را با غزل هایی می شناسیم که امروزه بسیاری از آنها ورد زبان مردمند. غزل هایی که برخی اگر چه به ظاهر از پژمردگی سخن می گویند اما در باطن خیال و زندگی و پویندگی دارند.

سراپا اگر زرد و پژمرده ایم

ولی دل به پاییز نسپرده ایم

یا غزلی با این مطلع:

عمری به جز بیهوده بودن سر نکردیم

تقویم ها گفتند و ما باور نکردیم

این دو غزل اگرچه حال و هوای به ظاهر پریشانی دارند اما از درون شان خون زیستن بیرون می تپد. امین پور در مجموعه «دستور زبان عشق» باز هم این گونه سروده هایش را آورده و شاید بار دیگر توانایی اش در سرودن این مفاهیم تداعی کننده «اجتماع نقیضین» را به رخ مخاطب شعر کشیده است.

اول آبی بود این دل، آخر اما زرد شد

آفتابی بود، ابری شد، سیاه و سرد شد

آفتابی بود، ابری شد، ولی باران نداشت

رعد و برقی زد ولی رگبار برگ زد شد

صاف بود و ساده و شفاف، عین آینه

آه، این آیینه کی غرق غبار و گرد شد؟

هر چه با مقصود خود نزدیک تر می شد، نشد

هر چه از هر چیز و هر ناچیز دوری کرد، شد

هر چه روزی آرمان پنداشت، حرمان شد همه

هر چه می پنداشت درمان است، عین درد شد

درد اگر مرد است با دل راست رویارو شود

پس چرا از پشت سر خنجر زد و نامرد شد؟

سر به زیر و ساکت و بی دست و پا می رفت دل

یک نظر روی تو را دید و حواسش پرت شد

بر زمین افتاد چون اشکی ز چشم آسمان

ناگهان این اتفاق افتاد؛ زوجی فرد شد

کودک دل شیطنت کرده است یک دم در ازل

تا ابد از دامن پرمهر مادر طرد شد

در بیت نخستین این غزل اگرچه به ظاهر فضایی زمینی برای مخاطب ترسیم می شود و دلی را با رنگ آبی و پرنشاط معرفی می کند که در آخر زرد و پژمرده شده است، اما به مرور وقتی ابیات رو به تخلص می روند معلوم می شود فضا، فضایی بزرگ تر از مسائل این جهانی است و زردشدن دل که در بیت اول به آن اشاره شده به طرد آدم از بهشت اشاره دارد. بهشتی که در آن دل ها آبی بود و براساس یک شیطنت (به قول امین پور) همه به زرد بودن دل محکوم شدیم و حالا در تلاشیم دوباره به دل های آبی بازگردیم. امین پور شاعری نیست که چندان در قید و بند فلسفه یا بیانیه های فکری باشد اما نکات ریز و درشتی از شعرش می توان یافت که بیان مفاهیمی که به علاقه او در ذهن و زبانش ساری و جاری شده باز نمود عقیده شخصی و فلسفی او نیست اما گاهی نگاه و عمق توجهش به هستی فیلسوفانه است.

سایه سنگ بر آینه خورشید چرا؟

خودمانیم، بگو این همه تردید چرا؟

نیست چون چشم مرا تاب دمی خیره شدن

طعن و تردید به سرچشمه خورشید چرا؟

طنز تلخی است به خود تهمت هستی بستن

آن که خندید چرا، آن که نخندید چرا؟

طالع تیره ام از روز ازل روشن بود

فال کولی به کفم خط خطا دید چرا؟

من که دریا دریا غرق کف دستم بود

حالیا حسرت یک قطره که خشکید چرا؟

گفتم این عید به دیدار خودم هم بروم

دلم از دیدن این آینه ترسید چرا؟

آمدم یک دم مهمان دل خود باشم

ناگهان سوگ شد این سور شب عید چرا؟

امین پور از تردیدها حرف می زند. از آدم ها و مقصدهایی که فکر می کنند به آن رسیده اند اما فاصله بسیاری با آن دارند. «تردید»ی که امین پور در سطرسطر این غزل به آن اشاره دارد همان «تردید» انسان معاصر در «رسیدن »ها و «نرسیدن»هاست.

● قطار می رود، تو می روی، تمام ایستگاه می رود

شعر «سفر ایستگاه» پشت جلد کتاب «دستور زبان عشق» نوشته شده است. علاقه های امین پور به فضاهای مدرن که در آن قطار تداعی گر رفتن یا آمدن است برایم خیلی پیش ترها روشن شده بود. امین پور شعر را «به روز» می نویسد، او «گذشته» نویسی نمی کند، همان گونه که «آینده» نویسی هم نمی کند، امین پور «امروز» را می نویسد، همین امروز. حالا مخاطب می خواهد خوشش بیاید یا نه!

امین پور نمونه مناسبی از شاعر «امروز» است، شاعری که توانسته مخاطبی برای اثرش دست و پا کند، مخاطبی که ادبیات او را می شناسد، دغدغه اش را می شناسد و حرفش را به جان می خرد.

امین پور در شعرهایش بازی نمی کند، بازی با حروف، مفاهیم و مبانی زیبایی شناسی، او به پایه هایی پایبند است که ادبیات مستحکم هزارساله ایران پایبند بوده و هست.

«سفر ایستگاه»

قطار می رود

تو می روی

تمام ایستگاه می رود

و من چقدر ساده ام

که سال های سال

در انتظار تو

کنار این قطار رفته ایستاده ام

و همچنان

به نرده های ایستگاه رفته

تکیه داده ام!

«سفر ایستگاه» عنوانی شاعرانه برای این شعر است. «قیصر» شعر سپید و ساختار آن را خوب می شناسد. رعایت محور عمومی اثر و قطع کردن معنی و تقسیم آن بین سطرها به شکلی که رأس هرم پایان شعر باشد و معنی درآن قسمت به تکامل برسد، روشی است که در اکثر آثار نیمایی و سپید قیصر می توان آن را ردیابی کرد.

اگرچه ایرادی که می توان بر این گونه شعرها گرفت تک محوری بودن است اما مهم این است که شاعرانی چون امین پور هنوز با تمام تلاش، علاقه مندند فاصله عموم مردم با شعر نیمایی و سپید را کمتر کنند تا مخاطبان راحت تر بتوانند با فضاهای مدرن شعر فارسی ارتباط برقرار کنند.

● شعری برای بودن

هر شاعری تعریفی شخصی از شعر دارد که البته این تعاریف طبیعی است که با هم متفاوت باشند. برخی از شاعران تعریف شعر برایشان از قالب شروع می شود و بعد به کلام مخیل و احتمالاً موزون و مقفا می رسد اما «قیصر» به قالب توجهی ندارد و به همین دلیل است که وقتی مجموعه ای منتشر می کند تنوع قالب را همچون تنوع مضمون رعایت می کند. مسأله دیگری که در ذهن همه هنرمندان گاهی اندوه ایجاد می کند این است که هنرشان چقدر برای تعالی آنها بوده و یا چقدر توان ادامه راه برای آنان وجود دارد. قیصر امین پور در شعری با عنوان «شعر» این توان را این چنین بیان می کند:

تا نسوزم

تا نسوزانم

تا مبادا بی هوا خاموش

پس چگونه بی امان روشن نگه دارم

سال ها این پاره آتش را

در کف دستم؟

تا بدانم همچنان هستم.

«شعر» برای قیصر پاره آتش است که به واسطه آن احساس «بودن» می کند. بودنی همراه با کلام، کلامی که قداست آن به تاریخ و به «اقرا» بازمی گردد، به «بخوان به نام پروردگار» از این دریچه به شعر نگریستن می تواند راه های تازه ای برای دریافت های ما باز کند.

مشق بابا آب...

شعرهای بسیاری در فضای آیینی تا به حال سروده شده است. درواقع شهر آیینی و مذهبی تاریخی مساوی ادبیات پارسی دارد و این ادبیات در سالیان متمادی به عناوین مختلف به ادبیات آیینی پرداخته است. اما دربسیاری از آنها دغدغه آدم های عاشورا به اشتباه پیدا کردن آب مطرح شده است. این اشتباه به عدم آشنایی شاعران با فضا و رسالت عاشورا بوده است. قیصر امین پور در شعری با عنوان «کودکان کربلا» فضای آن روز را این گونه معرفی می کند:

راستی آیا

کودکان کربلا، تکلیف شان تنها

دائماً تکرار مشق آب! آب!

مشق بابا آب بود؟

ـ این روزها که می گذرد ...

شعر معروفی قیصر دارد با این مطلع «این روزها که می گذرد». روزگاری این شعر روی تیتراژ یکی از پرمخاطب ترین برنامه های جوان پسند تلویزیون بود؛ «نیم رخ». از آن روزها، خیلی می گذرد و اتفاقاً روزهایی که گذشته این قدر ساکت گذشته که آدم باورش نمی شود. حالا قیصر پس از سال ها دوباره شعر می نویسد که تداعی کننده همان روزهایی است که می گذرد، با این تفاوت که قیصر شاد است که این روزها می گذرد ...؟! ... او در شعری با عنوان تلقین می نویسد:

این روزها که می گذرد

شادم

این روزها که می گذرد

شادم

که می گذرد

این روزها

شادم

که می گذرد.

[ شنبه سیزدهم آبان 1391 ] [ 23:24 ] [ Monire Rajabi ] [ ]

مقاله هایی درباره ی قیصر امین پور (5)

شاعری که نام کوچکش با حرف آخر عشق آغاز می‌شود، روزنامه شرق


نمی دانم مردم بی حوصله شده اند یا شاعران کلامی درخور ندارند. نمی دانم قیمت کتاب ها بالا است یا مردم آن قدر گرفتار شده اند که کمتر فرصت می کنند که کتاب بخرند. هر چه هست، امروزه تعداد شاعران ما از تعداد خوانندگان شعر ما بسی فراتر رفته است. نمی دانم خوب است یا بد. در این میان اما برخی هستند که در این قاعده نمی گنجند. اسمشان آبروی کتاب است و مردم با دیدن اسمشان روی جلد کتاب ها، هله ای درونی می کشند و بی توجه به قیمت پشت جلد، کتابشان را می خرند.

نمی دانم مردم بی حوصله شده اند یا شاعران کلامی درخور ندارند. نمی دانم قیمت کتاب ها بالا است یا مردم آن قدر گرفتار شده اند که کمتر فرصت می کنند که کتاب بخرند. هر چه هست، امروزه تعداد شاعران ما از تعداد خوانندگان شعر ما بسی فراتر رفته است. نمی دانم خوب است یا بد. در این میان اما برخی هستند که در این قاعده نمی گنجند. اسمشان آبروی کتاب است و مردم با دیدن اسمشان روی جلد کتاب ها، هله ای درونی می کشند و بی توجه به قیمت پشت جلد، کتابشان را می خرند. برخی از جمله رفتگانند و تعداد انگشت شماری از آنها هنوز میان ما هستند و به قول آن شاعر آلمانی چه سعادتی برای ما که در جهانی نفس می کشیم که این فرزانگان کلمه و تصویر در آن نفس می کشند. قصدم نام بردن این تعداد انگشت شمار نیست. شاید تعداد این شاعران کمتر از تعداد انگشتان یک دست باشد که قطعاً چنین است. اما در سلیقه های مختلف، هر کس به فراخور حس خویش چند نفر شاعر محبوب خویش را نام می برد. چند نفری که نفس کشیدن در هوایی که آنها نفس می کشند، غنیمتی بزرگ است. اما هستند کسانی که نامشان در فهرست های مختلف تکرار شده است. قیصر امین پور یکی از این شاعران حرف های نگفته است. نام او را در فهرست کوچک بسیاری از خوانندگان و علاقه مندان شعر فارسی می توان دید. از هر گروه و هر قماش. فرقی نمی کند. حدیث دل یکی است و سخن عاشق یکی و شاعر مقیاس عبارت «حدیث عشق بگو به هر زبان که تو دانی» است. فرقی نمی کند که به چه زبان و مسلک باشی تا این حدیث را دریابی. چرا که آن چه از دل برآمده، بر دل می نشیند لاجرم. اما حدیث این ماندگاری و اشتیاق چیست؟ چرا در روزگاری که برخی با رفاقت بازی و بوق در کرنا کردن های پیاپی نمی توانند هزار نسخه از کتابشان را بفروشند، شاعری که تعداد حرف هایش در کل زندگی، به اندازه یک مصاحبه نیست، به چاپ چندم می رسد؟ چرا مردم این شاعر را دوست دارند؟ چرا منتقدان هم با او از سر دوستی درمی آیند و مجلات گوناگون چه آنهایی که در داخل به چاپ می رسند و چه آنهایی که در خارج برای چاپ یک شعر از این شاعر، سر و دست می شکنند؟ چرا ها بسیار و فرصت اندک. جواب ها هم دشوارتر. چرا که اگر جوابی قطعی می یافتیم خود نیز از این پله ها می رفتیم بالا و رمز جاودانگی را در می یافتیم. «پس کجاست؟ / چند بار خرت و پرت های کیف باد کرده ام را / زیر و رو کنم: / پوشه مدارک اداری و گزارش اضافه کار و کسر کار...پس کجاست؟ / چند بار / جیب های پاره پوره را / پشت و رو کنم / چند تا بلیت تا شده / چند اسکناس کهنه و مچاله / چند سکه سیاه / صورت خرید خوار و بار / صورت خرید جنس های خانگی... / پس کجاست؟ یادداشت های درد جاودانگی؟»دلیل هایی که می آورم تنها چیزهایی است که به ذهنم می رسد. در این قیاس، من تنها آن بیننده ای هستم که در تاریکی برای اولین بار به ملاقات فیل می رود و تنها قسمتی از آن را می بیند و می شناسد که خودش لمس می کند. من آن جست وجوگری هستم که در بیابان تکه آینه ای شکسته یافته است و فکر می کند تمام حقیقت را یافته است. من تنها از چیزهایی حرف می زنم که مرا به شعر، به شعر قیصر امین پور پیوند می دهد. گرچه برخی از شعرهایش را کمتر دوست دارم، اما فراوانند شعرهایی که حرف های به گل نشسته دلم بوده اند و توان گفتنشان نبود. من از حقیقت خودم حرف می زنم.

• چون آب روان

کسانی که ادعای نوشتن شعر دارند به دو دسته بزرگ تقسیم می شوند: آنهایی که حرفی برای گفتن دارند و آنهایی که از سر سیری می نویسند. ما را با دسته دوم کاری نیست. آنها از آن رو که حرفی برای گفتن ندارند، سخن را می پیچانند و عابران را سر پیچ های خطرناک می اندازند به دره های بی خیالی. اینها هستند که بحث فرم و محتوا را پیش می کشند و سخنشان آنچنان از محتوا خالی است که تنها به فرم دلبسته اند. اما دریغ که نمی دانند سخن بی محتوا درست شبیه همان است که گذشتگان آن را به «آفتابه لگن هفت دست، شام و ناهار هیچی» تعبیر کرده اند. در نوشته های آنها یک تصویر شاعرانه، یک حرف عاشقانه، یک تعبیر شاعرانه و حتی سرودی عامیانه نمی توان یافت. آن وقت از جماعت انتظار دارند که چرا نوشته های ما را نمی خوانید. آن وقت شکایت می کنند که چرا سطح فرهنگ این قدر پایین است. آن وقت بیانیه صادر می کنند که مردم ما از شعر امروز عقب افتاده اند. شعر آنها بیانیه می شود و فرم صادر می کند. اما برای کی؟ یا برای چی؟ شعری که خوانده نشود به چه کار آید؟دسته اول شاعران آنهایی هستند که حرفی برای گفتن دارند. حرف های نگفته ما را این شاعران می سرایند. اینها هستند که شعرهایشان لحظه های غم و شادی ما وصف می کند. شعر اینها را به خاطر می سپاریم. با کلمه های این شاعران به کوچه پس کوچه های خاطره می رویم و دریا نفس می کشیم. اینان شاعران واقعی اند. قیصر شعر فارسی، قیصر امین پور از جمله این شاعران است. او حالا بعد از پس پشت نهادن پیچ های خطرناک که به تنهایی و تنها به سحر عشق طی کرده، حالا به سادگی آب، سخن از توفان می گوید. سادگی شعر امین پور از آن نوع سادگی هایی نیست که به سطح محدود شود. حرف او در بطن ادامه می یابد و ما را به آن جایی می برد که کس به تنهایی نتواند رفت. کلمه های او قطب نمای عشق است، برای کسانی که ستاره قطبی لبخند را فراموش کرده اند و اکنون در گرد و غبار بتون و فولاد و ماشین دست و پا می زنند. او ما را به کودکی برمی گرداند. کودکان جهان همه شاعران بالقوه اند. ما این بار با کوله بار تجربه برمی گردیم و کودکی را دوباره می بینیم و تجربه می کنیم.سادگی در شعر امین پور به دو شکل خودنمایی می کند.نخست کودکانگی شعرها است و دوم صراحت و شفافیت کلمه هایشان. گیرم که پشت این کلمه های ساده، حرف هایی بزرگ، سر در حجاب برده باشند، اما بیننده آگاه، از ظاهر صدف، پی به دُر درون آن خواهند برد. این کلمه ها و عبارت ها آن قدر ساده اند که حس می کنید، شاعر گوشه ای نشسته و با شما حرف می زند، شاید اگر چنین دقیق کنار هم نشسته باشند، شعر بودنشان در سایه تردید قرار بگیرد: «...ای دریغ و حسرت همیشگی / ناگهان / چقدر زود / دیر می شود!» یا «باید برای آینه فکری کرد / گفتم که جای آینه این جا نیست / دیوار را / باید دوباره سیم کشی کرد / باید فضای طاقچه پشت پرده را / پر کرد / باید دم تمام درها را دید / باید هوای پنجره را داشت / زیرا بدون رابطه / با این هوا / یک لحظه هم نمی شود / این جا / نفس کشید» یا «می خواستم / شعری برای جنگ بگویم / دیدم نمی شود / دیگر قلم زبان دلم نیست / ... مثال ها فراوانند. نه می توان شعر ها را کامل نوشت و نه می توان تقطیع و شیوه نوشتن شان را رعایت کرد. مجبوریم تنها به دیدن پشت قالی قناعت کنیم. هرچند نمی توان از پشت قالی درباره نقش قالی سخن درستی گفت. اما به هر حال «کاچی بهتر از هیچی است»، اما.کودکانگی در شعر امین پور همان کشفی است که او در اشیا و امکانات اطرافش می کند. او خرقه عادت را از کلمه به در می آورد و ما را با خرق عادت، به سمتی پیش می برد که دیگر آن چیز ساده، ساده نیست. اگر آفتاب هر روز از سمت مشرق طلوع می کند، به این دلیل نیست که کاری بیهوده را می بینیم. این خود معجزتی است بس بزرگ. اگر ماه هر شب به یک هیبت خود را به ما نشان می دهد، از آن رو نیست که پدیده ای طبیعی را می بینیم، از آن رو است که زندگی ما پر است از اعجاز. ما بی خبر از این اعجازیم و غبار عادت چشمانمان را کور کرده است. شاعران واقعی کشف کننده این اتفاق هایند و آنها را دوباره به ما نشان می دهند. فرقی هم نمی کند که شیمبورسکا لهستانی باشد یا اکتاویو پاز مکزیکی. یا قیصر شعر ایران: «این روزها را دوست دارم / گاهی / - از تو چه پنهان- / با سنگ ها آواز می خوانم / و قدر بعضی لحظه ها خوب می دانم...» معمولاً اسم ها، اسم کوچک ما عادی ترین بخش وجود ما را تشکیل می دهند. اما ببینیم که امین پور چه طور این را نیز از دریچه دیگری می بیند: «و قاف / حرف آخر عشق است / آن جا که نام کوچک من / آغاز می شود.» کمی بعد در مورد بازی زبانی ای که در این شعر کوتاه و نه کوچک آمده خواهم نوشت. این مثال های کوتاه را هم بخوانید؛ به عنوان نمونه و مشتی از خروار: «لحظه ای که خسته ام / لحظه ای که روی دسته های نرم صندلی / یا به پایه های سخت میز / تکیه می دهم / مثل میهمان سر زده / پا به راه و بی قرار رفتنم / فکر می کنم / میزبان من / اجتماع کور موریانه هاست / موریانه های ریز / موریانه های بی تمیز / میزهای کوچک و بزرگ را / چشم بسته انتخاب می کنند / آه! موریانه های میزبان / ذهن میزهای ما / جای تخم ریزی شماست!» یا «گل های خانه تو را می شناسند / و با طنین خوش گام تو آشنایند / وقتی سروقتشان می روی / وقتی که با ناز / دستی به سر و گوششان می کشی / یا آبشان می دهی...»

[ شنبه سیزدهم آبان 1391 ] [ 23:23 ] [ Monire Rajabi ] [ ]

مقاله هایی درباره ی قیصر امین پور (4)

جلد شناسنامه ام درد می‌کند، سجاد صاحبان زند


سجاد صاحبان زند، چلچراغ:

بعضی ها شاعرهای خوبی هستند، اما این خوب بودن تنها روی صفحه کاغذ معنا پیدا می کند. بعضی ها آدم های خوبی هستند، اما شاعر نیستند. خوبی شان تنها به چند نفری می رسد که در کنارش هستند. در این میان کم اتفاق می افتد که شاعری، هم در زندگی و هم روی کاغذ شاعر باشد.

قیصر امین پور شاعر است. یعنی ارزش کلمه ها، موسیقی کلام، محتوای جمله ها، هیاهوی لحظه ها و در نهایت نبض زندگی را خوب می داند. قیصر امین پور شاعر است. شاعر به همان معنایی که در فکر هیاهو نیست. وقتی می خواهند اسم خیابانی را به اسمش نام گذاری کنند، با همان صدایی که کمتر بلند می شود، اعتراض می کند. او خود را کوچک ترین می داند. شاعر همیشه خود را کوچک ترین می داند. نه آن که بخواهد از سر تفریح، ادا دربیاورد و بی خودی شکست نفسی کند. نه. شاعر اگر خود را از همه پایین تر نبیند، نمی تواند بنویسد. اگر کسی بتواند شعار بدهد و بدون سرودن شعر، در دل همه جا باز کند، چه نیازی دارد شعر بنویسد. شاعری به قول شاملو، گفت وگوی انسان است با خود. و همیشه یک انسان تنها، با خود حرف می زند، نه آدمی که دورادورش را کرور کرور پر کرده باشند.

قیصر امین پور دکترای ادبیات دارد. ده سال است که دکترا گرفته است. اما این باعث نشده که به جای حرف زدن به دستور زبان و غلط املایی فکر کند. قیصرحتی وقتی به نقد و نظر روی می آورد و از دانش خود مدد می گیرد ، باز تازه گو است و نو پرداز .« سنت و نو آوری در شعر معاصر » از همین نوع کتاب هاست که چشم انداز تازه ای پیش چشم هایت برای نگاه کردن به شعر معاصر می گشاید .قیصر شاعر اما خودش را آزاد می گذارد تا هر آن چه را که دل تنگش می خواهد بسراید. گاهی با کلمه ها بازی می کند، اما این کارش فقط از سر تفنن نیست. بر عکس او اعتراضش را پشت این بازی قایم می کند تا کسی که درد کشیده نیست، فقط به همان ظاهر سرگرم باشد و هر آن که به دنبال پیچش مو است، عمق قضیه را ببیند.

«از تمام رمز و راز های عشق/جز همین سه حرف/جز همین سه حرف ساده میان تهی/چیز دیگری سرم نمی شود/من سرم نمی شود/ ولی........ راستی/ دلم/ که می شود.» شاعر ظاهرا در این شعرش در حال بازی با کلمات است. او به کلمه عشق که از سه حرف ع.ش.ق تشکیل شده، فکر می کند و به نظرش می رسد که چقدر این کلمه بی معنی است. چطور آدمی می تواند زندگی اش را سر این کلمه سه حرفی به تاراج بگذارد. نه ، نمی شود. هر جور که حساب کنی، نمی شود. نمی شود سر در آورد. اما شاعر بازی را یکدفعه عوض می کند. با دل که می شود. همین کلمه سه حرفی، چه کارها که با دل نمی کند. کسی با سر عاشق نمی شود. همه با دل عاشق می شوند.

اما گاهی کار از این هم ساده تر می شود. آن قدر ساده که وقتی سطرهای شعر را می خوانی حس می کنی، کسی پشت این کلمه ها با تو حرف می زند: «گاهی/ از تو چه پنهان/ با سنگ ها آواز می خوانم /و قدر بعضی لحظه ها را خوب می دانم/ این روزها گاهی/ از روز و ماه و سال، از تقویم/ از روزنامه بی خبر هستم /حسمی کنم گاهی کمی کمتر/ گاهی شدیدا بیشتر هستم ...» به نظرم نمی شود از این ساده تر گفت. شاعر به راحتی و بدون هیچ پیچش کلامی حرفش را می زند. اما با کمی دقت بیشتر که به شعر نگاه کنیم، چیزی هست که در نگاه اول به چشم نمی خورد. شاعر می گوید که با سنگ آواز می خواند. نکند منظورش همان «سنگ به دندان آمدن» باشد. یعنی آن که با دشواری می خواند. نکند بغض گلویش را گرفته باشد؟ اما اگر یک جور دیگر به کارش نگاه کنیم، او با سنگ آوازمی خواند. نکند منظورش از سنگ، همان آدم های بی احساسی باشد که تفاوت میان سنگ و رنگ را نمی دانند؟ شعر یعنی همین. یعنی آن که بشود از ظاهرش چیزی فهمید و بعد اگر حوصله بود، به اعماقش سفر کرد. درست مثل شعرهای حافظ: «گفتم غم تو دارم، گفتا غمت سرآید/ گفتم که ماه من شو، گفتا اگر برآید» حافظ این شعر را حدود هفتصد سال قبل سروده. به نظرم الان هم نمی شود از آن ساده تر و روان تر گفت.

قیصر امین پور، در شعر زندگی می کند. شعر بی ادعاست. باید سراغ بروی و آرام بخوانی اش. شعر هیاهو ندارد. طبلی نیست که با اشاره ای به صدا در آید. بایدآرام کنارش بنشینی تا با تو حرف بزند. شعر میان خلوت تو و خودش با تو حرف می زند. از جمع فراری است. به همین دلیل است که شاعر ما، چندی است که تن به مصاحبه نمی دهد. وقتی سراغش می روی خوشرو تر از تمام کسانی که دیده ای با تو حرف می زند. اگر در جمعی باشی و حواست نباشد، دستی به شانه ات می زند. اما همان لحظه که می خواهی دکمه ضبط صوت را روشن کنی، حس می کنی شاعر از بچگی فارسی نمی داند: «دردهای من نگفتنی/دردهای من نهفتنی است/دردهای من/گرچه مثل دردهای مردم زمانه نیست/درد مردم زمانه است/مردمی که چین پوستینشان/مردمی که رنگ روی آستینشان/ مردمی که نام هایشان/جلد کهنه شناسنامه هایشان/درد می کند /من ولی/تمام استخوان بودنم/لحظه های ساده سرودنم/درد می کند...» او نمی خواهد خلوت تو و خودش را در چند هزار نسخه تکثیر کند. می خواهد شعری باشد که با یک نفر خلوت کرده است.

قیصر امین پور، در بند ادا در آوردن نیست. راحت است. نمی ترسد که بگویند، «آقای دکتر، اینها چیه که می گین.» راحت حرفش را می زند. تعارف هم ندارد: «اینجا همه هر لحظه می پرسند:/«حالت چطور است؟»/اما کسی یکبار/ از من نپرسید/:« بالت...» شاعر راست می گوید. کمتر کسی واقعا از حالمان می پرسد. این جمله بیشتر با عادت بیان می شود. همین جوری گفته می شود.حال و بال هم قافیه هستند. اما کمتر کسی به فکر بالا رفتن است. حال و بال فقط در یک حرف با هم فرق دارند. اما همین تفاوت ساده، بعضی وقت ها چه کارها که نمی کند: «وقتی که یک تفاوت ساده/ در حرف/ کفتار را به کفتر تبدیل می کند/ باید به بی تفاوتی واژه ها/و واژه های بی طرفی مثل نان/ دل بست/ نان را/ از هر طرف بخوانی/نان است!» شاعر باز در حال بازی کردن با کلمه است. نان، مثل درد از هر دو طرف یک جور خوانده می شود. اما همین تفاوت های جزئی است که دمار از روزگار آدم در می آورد. بعضی ها نان را از آن طرف می خوانند و بعضی ها از این طرف، اما هر دو صدا شبیه هم می شود. گاهی تشخیص خیلی سخت می شود.

قیصر امین پور از گذر زمان می گوید. از لحظه هایی که از دست ما لیز می خورند و فرار می کنند. از لحظه هایی که سپیدی مو، چروک صورت و در برابر عشق را به ما هدیه می دهند، حرف می زند. در نهایت او از زندگی حرف می زند. او به خندیدن تعهد دارد، خود را به گریه کردن مقروض حس می کند و وقتی با او باشی، ناگهان می بینی که دیرت شد. زمان خیلی سریع گذشت. وقتی بهت خوش بگذرد، زمان سریع تر می گذرد: «حرف های ما هنوز نا تمام.../تا نگاه می کنی:/وقت رفتن است/باز هم همان حکایت همیشگی!/پیش از آنکه با خبر شوی/لحظه عزیمت تو ناگزیر می شود/آی.../ای دریغ و حسرت همیشگی!/ناگهان/چقدر زود/دیر می شود!»

«تنفس صبح»، «در کوچه آفتاب»، «مثل چشمه ، مثل رود»، «ظهر روز دهم»، «آینه های ناگهان»، «گل ها همه آفتابگردانند»، «گزینه اشعار»، «بی بال پریدن»، «طوفان در پرانتز»، «به قول پرستو» و «سنت و نو آوری در شعر معاصر» کتاب های قیصر امین پور هستند.

[ شنبه سیزدهم آبان 1391 ] [ 23:22 ] [ Monire Rajabi ] [ ]